گفتار خسرو باباخانی، نویسنده دفاع مقدس درباره «نوشتن در جنگ» و «نوشتن از جنگ»
تجربه عمو خسرو از جنگ و تحصیل
جلسه دوم نشست «نوشتن در جنگ، نوشتن از جنگ» با حضور مرتضی سرهنگی، محسن کاظمی و خسرو باباخانی در پاتوق «حرفینو» برگزار شد. آنچه میخوانید برگرفته از گفتوگوهای صریح و پرمغز خسرو باباخانی نویسنده و فعال فرهنگی در این نشست است که در آن با نگاهی انتقادی و در عین حال دلسوزانه، به تحولات ادبیات دفاع مقدس اول و دوم و سوم میپردازد. وی با بیان گلایهای عمیق از تغییر اولویتهای فرهنگی، بر «سقوط کیفیت رماننویسی» و «غلبه خاطرهنویسیهای سطحی و ویرایشنشده» بر بازار کتاب تأکید میکند؛ موضوعی که به ضرر نویسندگان حرفهای تمام شده و راه را برای آثار فاقد اصالت باز کرده است.
زینب گلمحمدی - قفسه کتاب
باباخانی در این گفتار با بافتی روایی و احساسی، خاطراتی تلخ و شیرین از دوران جنگ تحمیلی، همکلاسی مظلوم و شهید او به نام «سیدعلی» و لحظات سوزناک وداع با همسرش در زیر بمبارانهای سنگین را بازگو میکند. باباخانی در اینجا نشان میدهد که چگونه رمان و ادبیات داستانی میتواند عمق و حقیقتی را منتقل کند که حتی مستندترین گزارشهای تاریخی نیز از عهده آن برنمیآیند. در ادامه، متن کامل این گفتار پیش روی شماست.
دگرگونی در مستندسازی
آقای محسن کاظمی، شما در این مملکت مستندنویسی را کاملا دگرگون کردید و نوآوریای بیسابقه بهوجود آوردید. پیش از آن، آنچه بهعنوان مستند مینوشتیم بیشتر شبیه شوخی بود. با یکی دو ساعت مصاحبه، پیادهسازی متن و نوشتن متنی شاعرانه، کار تمام بود اما وقتی نخستین بار کتاب «عزت شاهی» را از شما خواندم شگفتزده شدم. شما برای شخصیتهای فرعی نیز زمان و توجه زیادی گذاشته بودید. برای مثال خصوصیات فیزیکی اشخاصی مانند اشرف ربیعی را با دقت توصیف میکرد: چهرهاش چگونه بود، چند سال داشت، اهل کجا بود و... .
این دقت نظر، استانداردهای مستندنگاری را دگرگون و کار برای مستندسازان آینده را بسیار دشوار و تقریبا غیرممکن کرد. پس از آن، بهندرت توانستم مستندی بخوانم.
تأثیر غیرقابل انکار سرهنگی
البته آقای سرهنگی نیز در این زمینه تأثیرگذارند؛ هرچند به تعریف افرادی مانند من نیازی ندارند. بنده خودم شنیدم که رهبر شهید انقلاب فرمودند: «اگر بنده شاعر بودم، یقینا در مدح آقای سرهنگی قصیده میساختم». وقتی چنین مقامی این را بگوید، تأثیر آن غیرقابل انکار است. زمانی که ما حتی دست چپ و راست خود را نمیشناختیم، ایشان با یک ضبط، به مصاحبه با اسرا رفتند و گنجینهای بینظیر خلق کردند که تا ابد برای ما قابل استفاده است.
چند رمان خوب داریم؟
با این حال یک گلایهای دارم؛ هم از مسئولین و هم از متولیان فرهنگ در سازمان تبلیغات اسلامی، حوزه هنری و سایر نهادهای فرهنگی. این نهادها از آن طرف بام افتادهاند و بیش از حد به خاطرهنویسی، زندگینامهنویسی و داستاننویسیهای ضعیف اهمیت میدهند. این روند در دو سه سال اخیر به فاجعهای تبدیل شده است. امروز اگر به بازار کتاب نگاه کنید، میبینید که خانوادههای شهدا (همسر، مادر یا خواهر شهید) برای نخستین بار قلم بهدست میگیرند، کتابی مینویسند و تنها یک ویرایش ساده میبینند. در 20سال اخیر چند رمان خوب و قابل توجه در ایران منتشر شده است؟ در حالی که مثلا روسیه چنین آثاری دارد، ما با کمبود رمانهای باکیفیت مواجهیم. این روند نزولی متأسفانه ادامه دارد.
سختیهای نوشتن رمان
بهعنوان نویسنده معتقدم اگر بخواهم زندگینامهای داستانی بنویسم، هم زودتر تحویل میدهم، هم کارم راحتتر است و هم درآمد بهتری دارد، در حالی که نوشتن یک رمان خوب پنج تا شش سال از عمر من را میگیرد و تضمینی برای چاپ دوم یا حتی فروش ناچیز آن نیست. این مسأله جای تأسف دارد. امیدوارم روزی این حرفها به گوش مسئولین برسد و عنایتی به این بخش کنند. از نظر من، رمان همچنان از تمام گونههای ادبی دیگر، اثری عمیقتر و غالبتر است.
برای تکمیل بحث عرض میکنم دهها کتاب درباره جنگ روسیه و فرانسه نوشته شده است؛ تاریخنگاریهایی کاملا روزمره و مستند. آیا این واقعیتهای ثبتشده، از دروغهایی که یک نویسنده خلق میکند، صادقانهتر و واقعیترند؟ ما این حقیقت را فراموش کردهایم. نویسندگان باید با نوشتن عین واقعیت، به تغییر اوضاع کمک کنند و فرصت تنفس و امکاناتی متناسب با سایر هنرها داشته باشند و لااقل نیمی از آن امکانات در اختیارشان قرار گیرد.
تحصیل در آبادان
ما اولین نسلی بودیم که پس از اتمام کلاس پنجم ابتدایی مستقیما وارد مقطع راهنمایی شدیم. زیرا پایه ششم حذف شده بود و دوره راهنمایی سهساله شد. این اتفاق همزمان با تبعید پدرم به آبادان بود و ما به آنجا رفتیم و زندگی را از نو آغاز کردیم. در آبادان تنها دو مدرسه راهنمایی و یکی دو دبیرستان (مانند دبیرستان نظری) وجود داشت. به همین دلیل، با همکلاسیهایم به مدت هشت سال در یک کلاس درس بودم.
یکی از آن همکلاسیها، پسری بود به نام «سیدعلی» اهل منطقه عربنشین. پدرش در همان دوران راهنمایی، هنگام ماهیگیری غرق شد و از دنیا رفت. علی بیپناه بود و مسئولیت پرورش 8-7خواهر و برادر کوچکتر و مادرش را برعهده داشت. یادم میآید وقتی مدرسه تعطیل میشد، او میدوید تا به یک آبمیوهفروشی برسد و آنجا کار کند.
زمزمههای علی
من او را یکی دو بار به زور سینما بردم. یادم میآید فیلم «فریاد زیر آب» را دیدیم. ترانهای در فیلم وجود داشت که میخواند: «خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن. خوشا مردن، خوشا از عاشقی مردن.» علی نه آوازخواندن بلد بود و نه با سینما چندان آشنایی داشت، اما از فیلم خوشش آمد و یک بیت از آن را یاد گرفت و گاهی زمزمه میکرد. من که نوار کاست داشتم، برایش ضبط کردم تا در خانه گوش دهد و کامل یاد بگیرد، اما هیچکدام از این کارها نتیجهای نداشت.
مفهوم موج انفجار و ترکش
پدرم به همدان رفت تا خانوادهام را بیابد و من تنها در آبادان ماندم. در آن دوران، پشتبام میخوابیدم و از گرمای هوا و صدای خمپارهها بیخبر بودم. اصلا مفهوم موجانفجار و ترکش را نمیفهمیدم. در آن زمان چنین تجربیات عمیقی وجود نداشت؛ فقط صدای انفجار و خمشدن آهنها را میشنیدم. اولین جایی که مورد اصابت قرار گرفت، اداره آموزشوپرورش بود. من از پشتبام خانهمان شاهد آن بودم و چهار تن از دبیرانم در آن حادثه به شهادت رسیدند.
در آن زمان دیپلم گرفته بودم و میخواستم وارد دانشگاه شوم. من به ریاضیات علاقه داشتم و حتی یک راهحل ریاضی کشف کرده بودم که بهدلیل نداشتن مالکیت فکری در آن زمان، به نام من ثبت نشد و سال بعد به نام یک دانشمند دیگر به ثبت رسید. بههمیندلیل، یک سال از تحصیل من عقب افتاد و دیگر نتوانستم به دانشگاه بروم.
تشنه نیستم!
علی، آن پسر مظلوم، همچنان بیصدا و کمحرف، به کارهای جنگی مشغول بود. با شروع جنگ، ما به مسجد بهبهانیها رفتیم و در پشت جبهه خدمت کردیم. شبها به خانههای مردم پناه میبردیم و میخوابیدیم. کمکم همکلاسیهایمان که در آبادان مانده بودند، به ما پیوستند. سیدعلی نیز با همان ظاهر و رفتار همیشگی آمد.
روزی که در مسجد مشغول کار بودیم، هوا بسیار گرم و وحشتناک بود. من و علی کنار اجاق داغ در حیاط ایستاده بودیم و خانمها در شبستان کار میکردند. گرما جانمان را به لب رسانده بود. به علی گفتم: «خیلی تشنهام، دیگر نمیتوانم کار کنم.» علی رفت و پارچی آورد و لیوانی آب به همه ما داد. به او گفتم: «چرا خودت نمیخوری؟» گفت: «تشنه نیستم.» گفتم: «چطور ممکن است در این گرما تشنه نباشی؟»
علی را پیدا کردم
یکی از وظایف ما توزیع غذا و پشتیبانی از جبهه بود. نوبت علی برای توزیع غذا رسید، اما او رفت و دیگر برنگشت. من نگران شدم. چون هلالاحمر هنوز باز نشده بود، گفتم بروم ببینم. با یکی از آشناها تماس گرفتم که در محل تجمع پیکرها بود. ساعت ۵ صبح، هوا هنوز روشن نشده بود. جسدها پشت دیوار چیده شده و روی آنها قالبهای یخ ریخته بودند.
علی را پیدا کردم. روی زمین خوابیده بود. با جدیت به چهرهاش نگاه کردم؛ دیگر آن روح در او دیده نمیشد. شهید شده بود. پیکر کوچک و درویشوارش بسیار سنگین بود. روی سینه برخی شهدا نامهایشان را نوشته بودند. آنجا فهمیدم علی چون روزه بوده آب نخورد و با زبان روزه شهید شد.
با مداد روی کاغذ
امروز، دختر بسیار محترمی با من تماس گرفت و درخواست کرد که داستان کوتاهی درباره جنگ و نوجوانان بنویسم. گفتم: «چشم، به احترام شما.» گفت: «میدانم تایپکردن برایتان سخت است، اما لطفا بنویسید.» من بهدلیل ضعف شدید بینایی نمیتوانستم تایپ کنم. گفتم: «من فقط میتوانم با مداد روی کاغذ بنویسم.» او باور نکرد. گفتم: «وقتی شروع میکنم، انگار از خودم بیخود میشوم و مداد بهتنهایی مینویسد و جلو میرود تا تمام شود.»
من از تو راضی هستم
اجازه دهید آخرین خاطرهام را نیز از سختترین شب زندگی خود و همسرم بیان کنم. پسرم رفته بود و ما تنها بودیم. او میدانست که ترک تهران بعد از شروع جنگ، برای من محال است، بنابراین اصراری نکرد. نه در جنگ ۱۲روزه، و نه در جنگ ۴۰روزه. ما در خانه نشسته بودیم. هر شب حمله میشد، اما آن شب وحشتناک بود. در خانه قدیمی ما شیشهها با فاصله نصب شده بودند و بهطور طبیعی هم میلرزیدند؛ وایبهحال روزی که صدای بمباران بیاید. اطراف خانه ما یکی دو بمب سنگرشکن منفجر شد. یکی از آنها بسیار نزدیک بود.
ما دو ثانیه به هم نگاه کردیم. خداوند شاهد بود. در آن دو ثانیه، دو سال زندگیمان را با نگاههایمان گفتوگو کردیم. فهمیدیم که همهچیز تمام شده است. از هم راضی بودیم. در همان دو ثانیه در نگاهم گفتم: «عاشقت هستم.» گفتم: «اگر دوباره بهدنیا بیایم، دوباره تو را انتخاب میکنم.» گفتم: «امیدوارم اگر دنیای دیگری هم هست، خداوند ما را دوباره به هم برساند.» گفتم: «من خیلی بدی کردم. ۳۲ سال اعتیاد داشتم. مرا حلال کن.» در آن دو ثانیه، این حرفها را زدم و همسرم ماهطاووس پاسخ داد: «من از تو راضی هستم.»
کتابی که همدلی را به کودکان میآموزد
کتاب مصور «صدای نی از کجا میآمد؟» به موضوع کودکان با نقص عضو میپردازد و همدلی با آنها را به خوانندگان میآموزد. در دنیای بیرون از ذهنمان قواعدی وجود دارند که بهراحتی نمیتوانیم آنها را تغییر دهیم اما اگر سری به خیالمان بزنیم هر کاری ممکن به نظر میرسد. با تخیل و خیالپردازی میتوان به اشیا جان داد، پرندگان مثل انسانها روی پایشان راه بروند، خزندگان حرف بزنند و جانوران وحشی انتخاب کنند که وحشی باشند یا نباشند و البته این خیالپردازی میتواند پیوند انسانها با یکدیگر و با حیوانات و طبیعت را بیشتر کند. خیالپردازی در ادبیات کودک همیشه وجود داشته و نویسندگان با استفاده از آن تلاش میکنند ضمن جذابتر و سرگرمکنندهتر کردن داستانشان برای کودکان، آنها را با دنیای بیمرز تخیل آشنا کنند. داستانهای تخیلی ضمن تقویت قوه تخیل کودکان که این کارکرد در لایههای زیرین متن قرار دارد، مفاهیمی را به آنها معرفی میکنند تا یاد بگیرند میشود طور دیگری هم فکر و عمل کرد.
کتاب «صدای نی از کجا میآمد؟» تألیف راضیه احمدی با تصویرگری الهه جوانمرد یکی از این آثار است. نویسنده، داستان بزغالهای را برای کودک تعریف میکند که یک نی دارد و با آن مینوازد. مامانبزی این نی را به فرزندش داده است تا خود را سرگرم کند؛ چراکه بزغاله معلول است و یک پایش مشکل دارد و با عصا حرکت میکند. این متفاوتبودن و نقصی که در جسمش وجود دارد او را از بقیه جدا کرده و مجبور است تنها جایی بنشیند و با نی سرگرم باشد.
دگرگونی در مستندسازی
آقای محسن کاظمی، شما در این مملکت مستندنویسی را کاملا دگرگون کردید و نوآوریای بیسابقه بهوجود آوردید. پیش از آن، آنچه بهعنوان مستند مینوشتیم بیشتر شبیه شوخی بود. با یکی دو ساعت مصاحبه، پیادهسازی متن و نوشتن متنی شاعرانه، کار تمام بود اما وقتی نخستین بار کتاب «عزت شاهی» را از شما خواندم شگفتزده شدم. شما برای شخصیتهای فرعی نیز زمان و توجه زیادی گذاشته بودید. برای مثال خصوصیات فیزیکی اشخاصی مانند اشرف ربیعی را با دقت توصیف میکرد: چهرهاش چگونه بود، چند سال داشت، اهل کجا بود و... .
این دقت نظر، استانداردهای مستندنگاری را دگرگون و کار برای مستندسازان آینده را بسیار دشوار و تقریبا غیرممکن کرد. پس از آن، بهندرت توانستم مستندی بخوانم.
تأثیر غیرقابل انکار سرهنگی
البته آقای سرهنگی نیز در این زمینه تأثیرگذارند؛ هرچند به تعریف افرادی مانند من نیازی ندارند. بنده خودم شنیدم که رهبر شهید انقلاب فرمودند: «اگر بنده شاعر بودم، یقینا در مدح آقای سرهنگی قصیده میساختم». وقتی چنین مقامی این را بگوید، تأثیر آن غیرقابل انکار است. زمانی که ما حتی دست چپ و راست خود را نمیشناختیم، ایشان با یک ضبط، به مصاحبه با اسرا رفتند و گنجینهای بینظیر خلق کردند که تا ابد برای ما قابل استفاده است.
چند رمان خوب داریم؟
با این حال یک گلایهای دارم؛ هم از مسئولین و هم از متولیان فرهنگ در سازمان تبلیغات اسلامی، حوزه هنری و سایر نهادهای فرهنگی. این نهادها از آن طرف بام افتادهاند و بیش از حد به خاطرهنویسی، زندگینامهنویسی و داستاننویسیهای ضعیف اهمیت میدهند. این روند در دو سه سال اخیر به فاجعهای تبدیل شده است. امروز اگر به بازار کتاب نگاه کنید، میبینید که خانوادههای شهدا (همسر، مادر یا خواهر شهید) برای نخستین بار قلم بهدست میگیرند، کتابی مینویسند و تنها یک ویرایش ساده میبینند. در 20سال اخیر چند رمان خوب و قابل توجه در ایران منتشر شده است؟ در حالی که مثلا روسیه چنین آثاری دارد، ما با کمبود رمانهای باکیفیت مواجهیم. این روند نزولی متأسفانه ادامه دارد.
سختیهای نوشتن رمان
بهعنوان نویسنده معتقدم اگر بخواهم زندگینامهای داستانی بنویسم، هم زودتر تحویل میدهم، هم کارم راحتتر است و هم درآمد بهتری دارد، در حالی که نوشتن یک رمان خوب پنج تا شش سال از عمر من را میگیرد و تضمینی برای چاپ دوم یا حتی فروش ناچیز آن نیست. این مسأله جای تأسف دارد. امیدوارم روزی این حرفها به گوش مسئولین برسد و عنایتی به این بخش کنند. از نظر من، رمان همچنان از تمام گونههای ادبی دیگر، اثری عمیقتر و غالبتر است.
برای تکمیل بحث عرض میکنم دهها کتاب درباره جنگ روسیه و فرانسه نوشته شده است؛ تاریخنگاریهایی کاملا روزمره و مستند. آیا این واقعیتهای ثبتشده، از دروغهایی که یک نویسنده خلق میکند، صادقانهتر و واقعیترند؟ ما این حقیقت را فراموش کردهایم. نویسندگان باید با نوشتن عین واقعیت، به تغییر اوضاع کمک کنند و فرصت تنفس و امکاناتی متناسب با سایر هنرها داشته باشند و لااقل نیمی از آن امکانات در اختیارشان قرار گیرد.
تحصیل در آبادان
ما اولین نسلی بودیم که پس از اتمام کلاس پنجم ابتدایی مستقیما وارد مقطع راهنمایی شدیم. زیرا پایه ششم حذف شده بود و دوره راهنمایی سهساله شد. این اتفاق همزمان با تبعید پدرم به آبادان بود و ما به آنجا رفتیم و زندگی را از نو آغاز کردیم. در آبادان تنها دو مدرسه راهنمایی و یکی دو دبیرستان (مانند دبیرستان نظری) وجود داشت. به همین دلیل، با همکلاسیهایم به مدت هشت سال در یک کلاس درس بودم.
یکی از آن همکلاسیها، پسری بود به نام «سیدعلی» اهل منطقه عربنشین. پدرش در همان دوران راهنمایی، هنگام ماهیگیری غرق شد و از دنیا رفت. علی بیپناه بود و مسئولیت پرورش 8-7خواهر و برادر کوچکتر و مادرش را برعهده داشت. یادم میآید وقتی مدرسه تعطیل میشد، او میدوید تا به یک آبمیوهفروشی برسد و آنجا کار کند.
زمزمههای علی
من او را یکی دو بار به زور سینما بردم. یادم میآید فیلم «فریاد زیر آب» را دیدیم. ترانهای در فیلم وجود داشت که میخواند: «خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن. خوشا مردن، خوشا از عاشقی مردن.» علی نه آوازخواندن بلد بود و نه با سینما چندان آشنایی داشت، اما از فیلم خوشش آمد و یک بیت از آن را یاد گرفت و گاهی زمزمه میکرد. من که نوار کاست داشتم، برایش ضبط کردم تا در خانه گوش دهد و کامل یاد بگیرد، اما هیچکدام از این کارها نتیجهای نداشت.
مفهوم موج انفجار و ترکش
پدرم به همدان رفت تا خانوادهام را بیابد و من تنها در آبادان ماندم. در آن دوران، پشتبام میخوابیدم و از گرمای هوا و صدای خمپارهها بیخبر بودم. اصلا مفهوم موجانفجار و ترکش را نمیفهمیدم. در آن زمان چنین تجربیات عمیقی وجود نداشت؛ فقط صدای انفجار و خمشدن آهنها را میشنیدم. اولین جایی که مورد اصابت قرار گرفت، اداره آموزشوپرورش بود. من از پشتبام خانهمان شاهد آن بودم و چهار تن از دبیرانم در آن حادثه به شهادت رسیدند.
در آن زمان دیپلم گرفته بودم و میخواستم وارد دانشگاه شوم. من به ریاضیات علاقه داشتم و حتی یک راهحل ریاضی کشف کرده بودم که بهدلیل نداشتن مالکیت فکری در آن زمان، به نام من ثبت نشد و سال بعد به نام یک دانشمند دیگر به ثبت رسید. بههمیندلیل، یک سال از تحصیل من عقب افتاد و دیگر نتوانستم به دانشگاه بروم.
تشنه نیستم!
علی، آن پسر مظلوم، همچنان بیصدا و کمحرف، به کارهای جنگی مشغول بود. با شروع جنگ، ما به مسجد بهبهانیها رفتیم و در پشت جبهه خدمت کردیم. شبها به خانههای مردم پناه میبردیم و میخوابیدیم. کمکم همکلاسیهایمان که در آبادان مانده بودند، به ما پیوستند. سیدعلی نیز با همان ظاهر و رفتار همیشگی آمد.
روزی که در مسجد مشغول کار بودیم، هوا بسیار گرم و وحشتناک بود. من و علی کنار اجاق داغ در حیاط ایستاده بودیم و خانمها در شبستان کار میکردند. گرما جانمان را به لب رسانده بود. به علی گفتم: «خیلی تشنهام، دیگر نمیتوانم کار کنم.» علی رفت و پارچی آورد و لیوانی آب به همه ما داد. به او گفتم: «چرا خودت نمیخوری؟» گفت: «تشنه نیستم.» گفتم: «چطور ممکن است در این گرما تشنه نباشی؟»
علی را پیدا کردم
یکی از وظایف ما توزیع غذا و پشتیبانی از جبهه بود. نوبت علی برای توزیع غذا رسید، اما او رفت و دیگر برنگشت. من نگران شدم. چون هلالاحمر هنوز باز نشده بود، گفتم بروم ببینم. با یکی از آشناها تماس گرفتم که در محل تجمع پیکرها بود. ساعت ۵ صبح، هوا هنوز روشن نشده بود. جسدها پشت دیوار چیده شده و روی آنها قالبهای یخ ریخته بودند.
علی را پیدا کردم. روی زمین خوابیده بود. با جدیت به چهرهاش نگاه کردم؛ دیگر آن روح در او دیده نمیشد. شهید شده بود. پیکر کوچک و درویشوارش بسیار سنگین بود. روی سینه برخی شهدا نامهایشان را نوشته بودند. آنجا فهمیدم علی چون روزه بوده آب نخورد و با زبان روزه شهید شد.
با مداد روی کاغذ
امروز، دختر بسیار محترمی با من تماس گرفت و درخواست کرد که داستان کوتاهی درباره جنگ و نوجوانان بنویسم. گفتم: «چشم، به احترام شما.» گفت: «میدانم تایپکردن برایتان سخت است، اما لطفا بنویسید.» من بهدلیل ضعف شدید بینایی نمیتوانستم تایپ کنم. گفتم: «من فقط میتوانم با مداد روی کاغذ بنویسم.» او باور نکرد. گفتم: «وقتی شروع میکنم، انگار از خودم بیخود میشوم و مداد بهتنهایی مینویسد و جلو میرود تا تمام شود.»
من از تو راضی هستم
اجازه دهید آخرین خاطرهام را نیز از سختترین شب زندگی خود و همسرم بیان کنم. پسرم رفته بود و ما تنها بودیم. او میدانست که ترک تهران بعد از شروع جنگ، برای من محال است، بنابراین اصراری نکرد. نه در جنگ ۱۲روزه، و نه در جنگ ۴۰روزه. ما در خانه نشسته بودیم. هر شب حمله میشد، اما آن شب وحشتناک بود. در خانه قدیمی ما شیشهها با فاصله نصب شده بودند و بهطور طبیعی هم میلرزیدند؛ وایبهحال روزی که صدای بمباران بیاید. اطراف خانه ما یکی دو بمب سنگرشکن منفجر شد. یکی از آنها بسیار نزدیک بود.
ما دو ثانیه به هم نگاه کردیم. خداوند شاهد بود. در آن دو ثانیه، دو سال زندگیمان را با نگاههایمان گفتوگو کردیم. فهمیدیم که همهچیز تمام شده است. از هم راضی بودیم. در همان دو ثانیه در نگاهم گفتم: «عاشقت هستم.» گفتم: «اگر دوباره بهدنیا بیایم، دوباره تو را انتخاب میکنم.» گفتم: «امیدوارم اگر دنیای دیگری هم هست، خداوند ما را دوباره به هم برساند.» گفتم: «من خیلی بدی کردم. ۳۲ سال اعتیاد داشتم. مرا حلال کن.» در آن دو ثانیه، این حرفها را زدم و همسرم ماهطاووس پاسخ داد: «من از تو راضی هستم.»
کتابی که همدلی را به کودکان میآموزد
کتاب مصور «صدای نی از کجا میآمد؟» به موضوع کودکان با نقص عضو میپردازد و همدلی با آنها را به خوانندگان میآموزد. در دنیای بیرون از ذهنمان قواعدی وجود دارند که بهراحتی نمیتوانیم آنها را تغییر دهیم اما اگر سری به خیالمان بزنیم هر کاری ممکن به نظر میرسد. با تخیل و خیالپردازی میتوان به اشیا جان داد، پرندگان مثل انسانها روی پایشان راه بروند، خزندگان حرف بزنند و جانوران وحشی انتخاب کنند که وحشی باشند یا نباشند و البته این خیالپردازی میتواند پیوند انسانها با یکدیگر و با حیوانات و طبیعت را بیشتر کند. خیالپردازی در ادبیات کودک همیشه وجود داشته و نویسندگان با استفاده از آن تلاش میکنند ضمن جذابتر و سرگرمکنندهتر کردن داستانشان برای کودکان، آنها را با دنیای بیمرز تخیل آشنا کنند. داستانهای تخیلی ضمن تقویت قوه تخیل کودکان که این کارکرد در لایههای زیرین متن قرار دارد، مفاهیمی را به آنها معرفی میکنند تا یاد بگیرند میشود طور دیگری هم فکر و عمل کرد.
کتاب «صدای نی از کجا میآمد؟» تألیف راضیه احمدی با تصویرگری الهه جوانمرد یکی از این آثار است. نویسنده، داستان بزغالهای را برای کودک تعریف میکند که یک نی دارد و با آن مینوازد. مامانبزی این نی را به فرزندش داده است تا خود را سرگرم کند؛ چراکه بزغاله معلول است و یک پایش مشکل دارد و با عصا حرکت میکند. این متفاوتبودن و نقصی که در جسمش وجود دارد او را از بقیه جدا کرده و مجبور است تنها جایی بنشیند و با نی سرگرم باشد.




