نسخه Pdf

بی‌بال پریدن

درباره بعضی از پرواز‌ها که بر زندگی ما اثرگذار است

بی‌بال پریدن

برای نوشتن این صفحه از نوجوانه ذهنمان را به سمت اتفاقات و عناوین مختلف پرواز دادیم تا به واژه‌ی پرواز رسیدیم. اول به نظرمان آمد نوشتن درباره‌ی پرواز تکراری و دور است، اما با کمی بالا و پایین کردن نظرمان برگشت.

یادمان آمد ما درطول زندگی بارهاوبارها پرواز می‌کنیم بی آن‌که بال بزنیم، گاهی به قصد پرواز سقوط می‌کنیم و گاه دلمان از پروازهایی خون می‌شود. ما که نمی‌توانیم دست شما را بگیریم و سفر ببریم اما شاید بتوانیم با نوشتن این صفحه از نوجوانه کمی شما را هوایی کنیم! 

پرواز فرست کلاس
در سفر با انواع وسایل حمل و نقل، یک نوع پرواز داریم که امکانات آن جوری طراحی شده است که ذره‌ای آب در دل از ما بهترون تکان نخورد؛ برعکس بعضی هواپیماها که موقع پروازشان دل و روده‌تان از شدت تکان به هم می‌پیچد. به اینها، پرواز فرست‌کلاس می‌گویند. حال این‌که چه کسی با چه مقدار پول می‌تواند این نوع پرواز را تجربه کند، بماند. اما شنیدن این عبارت من را ناخودآگاه یاد آدم‌هایی می‌اندازد که فراری‌اند اما هیچ رقم به فراری‌ها شبیه نیستند، لباس‌های اتو کشیده دارند، عزت و احترام کافی و آرامش. با یک لبخند ملیح سوار هواپیما می‌شوند و با یک پرواز فرست‌کلاس از کشوری که به آن پشت پا زده‌اند، خارج می‌شوند. همان‌هایی که برای کارشان انواع و اقسام بهانه و اسم‌ها را جور می‌کنند و اصولا قبل از این‌که تشت رسوایی‌شان بیفتد، رنگ مبلمان سوئیت‌شان را در فلان کشور خارجی هم انتخاب کرده‌اند. پول مردم را در جیب مبارک‌شان می‌گذارند و از اعتماد مردم می‌مکند مثل زالویی که بر خون افتاده باشد. این جماعت اختلاس‌گر همان‌هایی هستند که حتی اگر پای‌شان به دادگاه باز بشود، برای قاضی هم صدا بالا می‌برند و خیال می‌کنند مملکت ارث پدری‌شان بوده است که صاحب شده‌اند. بله، درست متوجه شده‌اید! اینها همان‌هایی هستند که به بدنه‌های اقتصادی مملکت ضربه می‌زنند و عین خیال‌شان هم نیست.  

سقوط
بچه که بودم، دو صفحه روزنامه را در دست‌هایم می‌گرفتم و از بالای مبل به پایین می‌پریدم، بعد سعی می‌کردم با بال بال زدن آن روزنامه‌ها پرواز کنم. گاهی هم اینکار را با دست خالی انجام می‌دادم و هربار به امید لحظه‌ای پرواز، ادامه‌اش می‌دادم؛ حتی یک‌بار نزدیک بود سرم به لبه‌ای برخورد کند و اوضاع بیخ پیدا کند‌. طول کشید تا باورم بشود آن شکلی پرواز کردن شدنی نیست. گاهی اوقات هم در دل زندگی همین اتفاق می‌افتد. برای دسترسی به آن چیزی که در ذهن داریم، کارهای عبثی را پیش می‌گیریم که کار را سخت‌تر از قبل می‌کند. مثل همان پسر بچه‌ای که در فیلمی، چند کاسه‌ آب در حیاط خانه می‌چیند تا آب بخارشده‌ کاسه‌ها ابر بسازد و ابر تبدیل به برف بشود و برف، مدرسه را تعطیل کند. گاهی اوقات این تلاش‌های عبث صرفا با عبث بودن‌شان آسیب می‌رسانند و گاه جنس آنها طوری است که ممکن است زخمی به ما بزند که هیچ گاه خوب نشود؛ مثل آن کسی که برای تجربه حس رهایی و آرامش دست به خودکشی می‌زند که دقیقا مثل همان پرواز با دو بال روزنامه‌ای است که شاید نامش مثل هر بال زدن دیگری، پرواز باشد اما سقوطش حتمی‌ است.

کوچ
خدا نکند دلت گرفته باشد و سراغ فضای مجازی بروی. انگار که فهمیده باشد چطور می‌تواند حال تو را بدتر و گرفته‌تر بکند، چیزهایی برایت رو می‌کند که تا اشکت را در نیاورد، دست بردار نیست. همان محتواهایی که اکثرا با یک موزیک ملایم و یک عکس از بلیت هواپیما و اینها شروع می‌شود؛ تصویری غم‌انگیز از آغوش‌های سفت و محکمی که دقیقا لحظه‌ای قبل از ترک کردن وطن تجربه می‌شود و جمله‌هایی محبت‌آمیز که تا به حال گفته نشده است. اینها را که میبینی، با خودت فکر می‌کنی راحت است؟ این‌که تمام زندگی‌ات را در یک یا دو چمدان با وزن نهایتا ۲۲کیلو جا بدهی و برای همیشه از جایی که در آن بزرگ شده‌ای بروی‌؟ گفتم شاید شیرین است که بعضی این چنین اشک‌های‌شان با لبخند ترکیب می‌شود و آنقدر برای رفتن مشتاق هستند! با خودم گفتم پس تنها من هستم که در تصورم مهاجرت، شیرین و راحت و خوشمزه نیست؟ بعد که کلی دقت کردم، فهمیدم نه، مهاجرت هرچه هست تلخ است! هرکس یک جور با آن رو‌به‌رو می‌شود و کام تلخش را با آب‌نبات کوچکی شیرین می‌کند. فهمیدم فرق نمی‌کند؛هرطورآدمی که باشی با هراصالت و زبانی و باهرشخصیت وعاطفه‌ای، مهاجرت برایت تلخ است. تفاوت ما تنها در لمس درصد تلخی آن است. 

پرواز خیال
کودک که هستی، فرق واقعیت و خیال برایت مثل موی باریک است و تخیلت را چنان زندگی می‌کنی که متوجه‌ خیال بودنش نمی‌شوی. وقتی جای پایت در زمین سفت‌تر می‌شود و وارد دوره‌ نوجوانی می‌شوی، حوزه‌ خیال برایت مشخص‌تر می‌شود و توانایی خیال‌پردازی ات گسترده‌تر از هر زمانی. این بار با علم به این‌که خیال و واقعیت چیست، پا در سرزمین خیال می‌گذاری و گاه آنقدر در این عالم غرق می‌شوی که واقعیت فراموشت می‌شود. ممکن است همین خیال را مثل ابزار در دست بگیری تا از آنچه در ذهنت داری. چیزی خلق کنی. گاهی آن خیال یک قلم می‌شود در دستانت، گاهی یک قلم‌موی رنگ است، گاهی یک دوربین عکاسی ا‌ست. خیال ماده‌ سازنده‌ تمام آثار خلق شده است، قلم و کاغذ ورنگ و چوب وزمین و آسمان  همه بهانه است. آن چیزی که به انسان قدرت خلق می‌دهد، خیال است. اگر ازآن هم فراتر بروم، خیال است که امید می‌سازد. آدمی که نتواند خیال‌پردازی کند، امید را هم در درونش می‌کشد و امید، قوت روزانه‌ آدمیزاد است. به گمان من، ما آدم‌ها با هر کمبودی می‌توانیم بسازیم و زندگی کنیم اما اگر یک چیز باشد که بتواند ما را از پا بیندازد، از دست دادن قوه‌ تخیل است؛ همان که امید را در ما می‌سازد. البته خیال یک خطر بزرگ هم دارد و آن غرق شدن است. خیال می‌تواند ما را تا جایی در خود فرو ببرد که واقعیت را فراموش کنیم و این همان آفت بزرگ است.

​​​​​​​مریم شاه‌پسندی - نوجوانه
ضمیمه ویژه نامه
تیتر خبرها