نسخه Pdf

عناصر داستانی؛ تار و پودی‌ از روح نویسنده

چند خط درباره «سرگذشت دیوید کاپرفیلد» نوشته «چارلز دیکنز»

عناصر داستانی؛ تار و پودی‌ از روح نویسنده

«مثل دیگر والدین،‌ من در اعماق قلبم کودک محبوبی دارم که نامش «دیوید کاپرفیلد» است.»(چارلز دیکنز)

گاهی زندگی در پیچ و تاب داستان‌ها گم می‌شود. داستان آیینه‌ای از زندگی‌ است اما گاهی این آیینه آن‌قدر دور است که چیزی از زندگی را نشان نمی‌دهد.ولی بعضی داستان‌ها، آن‌قدر به زندگی نزدیک‌ است که انگار آیینه‌ای در میان نیست و داستان همان زندگی‌ است.«سرگذشت دیوید کاپرفیلد» آن‌قدر رنگ و بوی زندگی دارد که برخی آن را اتو‌‌بیوگرافی چارلز دیکنز می‌دانند.البته این تعبیر را فقط درباره هسته مرکزی داستان می‌توان به‌کار برد وگرنه چیزی که دیوید کاپرفیلد را می‌سازد، واقعیتی ا‌ست که از ذهن دیکنز بال و پر می‌گیرد.تجربه زیسته چارلز دیکنز در خاطره‌نگاری نمی‌ماند و پشتوانه واقع‌گرایی داستان می‌شود. نگاه شخصی‌شده نویسنده باعث می‌شود داستان فضایی درونی پیدا کرده، ماندگار شود. داستان وابسته به اجزای متغیر خارجی نیست و چارلز دیکنز روی نقاطی تمرکز می‌کند که محدود به زمان و مکان نیست. مفاهیمی مانند عشق، ظلم، تربیت، پشتکار، صبر و گذشت، جایگاهی در اعماق روح انسان دارد. چارلز دیکنز فراز و فرودهای داستانی این مفاهیم را در همان جایگاه روحی می‌کاود؛ بالندگی عشق را به عبور از موانعی در روح گره می‌زند، سرچشمه ظلم را نگون‌بختی روح می‌داند و بار کجی که اولین خشتش در روح لطیف کودکانه گذاشته شده را تا ثریای بزرگسالی کج نشان می‌دهد، دستیابی به هدف را نتیجه پشتکاری می‌داند که ریشه‌اش اراده روح است، صبر را نه از سر ناچاری بلکه کنشی برگرفته از وسعت روح می‌بیند و دریا را غرق در روح بیکرانی می‌کند که از تمنای دل می‌گذرد.
در نگاه دیکنز، عناصر داستانی بهانه‌ای برای پیوند واژه‌ها نیست، تار و پودی‌ است که قبل از خلق در روح نویسنده شکل گرفته است. چنین عناصری می‌تواند اکسیر نامیرایی داستان باشد. داستانی که در روح نویسنده جایگاهی ندارد در محدوده زمان و مکان باقی می‌ماند. عناصری که فقط برای آرایش شکل ظاهری داستان به‌کار می‌رود با کمترین نسیمی فرومی‌ریزد. وقتی پیرنگ در محدوده اتفاقی باقی می‌ماند که روکش علیت دارد، سازه‌ای شکل نمی‌گیرد که امیدی به بقایش باشد. وقتی کشمکش، از اعماق شخصیت‌ها بال و پر نگیرد، نمی‌تواند اعماق روح مخاطب را درگیر کند. دردی که با اشک نویسنده آبیاری نشده باشد، مخاطب احساس نمی‌کند. درون‌مایه‌ای که از اعماق روح نویسنده نجوشیده باشد، نقشی بر آب است و در ذهن مخاطب، همین‌قدر باقی می‌ماند.
چارلز دیکنز، پیرنگ را به عمق شخصیت‌ها می‌برد. بروز یک عادت رفتاری، حالت مو، رنگ چشم، رنگ پوست و ویژگی‌های اخلاقی در قاموس چارلز دیکنز اتفاقی نیست. کشمکش‌ها، دامنه‌های موجی‌ است که از اعماق روح شخصیت‌ها شکل می‌گیرد. دردی که چارلز دیکنز از آن می‌نویسد، سرازیر شدن بغضی‌ است که یک عمر همراه خود دارد. درونمایه‌ها جوششی درونی است و نویسنده فرصتی برای این جوشش در قلب مخاطب فراهم می‌کند. انگار مفاهیم انتقال پیدا نمی‌کند و مخاطب آنها را در روح خویش به‌یاد می‌آورد. شخصیت‌ها، نمود یافته ابعاد فراموش‌شده در روح انسان است. 
قهرمان‌های دیکنز ازاعماق ناپیدای اجتماع برمی‌خیزند. انسان‌هایی همچون «میکابر» و «دیک» هنوز هم مطرود جامعه‌اند اما چارلز دیکنز این شخصیت‌ها را در تاریخ ادبیات جاودانه می‌کند. چارلز دیکنز داستانش را بر روی کاغذ نمی‌نویسد. واژه‌ها را بر صفحه روح مخاطب حکاکی می‌کند. احساس مخاطب این است که این سرگذشت، قصه زندگی خود اوست. آنچه که بر صفحه روح نقش می‌بندد، وسیع‌تر از آن است که در زمان و مکان معینی، محدود بماند. از لندن ویکتوریایی قرن نوزدهم می‌توان ندایی را شنید که دل‌های زنگار‌گرفته امروز را بیدار کند.دیکنز از میان خاکستر درماندگی، شراره‌های زندگی را شعله‌ور می‌کند. دنیایی که دیکنز می‌سازد، بهشتی کوچک است در دل انسان‌ها. آرمانشهری‌ است که در آن روح‌، تمنای آسمان دارد.


سیدعلی‌اصغر عبدا...‌زاده - مرورنویس