قصه پروازهای محکوم به سقوط
تمام زندگی تکرار یک کوچ است، یک پرواز
پرواز همیشه برای من پدیدهای عجیب و مرموز و دوستداشتنی بوده و هست. تا جایی که مدتها دلم میخواست مهماندار میبودم و فکر میکنم الان در دنیای موازی به جای این که اینجا مشغول نوشتن قطبنمای این شماره نوجوانه باشم، درحال پرواز بر فراز اقیانوس آرام و پرسیدن:(گفتید چی میل دارید؟) هستم.
از طفولیت تا به امروز که مادرم معتقد است خرس گنده هستم، پایم به هواپیما نرسیده، خر و پفم همه جا را پر میکرد و وقتی هواپیما بر زمین مینشست، چشمهایم را باز میکردم. البته حتی اگر در خواب هفت پادشاه هم بودم، برای غذای هواپیمایی که برخلاف بقیه عاشقش هستم، از خواب میپریدم و سهم غذایم را چارچنگولی میگرفتم چون امکان بلیعدنش توسط برادرم وجود داشت. اما از آن طرف هم میدانم عدهای وجود دارند هواپیما و پرواز برایشان به مثابه یک کابوس میماند؛ مثلا ترس یکی ازآنها به حدی است که شب قبل پروازش نمیتواند بخوابد و حتی غذا بخورد. البته برای من قابل درک نیست چون خودم هواپیما را همچون گهواره بچه میدانم اما از طرفی قابل درک است چون اتفاقات وسوانح هوایی خیلی عجیب ورعبانگیز هستند.درست مثل اتفاقاتی که امروز و اینجا میخواهیم درباره آنها صحبت کنیم.
برمودا
مثلث برمودا همیشه جزو معدود پدیده هایی است که حتی با پیشرفت علم هم بشر قرن بیست و یکم نتوانسته توجیه مناسبی برایش پیدا کند. در این میان اتفاقات هوایی هم از این ماجرا مستثنا نیست و چه زیاد پروازها و هواپیماهایی که در این مثلث محکوم به سقوط و به عقیده عدهای ناپدیدشدن هستند. اول از همه این را بگویم که مثلث برمودا یا شیطان در سه ضلع برمودا، میامی و پورتریکو میان اقیانوس اطلس واقع شدهاست. یکی از چندین اتفاقات هوایی رعبانگیز مربوط میشود به پرواز داگلاس دی سی ۳ که در ۲۸دسامبر۱۹۴۸ به مقصد میامی پرواز میکرد. آخرین پیامی که از این هواپیما به ایستگاه هوایی فرستاده شده حدود 20 دقیقه قبل از فرود هواپیما بوده و بعد از آن تقریبا هیچ نشانی از هواپیما پیدا نشد. این هواپیما همچون هزاران هواپیما و کشتی غیبشده در این مثلث وحشت با 32سرنشین شاید الان در اعماق اقیانوس باشد یا در دست موجودات فضایی! کسی چه میداند؟
پرواز آخر
وقایع آن شب را آنقدر در ذهنم مرور کردهام که حتی میتوانم با جزئیاتی مثل این که رنگ کیف یا برند پیراهنش چه بود، ماجرا را شرح بدهم. آن شب مثل تمام آن چند سالی که او خواستهبود جایی دیگر در این کره خاکی زندگی کند، به فرودگاه رفتیم. مثل همیشه همهمان ساکت در ماشین نشستهبودیم و به پنجره خیره بودیم اما میدانستیم تکتکمان در حال اشک ریختن از این دوری اجباری هستیم و میخواهیم به روی خودمان نیاوریم تا خاطر مسافرمان را بیش از این مکدر نکنیم. اما کاش چند کلمه بیشتر با او حرف میزدیم. اگر میدانستیم... پرواز قرار بود ساعت ۵و 15دقیقه باشد به مقصد کییف. اما با تاخیر انجام شد. فکر میکنم تنها جایی که تاخیر را هم حتی دوست داریم، همینجاست که دقیقهای بیشتر بتوانیم کنار عزیزمان بمانیم وجودش را در قلبمان حک کنیم برای روزهای دلتنگی ... اما از کجا میدانستیم این دلتنگی قرار است ابدی شود؟ 5و30دقیقه صبح از ما خداحافظی آخر را کرد. و امان از آغوش آخر که کاش زمان در همان لحظه متوقف میماند. نیمه دیگر وجودم را راهی کردم و تا آخرین پله به تماشای قد و بالایش نشستم. از دید ما که محو شد با زور دستانم را گرفتند و بیرون بردند. سوار ماشین که شدیم تا با بغل بغل دلتنگیای که از حالا شروع شدهبود، به خانه برویم. ناگهان انفجار هولناکی را تماشا کردیم مثل برخورد یک شهاب سنگ. نوری کوچک که بزرگ و بزرگتر شد و به زمین نشست. نمیدانستیم چه میتواند باشد؟ همه به هم نگریستیم. چیزی در نگاههایمان بود که کسی جرأت به زبان آوردنش را نداشت. به داخل فرودگاه دویدیم و چه میدانستیم طلوع هجدهم دی ماه ۱۳۹۸ میشود غروبترین طلوع عمرمان. هواپیما آتش گرفت؛ همان هواپیمایی که تکهای از وجودم در آن نشستهبود... هواپیما آتش گرفت.
دزدی یا شعبده؟
صندلی من کنار پنجره هواپیما بود. کولهام را در قفسه بالا جا دادم و خودم را روی صندلی پرتاب کردم که بتوانم تا سیاتل بخوابم. چند لحظه بعد مردی حدودا ۴۰ساله با کت و شلوار و پالتویی مشکی وارد راهروی پرواز شد و درست کنار ردیف صندلی من ایستاد. یک چمدان و پاکتی کاغذی در دست داشت که هیچکدام را در محفظه بالا نگذاشت و درست نشست صندلی کناری من. با این که مدل لباس پوشیدن و رفتارش برایم عجیب میزد اما سعی کردم به او خیره نشوم و به بالهای هواپیما که از شیشه پنجره پیدا بود، چشم بدوزم. چند دقیقه بعد هواپیما بلند شد. درست بعد از این که ثابت شدیم ودیگر لازم نبود آن کمربندهای لعنتی را ببندیم، مرد کناریام با دست، مهماندار را صداکرد واول نوشیدنیای خاص سفارش داد و بعد همان پاکت کاغذی را به او داد. مهماندار، پاکت را درجیب لباس فرم مخصوص گذاشت. چند لحظه بعد که با نوشیدنی مرد عجیب دوباره سر رسید، مرد اصرار کرد آن نامه را بخواند. خانم مهماندار کاغذ را از پاکت خارج کرد و مشغول خواندن آن شد. چیزی از خواندنش نگذشتهبود که رنگ و رویش حسابی پرید و با چشمهایی که به وضوح وحشتزده شدهبود به مرد نگریست. دوان دوان به طرف کابین رفت و با چند مرد مهماندار بازگشت. مهمانداران سعی کردند او را به زور به سمت اتاق مهمانداری بکشانند. شاید دهانتان باز بماند که او 20هزار دلار پول نقد به همراه چتر نجات درخواست کردهبود. این را وقتی فهمیدیم که مرد عجیب با سلاحی که بر سر یکی از مهماندارها گذاشتهبود، به سالن آمد و ما را تهدید کرد اگر به چیزهایی که میخواهد، نرسد جان همه ما را خواهد گرفت. آن روز عجیبترین روز زندگی من بود و هیچ وقت فکر نمیکردم صندلیام در هواپیما کنار یک سارق حرفهای بیفتد. مرد که نامش دن کوپر بود به خواستهاش رسید و حتی با چتر نجات از در عقب هواپیما پرید و جالبتر از آن، این که تا امروز که سالها از این واقعه گذشته، هیچ نشانی از او یافت نشدهاست. دن کوپر در تمام برنامهها و مستندات تلویزیونی به عنوان یکی از حرفهایترین سارقهای دنیا شناخته میشود. از کجا معلوم، شاید او همین حالا هم در همسایگی من زندگی میکند؟
۱:۲۰
هرساله دهم محرم، روز عاشورا به عزای کسی مینشینیم که مقابل ظلم حقیقی ایستاد و صدای برحقش را رساند. شاید آن روز کسی این صدا را نشنید اما صدایش با خون سرخش در طول تاریخ ماندگار ماند. امروز ۱۴۰۰ و اندی سال است که هر ساله صدای لبیک و حقانیتش بلند میشود. اصولا طرف درست ایستادن در ماجراها و اتفاقات در زمانه خود امری ناپسند میماند و تمام زور شیطان بر این است حق را باطل و باطل را حق جلوه بدهد. اما مگر این شیطان تا کجا قدرت دارد؟ روزی دیگر جلوی سیل عظیم آدمهایی را که به آگاهی حقیقی رسیدهاند، نمیتواند بگیرد و مجبور است زیر فشار نور حق کمر خم کند. با این که ما هر سال محرم به محرم رخت سیاه تن میکنیم و هر سال همان وقایع را که از طفولیتمان تا امروز شنیدهایم؛ میشنویم، باز هم نمیتوانیم بگوییم قصه کربلا برایمان کلیشهای و نخنما شدهباشد. همان طور هم با این که ماجرای یک و بیست را شاید زیاد شنیدهباشیم اما هیچگاه برایمان کلیشه نمیشود. هم به بهانه اینکه در ایام سالگرد آن بزرگمرد قرار داریم و هم به خاطر اینکه ماجراهای پرواز در دل تاریخ را مرور میکنیم. باید گذری برویم به شبانگاه سیزدهم دی ماه چهار سال پیش. شبی که آن عزیز ما پروازی به سمت وطن و خانه داشت و امروز فقط یک ماشین سوخته که به طرف فرودگاه بغداد در مسیر بودند، در نزدیکی فرودگاه از آنها به جا ماندهاست. صبح جمعهاش را نمیدانم چطور بیدار شدید اما من از خواب پریدم با صدای بلند اخبار شبکه خبر. با چشمهای نشسته به صفحه تلویزیون و چشمهای اشکبار مادرم خیره ماندم و بغض راه گلویم را بست. او رفتهبود. در واقع او را زدهبودند. همان که اولین بار او را با عنوان (مالک اشتر) شناختهبودم. او رفت. ما ماندیم و یک دنیای ناامن بی حاج قاسم...!
تنها بازمانده
خب آنها درهمسایگی ما زندگی میکردند. باهیا همیشه دختری جسور وکمی کلهشق به نظرمیرسید اما همین صفتش توانست جانش را نجات بدهد. آنها قبل از سال نو برای رفتن به تعطیلات تصمیم گرفتند به جزایر کومور بروند. این تصمیم را از مادر باهیا شنیدم. از آنجا که ما تقریبا صمیمی بودیم و او میدانست که من تعطیلات را مانند هر سال در خانه میمانم، از من خداحافظی کرد و خانه را به من سپرد. روز بعد وقتی در حال تماشای اخبار سال نو بودم، خبر سقوط هواپیمای خانواده باکاری را شنیدم. آهی بلند کشیدم و بسیار برایشان متاسف شدم. درواقع آن سال نو یکی از تلخترین سالنوهای عمرم شد. تقریبا در حال عزاداری برای همه آنها حتی باهیا بودم که خبری شوکهکننده فردای آن روز تمام شبکههای تلویزیون را پر کردهبود با عناوینی مثل (دختری که نجات یافت) (تنها بازمانده) و...خبر ازاین شرح بود که باهیا بعد از۱۳ساعت شناور بودن در آبهای متلاطم اقیانوس آن هم به کمک بخشی ازبال هواپیما و بدون آن که شنا بلد باشد، توانستهبود دوام بیاورد. زندگی و معجزهای که برای این دختر اتفاق افتاد، بیش ازپیش من را به وجود خدا معتقد ساخت. وقتی خودش را هم دیدم به او گفتم خدا او را خیلی دوست دارد. معجزه باهیا اصلا یک امر طبیعی نبود. او دربین ۱۶۶مسافر تنها بازمانده آن هواپیما شد...
سالهای فرار از خانه
حالا دوسال و اندی ازانقلاب میگذشت وهنوزالتهابات انقلاب نخوابیده،جنگ درگرفتهبود وایران عزیزماملتهب و برافروختهتر از همیشه بود و به کسی نیاز داشت آبی بر آتش این اتفاقات باشد نه هیزمی برای بزرگتر شدن آتش. سیدابوالحسن بنیصدر، رئیسجمهور وقت شدهبود. امام از همان روز اول غلط بودن این تصمیم را میدانست اما گذاشت تا فوج فوج مردمی که به او در انتخابات رای دادهبودند، متوجه اشتباهشان شوند. امام سعی میکرد بنیصدر را راهنمایی کند اما او به وضوح مخالفت میکرد. حتی در زمان جنگ که عراق مشغول اشغال خاک ما بود، این امر آنقدر برایش مهم نبود که ارتش و سپاهی کار بلد تشکیل بدهد و دفاع کند و هر که وسط آتش و خمپاره بود، همان نیروهای مردمی بودند. همان محمدحسین فهمیدهها... کمکم با تصمیمات عجیب و ضد منافع کشوری که بنیصدر میگرفت، منافق بودنش برای مردم آشکار و آتش خشم مردم هم شعلهور شد. بنیصدر که یک بار سرنگونی شاه را با آتش خشم مردم دیدهبود، فرار را بر قرار ترجیح داد. سرانجام او در شب هفتم مرداد ۱۳۶۰ با هواپیمایی که مسعود رجوی سرکرده گروهک منافقین آن را هماهنگ کردهبود و خلبانش هم مورد اعتماد پهلوی بود، ایران را برای همیشه به مقصد پاریس ترک کرد و لکه ننگ خودش را در تاریخ انقلاب اسلامی ایران حک کرد.
برمودا
مثلث برمودا همیشه جزو معدود پدیده هایی است که حتی با پیشرفت علم هم بشر قرن بیست و یکم نتوانسته توجیه مناسبی برایش پیدا کند. در این میان اتفاقات هوایی هم از این ماجرا مستثنا نیست و چه زیاد پروازها و هواپیماهایی که در این مثلث محکوم به سقوط و به عقیده عدهای ناپدیدشدن هستند. اول از همه این را بگویم که مثلث برمودا یا شیطان در سه ضلع برمودا، میامی و پورتریکو میان اقیانوس اطلس واقع شدهاست. یکی از چندین اتفاقات هوایی رعبانگیز مربوط میشود به پرواز داگلاس دی سی ۳ که در ۲۸دسامبر۱۹۴۸ به مقصد میامی پرواز میکرد. آخرین پیامی که از این هواپیما به ایستگاه هوایی فرستاده شده حدود 20 دقیقه قبل از فرود هواپیما بوده و بعد از آن تقریبا هیچ نشانی از هواپیما پیدا نشد. این هواپیما همچون هزاران هواپیما و کشتی غیبشده در این مثلث وحشت با 32سرنشین شاید الان در اعماق اقیانوس باشد یا در دست موجودات فضایی! کسی چه میداند؟
پرواز آخر
وقایع آن شب را آنقدر در ذهنم مرور کردهام که حتی میتوانم با جزئیاتی مثل این که رنگ کیف یا برند پیراهنش چه بود، ماجرا را شرح بدهم. آن شب مثل تمام آن چند سالی که او خواستهبود جایی دیگر در این کره خاکی زندگی کند، به فرودگاه رفتیم. مثل همیشه همهمان ساکت در ماشین نشستهبودیم و به پنجره خیره بودیم اما میدانستیم تکتکمان در حال اشک ریختن از این دوری اجباری هستیم و میخواهیم به روی خودمان نیاوریم تا خاطر مسافرمان را بیش از این مکدر نکنیم. اما کاش چند کلمه بیشتر با او حرف میزدیم. اگر میدانستیم... پرواز قرار بود ساعت ۵و 15دقیقه باشد به مقصد کییف. اما با تاخیر انجام شد. فکر میکنم تنها جایی که تاخیر را هم حتی دوست داریم، همینجاست که دقیقهای بیشتر بتوانیم کنار عزیزمان بمانیم وجودش را در قلبمان حک کنیم برای روزهای دلتنگی ... اما از کجا میدانستیم این دلتنگی قرار است ابدی شود؟ 5و30دقیقه صبح از ما خداحافظی آخر را کرد. و امان از آغوش آخر که کاش زمان در همان لحظه متوقف میماند. نیمه دیگر وجودم را راهی کردم و تا آخرین پله به تماشای قد و بالایش نشستم. از دید ما که محو شد با زور دستانم را گرفتند و بیرون بردند. سوار ماشین که شدیم تا با بغل بغل دلتنگیای که از حالا شروع شدهبود، به خانه برویم. ناگهان انفجار هولناکی را تماشا کردیم مثل برخورد یک شهاب سنگ. نوری کوچک که بزرگ و بزرگتر شد و به زمین نشست. نمیدانستیم چه میتواند باشد؟ همه به هم نگریستیم. چیزی در نگاههایمان بود که کسی جرأت به زبان آوردنش را نداشت. به داخل فرودگاه دویدیم و چه میدانستیم طلوع هجدهم دی ماه ۱۳۹۸ میشود غروبترین طلوع عمرمان. هواپیما آتش گرفت؛ همان هواپیمایی که تکهای از وجودم در آن نشستهبود... هواپیما آتش گرفت.
دزدی یا شعبده؟
صندلی من کنار پنجره هواپیما بود. کولهام را در قفسه بالا جا دادم و خودم را روی صندلی پرتاب کردم که بتوانم تا سیاتل بخوابم. چند لحظه بعد مردی حدودا ۴۰ساله با کت و شلوار و پالتویی مشکی وارد راهروی پرواز شد و درست کنار ردیف صندلی من ایستاد. یک چمدان و پاکتی کاغذی در دست داشت که هیچکدام را در محفظه بالا نگذاشت و درست نشست صندلی کناری من. با این که مدل لباس پوشیدن و رفتارش برایم عجیب میزد اما سعی کردم به او خیره نشوم و به بالهای هواپیما که از شیشه پنجره پیدا بود، چشم بدوزم. چند دقیقه بعد هواپیما بلند شد. درست بعد از این که ثابت شدیم ودیگر لازم نبود آن کمربندهای لعنتی را ببندیم، مرد کناریام با دست، مهماندار را صداکرد واول نوشیدنیای خاص سفارش داد و بعد همان پاکت کاغذی را به او داد. مهماندار، پاکت را درجیب لباس فرم مخصوص گذاشت. چند لحظه بعد که با نوشیدنی مرد عجیب دوباره سر رسید، مرد اصرار کرد آن نامه را بخواند. خانم مهماندار کاغذ را از پاکت خارج کرد و مشغول خواندن آن شد. چیزی از خواندنش نگذشتهبود که رنگ و رویش حسابی پرید و با چشمهایی که به وضوح وحشتزده شدهبود به مرد نگریست. دوان دوان به طرف کابین رفت و با چند مرد مهماندار بازگشت. مهمانداران سعی کردند او را به زور به سمت اتاق مهمانداری بکشانند. شاید دهانتان باز بماند که او 20هزار دلار پول نقد به همراه چتر نجات درخواست کردهبود. این را وقتی فهمیدیم که مرد عجیب با سلاحی که بر سر یکی از مهماندارها گذاشتهبود، به سالن آمد و ما را تهدید کرد اگر به چیزهایی که میخواهد، نرسد جان همه ما را خواهد گرفت. آن روز عجیبترین روز زندگی من بود و هیچ وقت فکر نمیکردم صندلیام در هواپیما کنار یک سارق حرفهای بیفتد. مرد که نامش دن کوپر بود به خواستهاش رسید و حتی با چتر نجات از در عقب هواپیما پرید و جالبتر از آن، این که تا امروز که سالها از این واقعه گذشته، هیچ نشانی از او یافت نشدهاست. دن کوپر در تمام برنامهها و مستندات تلویزیونی به عنوان یکی از حرفهایترین سارقهای دنیا شناخته میشود. از کجا معلوم، شاید او همین حالا هم در همسایگی من زندگی میکند؟
۱:۲۰
هرساله دهم محرم، روز عاشورا به عزای کسی مینشینیم که مقابل ظلم حقیقی ایستاد و صدای برحقش را رساند. شاید آن روز کسی این صدا را نشنید اما صدایش با خون سرخش در طول تاریخ ماندگار ماند. امروز ۱۴۰۰ و اندی سال است که هر ساله صدای لبیک و حقانیتش بلند میشود. اصولا طرف درست ایستادن در ماجراها و اتفاقات در زمانه خود امری ناپسند میماند و تمام زور شیطان بر این است حق را باطل و باطل را حق جلوه بدهد. اما مگر این شیطان تا کجا قدرت دارد؟ روزی دیگر جلوی سیل عظیم آدمهایی را که به آگاهی حقیقی رسیدهاند، نمیتواند بگیرد و مجبور است زیر فشار نور حق کمر خم کند. با این که ما هر سال محرم به محرم رخت سیاه تن میکنیم و هر سال همان وقایع را که از طفولیتمان تا امروز شنیدهایم؛ میشنویم، باز هم نمیتوانیم بگوییم قصه کربلا برایمان کلیشهای و نخنما شدهباشد. همان طور هم با این که ماجرای یک و بیست را شاید زیاد شنیدهباشیم اما هیچگاه برایمان کلیشه نمیشود. هم به بهانه اینکه در ایام سالگرد آن بزرگمرد قرار داریم و هم به خاطر اینکه ماجراهای پرواز در دل تاریخ را مرور میکنیم. باید گذری برویم به شبانگاه سیزدهم دی ماه چهار سال پیش. شبی که آن عزیز ما پروازی به سمت وطن و خانه داشت و امروز فقط یک ماشین سوخته که به طرف فرودگاه بغداد در مسیر بودند، در نزدیکی فرودگاه از آنها به جا ماندهاست. صبح جمعهاش را نمیدانم چطور بیدار شدید اما من از خواب پریدم با صدای بلند اخبار شبکه خبر. با چشمهای نشسته به صفحه تلویزیون و چشمهای اشکبار مادرم خیره ماندم و بغض راه گلویم را بست. او رفتهبود. در واقع او را زدهبودند. همان که اولین بار او را با عنوان (مالک اشتر) شناختهبودم. او رفت. ما ماندیم و یک دنیای ناامن بی حاج قاسم...!
تنها بازمانده
خب آنها درهمسایگی ما زندگی میکردند. باهیا همیشه دختری جسور وکمی کلهشق به نظرمیرسید اما همین صفتش توانست جانش را نجات بدهد. آنها قبل از سال نو برای رفتن به تعطیلات تصمیم گرفتند به جزایر کومور بروند. این تصمیم را از مادر باهیا شنیدم. از آنجا که ما تقریبا صمیمی بودیم و او میدانست که من تعطیلات را مانند هر سال در خانه میمانم، از من خداحافظی کرد و خانه را به من سپرد. روز بعد وقتی در حال تماشای اخبار سال نو بودم، خبر سقوط هواپیمای خانواده باکاری را شنیدم. آهی بلند کشیدم و بسیار برایشان متاسف شدم. درواقع آن سال نو یکی از تلخترین سالنوهای عمرم شد. تقریبا در حال عزاداری برای همه آنها حتی باهیا بودم که خبری شوکهکننده فردای آن روز تمام شبکههای تلویزیون را پر کردهبود با عناوینی مثل (دختری که نجات یافت) (تنها بازمانده) و...خبر ازاین شرح بود که باهیا بعد از۱۳ساعت شناور بودن در آبهای متلاطم اقیانوس آن هم به کمک بخشی ازبال هواپیما و بدون آن که شنا بلد باشد، توانستهبود دوام بیاورد. زندگی و معجزهای که برای این دختر اتفاق افتاد، بیش ازپیش من را به وجود خدا معتقد ساخت. وقتی خودش را هم دیدم به او گفتم خدا او را خیلی دوست دارد. معجزه باهیا اصلا یک امر طبیعی نبود. او دربین ۱۶۶مسافر تنها بازمانده آن هواپیما شد...
سالهای فرار از خانه
حالا دوسال و اندی ازانقلاب میگذشت وهنوزالتهابات انقلاب نخوابیده،جنگ درگرفتهبود وایران عزیزماملتهب و برافروختهتر از همیشه بود و به کسی نیاز داشت آبی بر آتش این اتفاقات باشد نه هیزمی برای بزرگتر شدن آتش. سیدابوالحسن بنیصدر، رئیسجمهور وقت شدهبود. امام از همان روز اول غلط بودن این تصمیم را میدانست اما گذاشت تا فوج فوج مردمی که به او در انتخابات رای دادهبودند، متوجه اشتباهشان شوند. امام سعی میکرد بنیصدر را راهنمایی کند اما او به وضوح مخالفت میکرد. حتی در زمان جنگ که عراق مشغول اشغال خاک ما بود، این امر آنقدر برایش مهم نبود که ارتش و سپاهی کار بلد تشکیل بدهد و دفاع کند و هر که وسط آتش و خمپاره بود، همان نیروهای مردمی بودند. همان محمدحسین فهمیدهها... کمکم با تصمیمات عجیب و ضد منافع کشوری که بنیصدر میگرفت، منافق بودنش برای مردم آشکار و آتش خشم مردم هم شعلهور شد. بنیصدر که یک بار سرنگونی شاه را با آتش خشم مردم دیدهبود، فرار را بر قرار ترجیح داد. سرانجام او در شب هفتم مرداد ۱۳۶۰ با هواپیمایی که مسعود رجوی سرکرده گروهک منافقین آن را هماهنگ کردهبود و خلبانش هم مورد اعتماد پهلوی بود، ایران را برای همیشه به مقصد پاریس ترک کرد و لکه ننگ خودش را در تاریخ انقلاب اسلامی ایران حک کرد.
ریحانه اوسطی - نوجوانه




