نسخه Pdf

تکامل من

تکامل من

کودکان هرچه که هستند، دوست‌شان دارم. لبخندشان، حضورشان و مخصوصا رفتارشان. می‌دانم، زیاد گریه می‌کنند و گاه خواب را از چشمان می‌ربایند اما بوی خوبی می‌دهند. خوردنی و حتی شیرین‌ هستند و شاید تنها پناهگاه امنم آغوش‌شان است، تنها جایی که اضطراب را رها و تنها زیست‌می‌کنم.

آنجا که دیگر به این‌که شاید راضی به آغوش نباشد یا این‌که آیا آزاردهنده‌ام، فکر نمی‌کنم؛ چراکه می‌دانم آنها صادق‌اند و اگر آزارشان دهم، گریه می‌کنند. بگذارید بگویم بزرگ‌ترین تفاوت‌شان با دیگران، برایم همین است: آنها معمولا در آغوشم می‌خندند.لب‌های‌شان را از این گونه‌ نرم و لطیف‌شان تا گونه‌ دیگر باز می‌کنند. خوشحال‌هستند و بعد از مدت‌ها احساس می‌کنم که شاید کافی هستم. پدر بودن را هم دوست دارم ولی می‌ترسم. اگر کافی نباشم چه؟ تصور کنید: کلی کار بر سرم ریخته و سخت مشغولم، به گونه‌ای که حتی کافی بودن و نبودن را فراموش کرده‌ و خانواده‌ام را قربانی درونیاتم کرده‌ام. یا مثلا بعد از سال‌ها بازنشست شده، در خانه نشسته‌، گوشی به‌دست از سر کمال‌گرایی یاحتی اندوه وکمبود خود،سعی به تصحیح رفتاردیگران می‌کنم وبازدیگران راقربانی خود می‌کنم.گاه ازپدربودن می‌ترسم، ازکافی نبودن، وهمین افکار خود به تنهایی بسیار سنگین‌ هستند.شاید به همین دلیل است که افراد(مخصوصا پدر‌ها) پس از گذر زمان و همراه پیری، کمرشان خم شده، دست‌های‌شان می‌لرزد و چه گران است این بار پنهان. پدر بودن سخت است ولی با خانواده آراسته‌شده و شاید من اگر پدر شوم، سعی به کامل بودن نمی‌کنم، چراکه با حضور خانواده‌ام کامل هستم. پدر‌جان خسته نباشید، چراکه حضور شما چه همراه بار‌گران‌تان و چه سبک‌بار، همیشه کافی خواهد بود. دوستت‌دارم.

یاسین آقایی - تهران