ازدواج دوم با شناسنامه المثنی لو رفت
زن 30 سالهای كه با داشتن شوهر به عقد مرد 24 ساله دیگری درآمده بود با كشف یك نوار عاشقانه و عجیب رازش برملا شد و بهوسیله ماموران شعبه دو اداره آگاهی تهران دستگیر گردید.
عجیب اینكه هفته قبل شوهر دوم این زن نیز به اتهام حمل مواد مخدر به زندان افتاد و زن در تدارك ازدواج تازهای بود كه به دام ماموران افتاد.
شوهر 31 ساله این زن گفت: من كارگر كفاش و اهل ساوه هستم. حدود 9 سال پیش كه با دایی خودم در تهران تازه بهكار مشغول شده بودیم یك روز دایی بهمن پیشنهاد نمود كه زن بگیرم و به زندگی خود سر و سامانی بدهم. راستش من زیاد به این مسأله فكر نمیكردم و دلم میخواست تا تشكیل یك زندگی خوب و راحت سمت ازدواج نروم، ولی دایی پا را در یك كفش كرده و مرتب اصرار میكرد و عقیده داشت در تهران شلوغ، یك جوان مجرد به دام زنان بد و معتاد خواهد افتاد و زندگیش خراب میشود.
سرانجام یك روز دایی دختری بهنام صفورا را بهمن معرفی كرد و گفت خانواده این دختر را میشناسم. خیلی نجیب و مهربان و خیرخواه هستند و من مطمئنم كه صفورا نیز دختر نجیب و سربراهی است.
آنقدر دایی از خوبیهای این خانواده گفت كه به این وصلت رضایت دادم و به خواستگاری صفورا رفتم. در اولین برخوردها فهمیدم صفورا به پسرداییاش علاقه دارد، ولی پدرش بهكلی با این وصلت مخالف است و ترجیح میدهد دخترش با یك غریبه ازدواج كند و عمری گرفتار حرفها و درگیریهای خانوادگی نباشد.
بازهم دچار تردید بودم، ولی قبل از عكسالعمل من، مراسم عقد و عروسی برگزار شد و من و صفورا زن و شوهر شدیم.
خوشبختی كم دوام
زندگی ما بعد ار ازدواج با خوبی و سعادت همراه بود و من گاه به خودم میگفتم كاش زودتر تن به این وصلت میدادم و از سرگردانی و تنهایی در میآمدم. از حدود یكسال پیش ناگهان در رفتار صفورا تغییراتی را متوجه شدم، ولی بهروی خود نیاوردم و بهاصطلاح نمیخواستم این زندگی در هم بریزد و من پای ورقه طلاق را امضا كنم.
متاسفانه حسننیت من بیفایده بود، چون ناگهان صفورا غیبش زد و من مدتها از او بیخبر ماندم. به هرجا سر زدم و از هر دوست و آشنایی سراغش را گرفتم، هیچكس نمیدانست صفورا كجا رفته است.
كشف نوار
یك روز توی خانه نشسته بودم و در این اندوه بزرگ غرق شده بودم كه ناگهان در میان اثاثیه صفورا، یك نوار و عكس از مرد جوانی را پیدا كردم. بلافاصله ضبط صوتی تهیه و نوار را گوش كردم. صفورا با مردی بهنام محسن در این نوار به محسن حرفهای عاشقانه گفته بود. تنها خوبی این نوار این بود كه سرنخهایی از صفورا و محسن به من داد. تا صبح نخوابیدم و فردا نوار و ضبط صوت و عكس مردجوان و عكس صفورا را برداشتم و راه افتادم.
ردپا را پیدا كردم
تمام محلههایی كه به نظرم میآمد زیرپا گذاشتم تا بالاخره ردپای صفورا را پیدا كردم. چند نفری با دیدن عكس این دو و شنیدن صدایشان گفتند كه آنها را در محلهای مختلف دیدهاند و حتی سرنخهایی دادند كه محسن قاچاقچی باسابقهای است. شكایتی تنظیم كردم و از ماموران شعبه دو اداره آگاهی كمك خواستم و ماموران خیلی زود توانستند خانه محسن را بیابند. وقتی به در خانه محسن رفتیم، فهمیدیم كه او چند روز قبل به اتهام حمل مواد مخدر به زندان افتاده است و عجب اینكه كاشف به عمل آمد صفورا درصدد به تور انداختن شوهر تازهای میباشد.
صفورا چه میگوید
صفورا میگوید: من از همان روز نخست خواستگاری به این وصلت راضی نبودم و هرچه فریاد زدم كه من زن رضا نمیشوم، كسی گوش ندادكه نداد!
برخلاف گفته شوهرم ما از همان روزهای اول زندگی با هم اختلاف داشتیم و از دو سال پیش كه اختلافمان بالا گرفت من به كلی از خانه اسماعیل بیرون آمدم، چون او میگفت هرجا دلت میخواهد برو. من با تو كاری ندارم و در ضمن حاضر به طلاق هم نبود.
شش ماه پیش با محسن 24 ساله آشنا شدم و كار این آشنایی بعد از مدتی به عشق انجامید و من دیدم بدون محسن نمیتوانم زندگی كنم و به همین جهت یك روز برایش فاش ساختم كه شوهر دارم و در ضمن او حاضر به طلاق نمیباشد.
محسن كمی ترسید و گفت: صفورا اگر بتوانی از شوهرت جدا شوی من بلافاصله با تو ازدواج خواهم نمود و من با هزاران امید به خانه شوهر بازگشته و خواستم مرا طلاق دهد، ولی بازهم حاضر نشد و من ناچار به فكر چاره افتادم.
از همه آنها كه میشناختم راهحل خواستم و بالاخره به این نتیجه رسیدم كه میتوانم با شناسنامه المثنی ازدواج كنم! بعد از سه هفته شناسنامه المثنی تهیه كردم و نزد محسن برگشتم و گفتم من از شوهرم جدا شدم و حالا آماده ازدواج هستم.
محسن خوشحال شد. به محضری رفتیم وازدواج كردیم و در میان راه من و محسن تصمیم گرفتیم حرفی از ازدواج قبلی من به خانوادهاش نزنیم و طوری وانمود كنیم كه من یك دوشیزه هستم.
هفته گذشته ناگهان ماموران به خانه ما ریختند و محسن را با مقداری مواد مخدر به زندان بردند و من بازهم ناامید و تنها برجای مانده باز به فكر انجام نقشه تازه و تشكیل خانواده دیگر افتادم كه یك روز وقتی در را باز كردم، شوهر اول خود و ماموران آگاهی را دیدم و ناگهان به فكر نوار عاشقانه خود با محسن افتادم كه در خانه جا گذاشته بودم.
مجله جوانان
26 تیر 1357
عجیب اینكه هفته قبل شوهر دوم این زن نیز به اتهام حمل مواد مخدر به زندان افتاد و زن در تدارك ازدواج تازهای بود كه به دام ماموران افتاد.
شوهر 31 ساله این زن گفت: من كارگر كفاش و اهل ساوه هستم. حدود 9 سال پیش كه با دایی خودم در تهران تازه بهكار مشغول شده بودیم یك روز دایی بهمن پیشنهاد نمود كه زن بگیرم و به زندگی خود سر و سامانی بدهم. راستش من زیاد به این مسأله فكر نمیكردم و دلم میخواست تا تشكیل یك زندگی خوب و راحت سمت ازدواج نروم، ولی دایی پا را در یك كفش كرده و مرتب اصرار میكرد و عقیده داشت در تهران شلوغ، یك جوان مجرد به دام زنان بد و معتاد خواهد افتاد و زندگیش خراب میشود.
سرانجام یك روز دایی دختری بهنام صفورا را بهمن معرفی كرد و گفت خانواده این دختر را میشناسم. خیلی نجیب و مهربان و خیرخواه هستند و من مطمئنم كه صفورا نیز دختر نجیب و سربراهی است.
آنقدر دایی از خوبیهای این خانواده گفت كه به این وصلت رضایت دادم و به خواستگاری صفورا رفتم. در اولین برخوردها فهمیدم صفورا به پسرداییاش علاقه دارد، ولی پدرش بهكلی با این وصلت مخالف است و ترجیح میدهد دخترش با یك غریبه ازدواج كند و عمری گرفتار حرفها و درگیریهای خانوادگی نباشد.
بازهم دچار تردید بودم، ولی قبل از عكسالعمل من، مراسم عقد و عروسی برگزار شد و من و صفورا زن و شوهر شدیم.
خوشبختی كم دوام
زندگی ما بعد ار ازدواج با خوبی و سعادت همراه بود و من گاه به خودم میگفتم كاش زودتر تن به این وصلت میدادم و از سرگردانی و تنهایی در میآمدم. از حدود یكسال پیش ناگهان در رفتار صفورا تغییراتی را متوجه شدم، ولی بهروی خود نیاوردم و بهاصطلاح نمیخواستم این زندگی در هم بریزد و من پای ورقه طلاق را امضا كنم.
متاسفانه حسننیت من بیفایده بود، چون ناگهان صفورا غیبش زد و من مدتها از او بیخبر ماندم. به هرجا سر زدم و از هر دوست و آشنایی سراغش را گرفتم، هیچكس نمیدانست صفورا كجا رفته است.
كشف نوار
یك روز توی خانه نشسته بودم و در این اندوه بزرگ غرق شده بودم كه ناگهان در میان اثاثیه صفورا، یك نوار و عكس از مرد جوانی را پیدا كردم. بلافاصله ضبط صوتی تهیه و نوار را گوش كردم. صفورا با مردی بهنام محسن در این نوار به محسن حرفهای عاشقانه گفته بود. تنها خوبی این نوار این بود كه سرنخهایی از صفورا و محسن به من داد. تا صبح نخوابیدم و فردا نوار و ضبط صوت و عكس مردجوان و عكس صفورا را برداشتم و راه افتادم.
ردپا را پیدا كردم
تمام محلههایی كه به نظرم میآمد زیرپا گذاشتم تا بالاخره ردپای صفورا را پیدا كردم. چند نفری با دیدن عكس این دو و شنیدن صدایشان گفتند كه آنها را در محلهای مختلف دیدهاند و حتی سرنخهایی دادند كه محسن قاچاقچی باسابقهای است. شكایتی تنظیم كردم و از ماموران شعبه دو اداره آگاهی كمك خواستم و ماموران خیلی زود توانستند خانه محسن را بیابند. وقتی به در خانه محسن رفتیم، فهمیدیم كه او چند روز قبل به اتهام حمل مواد مخدر به زندان افتاده است و عجب اینكه كاشف به عمل آمد صفورا درصدد به تور انداختن شوهر تازهای میباشد.
صفورا چه میگوید
صفورا میگوید: من از همان روز نخست خواستگاری به این وصلت راضی نبودم و هرچه فریاد زدم كه من زن رضا نمیشوم، كسی گوش ندادكه نداد!
برخلاف گفته شوهرم ما از همان روزهای اول زندگی با هم اختلاف داشتیم و از دو سال پیش كه اختلافمان بالا گرفت من به كلی از خانه اسماعیل بیرون آمدم، چون او میگفت هرجا دلت میخواهد برو. من با تو كاری ندارم و در ضمن حاضر به طلاق هم نبود.
شش ماه پیش با محسن 24 ساله آشنا شدم و كار این آشنایی بعد از مدتی به عشق انجامید و من دیدم بدون محسن نمیتوانم زندگی كنم و به همین جهت یك روز برایش فاش ساختم كه شوهر دارم و در ضمن او حاضر به طلاق نمیباشد.
محسن كمی ترسید و گفت: صفورا اگر بتوانی از شوهرت جدا شوی من بلافاصله با تو ازدواج خواهم نمود و من با هزاران امید به خانه شوهر بازگشته و خواستم مرا طلاق دهد، ولی بازهم حاضر نشد و من ناچار به فكر چاره افتادم.
از همه آنها كه میشناختم راهحل خواستم و بالاخره به این نتیجه رسیدم كه میتوانم با شناسنامه المثنی ازدواج كنم! بعد از سه هفته شناسنامه المثنی تهیه كردم و نزد محسن برگشتم و گفتم من از شوهرم جدا شدم و حالا آماده ازدواج هستم.
محسن خوشحال شد. به محضری رفتیم وازدواج كردیم و در میان راه من و محسن تصمیم گرفتیم حرفی از ازدواج قبلی من به خانوادهاش نزنیم و طوری وانمود كنیم كه من یك دوشیزه هستم.
هفته گذشته ناگهان ماموران به خانه ما ریختند و محسن را با مقداری مواد مخدر به زندان بردند و من بازهم ناامید و تنها برجای مانده باز به فكر انجام نقشه تازه و تشكیل خانواده دیگر افتادم كه یك روز وقتی در را باز كردم، شوهر اول خود و ماموران آگاهی را دیدم و ناگهان به فكر نوار عاشقانه خود با محسن افتادم كه در خانه جا گذاشته بودم.
مجله جوانان
26 تیر 1357




