روایتهای یك مادر كتابباز
دوستی سیب و ماهی قرمز
سمیهسادات حسینی
دخترك خیلی كوچك بود. یعنی توی آن سن و سالی كه هنوز دلشان قصه شب میخواهد و هر قصه را دوست دارند هزار بار بشنوند. از آن قصهها كه یك آدمبزرگ اصلا نمیفهمد چرا باید هزار بار بخواندشان؟ كجایشان قشنگ است؟ كجایشان آنقدر دلنشین است كه بشود هزار بار شنید و كیف كرد؟ یكی از آن قصهها كه حالا دیگر حتی بهخاطر ندارم اسم كتابش یا نویسندهاش چه بود، ماجرای سیب قرمز كالی بود كه عاشق میشد. حالا البته نویسنده تا جایی كه یادم میآید، حواسش بود كه داستان لطیف كودكانه را به پیچیدگیهای بزرگسالانه واژه عشق آلوده نكند.
صحبت از دوستی بود و مصاحبت.
سیب قرمز كوچولو كه هنوز كاملا هم قرمز نشده بود، مدتها نشسته بود روی شاخه، نزدیك بركهای كوچك همان حوالی بیشهزار، چشم دوخته بود به ماهی قرمز كوچولو توی آب و دلش خواسته بود با او دوست شود. مدتها فكر كرده بود چهكار كند كه پایش به آن ساحل كوچك برسد، كنار بركه؟
آخرش به كلاغ سیاه رو انداخته بود كه همانطور كال از شاخه جدایش كند و بیندازدش پایین. كلاغ، شرط گذاشته بود كه یك توك بزند به سیب و تكهای از سیب را بخورد. سیب پذیرفته بود. بعد با یك زخم از نوك كلاغ، افتاده بود پای درخت. اما باز هم راه داشت تا ساحل. سنجاب كوچك و كرم خاكی و ... هر كدام به ازای یك گاز از سیب، هلش داده بودند و قلش داده بودند تا پای بركه. سیب قرمز، كه دیگر قرمز نبود، دیگر گرد نبود و دیگر تر و تازه نبود، رسیده بود لب ساحل و ماهی قرمز را صدا كرده بود.
ماهی قرمز آمده بود لب آب و گفته بود كه تمام تلاشهای سیب را دیده و دوست دارد با هم دوست باشند. بعد برای تشكر، كمی از قرمزی خودش را داده بود به سیب. بعد هم نشسته بودند لب ساحل تا صبح یك دل سیر گپ زده بودند با هم. آخرش، دم صبح، شاید وقتی كه سیب فهمیده بود با راهی كه آمده و تن پر از زخمش، چندان تا پوسیدگی كامل فرصتی ندارد. فهمیده بود آخرهای راه است. همان لحظه شاید، سیب گفته بود كه «خوب ماهی جان! خیلی خوشحالم كه بعد از آن همه تلاش بالاخره با هم دوست هستیم. اما الان كه فكرش را میكنم، حتی اگر آخرسر تو را هم نمیدیدم یا حاضر نمیشدی با من دوست بشوی، باز هم خوشحال بودم. چون برای چیزی كه میخواستم تلاش كرده بودم.»
حالا البته گمانم دیگر جایش در كتاب بچهها نبود و اینها را ذهن من بعد از هزار بار خواندن به متن اضافه كرده: مثلا اینكه سیب در ادامهاش گفته: «بله! من هزینه دادم. من از عمر و سلامتی و زیبایی و توانم خرج كردم تا خودم را برسانم لب ساحل. حتی خبرش به من رسید كه سیبهای دیگر، روی درخت، هی پچپچ كردند كه من شأن خودم را پایین آوردهام كه چه معنی دارد سیب قرمز بیفتد توی جاده و خودش برود جایی كه میخواهد؟! یك سیب اصیل، قرمز و شاداب، مینشیند روی شاخه، از این بالا به جهان نگاه میكند تا دستی بیاید و بچیندش و با هزار آداب و احترام، بگذارد توی سبد و ...»
بعد حتما سیب قرمز پلاسیده داستان آه كشیده و ادامه داده: «خوب البته آن سیبها تا وقتی روی درخت بودند تا اینجای قصه خودشان را بیشتر نمیدانستند. از قیمتگذاری بازار و برچسب روی تنشان بیخبر بودند و از اینكه بالاخره نصیبشان همین گازهاست كه بر تن من هم نشسته است و اگر من مدت مدیدی به مدد همین تكگازها راه رفتم و رسیدم به جایی كه میخواستهام، آنها در عرض چند ثانیه همه گازها را یكجا دریافت میكنند.»
القصه، این داستان هرشب میرفت توی گوش دخترك و وقتی سیب میرسید به ساحل، از ذوق دستهایش را میكوبید بههم. یا وقتی ماهی، قرمزی خودش را میداد به سیب، چشمهای دخترك توی تاریكی برق میزد. گپزدن ماهی و سیب كه دیگر اوج خوشی دخترك بود و هی سؤال میكرد: «خوب؟ چه چیزایی برای هم تعریف كردن؟ چه حرفایی زدن؟»
حتما كلی از خودم میبافتهام تا برای دخترك مجسم كنم كه آن شب بین ماهی و سیب چه گذشته. لابد بخشی از این پر و بال اضافی داستان در ذهنم، ناشی از همان است كه از قول ماهی و سیب كلی حرف زدهام، فلسفه بافتهام و خاطره ساختهام.
دل سپردن به این داستان، بازی هرشب ما بود كه با هم در دل دنیای قصهاش، كلی از خودمان حرف و جزئیات اضافه كنیم، كلی تصور كنیم و خیال ببافیم كه آیا سیب دیگر فردای آن شب مرده بود؟ مردن سیبها چه شكلی است؟ اصلا ماهی كه بیرون آب زنده نمیماند. كجا با هم این همه حرف زدهاند. سیب رفته توی آب؟ خوب سیب كه باله ندارد. چطور توی جریان آب، قل نخورده و نرفته؟ ماهی آمده بیرون توی ساحل؟ شاید فردا صبحش هر دو با هم مردهاند...
شاید گاهی به این لحظه كه میرسیدهایم، ترمز را میكشیدهام كه ماجرا اینطور هندی نشود. شاید ملاحظه غصه دل دخترك از تصور صبحی آنچنان را میكردهام. هرچند از من بعید است!
حالا كه فكرش را میكنم، میبینم این داستان شاید ذهن مرا هم ساخته. شاید مرا هم گرفتار كرده. بیش از دخترك حتی وگرنه وقتهایی كه دخترك شكستهای روزمره كوچكش را تجربه میكند و عامدانه یا ناخواسته، خطاهای دلخواه مرتكب میشود، مانند نسل امثالوحكمی مادربزرگهایمان برایش از شان آدمهای بزرگ بیاشتباه حرف میزدم. از آنها كه بركناره مینشینند و منتظر میمانند تا بینقصی و بزرگیشان خریدار پیدا كند، اما گاهی به خودم میآیم و میبینم بیشتر مدافع آن گازهای كوچك تلخم بر تن سیب سرخ هنوز نارسماندهام كه نشان از راه رفتن اوست.
مثلا وقتی دخترك با بغض میگوید كه علاقهای به جشن ورزش آخر سال ندارد، میپرسم: «چرا؟ خوش میگذره كه.»
دخترك همانطور گرفته جواب میدهد: «آخه من توی بیشتر ورزشها از همه بچههای كلاسمون پایینترم. حتی توی شنا كه توی مدرسه قبلی خوب بودم، اینجا خیلی ضعیفم. دوست ندارم جشنشو شركت كنم.»
آرزو میكنم كاش كتاب سیب كوچولو دم دستم بود و برایش میگفتم كه چیزی نزدیك هزار شب، من شهرزاد قصهگو برایش هزار روایت از داستان رسیدن سیب به ساحل خواندهام، اما كتابی فعلا در كار نیست. پس بهجایش میگویم: «اما فكر كنم تلاشی كه تو كردی رو هیچكدوم از همكلاسیهایت نكرده باشند. اینا از وقتی سهچهار ساله بودن، تمام این ورزشها رو با بهترین مربیها شروع كردن. خیلی آرومآروم و با زحمت كم، الان رسیدن به اینجایی كه خیلیهاشون از تو بهترن. اما تو تازه یك ساله كه داری تلاش میكنی برای یادگرفتن این ورزشها. من دیدم كه چقدر بیشتر از اونا زحمت كشیدی. چقدر بیشتر از اونا زمین خوردی.
چند بار دست و پا و كمرت كبود شد وقتی حتی توی خونه و بدون امكانات تمرینهای ورزشی رو انجام میدادی كه زودتر به بچههای دیگه برسی. اینا مثل همون جای گاز روی تن همون سیب كوچولوئه است. یادته؟ كه آخرش رسید به ساحل؟»
دخترك كه از اول حرفهایم دقیق گوش میكرد، حالا
هاج و واج زل زده به من. توی چشمهایش یك عالم سؤال موج میزند: «سیب؟ ساحل؟ ...»
كمی كه همدیگر را نگاه میكنیم، چشمها به جای سؤال، پر از برق میشود. همان برق شعفی كه خوب بهخاطرم هست. همان كه توی تاریكی توی چشمهای دخترك خردسالم پر میشد، وقتی ماهی، قرمزی خودش را میداد به تن رنجور سیب.
دخترك به یاد آورده است!
صحبت از دوستی بود و مصاحبت.
سیب قرمز كوچولو كه هنوز كاملا هم قرمز نشده بود، مدتها نشسته بود روی شاخه، نزدیك بركهای كوچك همان حوالی بیشهزار، چشم دوخته بود به ماهی قرمز كوچولو توی آب و دلش خواسته بود با او دوست شود. مدتها فكر كرده بود چهكار كند كه پایش به آن ساحل كوچك برسد، كنار بركه؟
آخرش به كلاغ سیاه رو انداخته بود كه همانطور كال از شاخه جدایش كند و بیندازدش پایین. كلاغ، شرط گذاشته بود كه یك توك بزند به سیب و تكهای از سیب را بخورد. سیب پذیرفته بود. بعد با یك زخم از نوك كلاغ، افتاده بود پای درخت. اما باز هم راه داشت تا ساحل. سنجاب كوچك و كرم خاكی و ... هر كدام به ازای یك گاز از سیب، هلش داده بودند و قلش داده بودند تا پای بركه. سیب قرمز، كه دیگر قرمز نبود، دیگر گرد نبود و دیگر تر و تازه نبود، رسیده بود لب ساحل و ماهی قرمز را صدا كرده بود.
ماهی قرمز آمده بود لب آب و گفته بود كه تمام تلاشهای سیب را دیده و دوست دارد با هم دوست باشند. بعد برای تشكر، كمی از قرمزی خودش را داده بود به سیب. بعد هم نشسته بودند لب ساحل تا صبح یك دل سیر گپ زده بودند با هم. آخرش، دم صبح، شاید وقتی كه سیب فهمیده بود با راهی كه آمده و تن پر از زخمش، چندان تا پوسیدگی كامل فرصتی ندارد. فهمیده بود آخرهای راه است. همان لحظه شاید، سیب گفته بود كه «خوب ماهی جان! خیلی خوشحالم كه بعد از آن همه تلاش بالاخره با هم دوست هستیم. اما الان كه فكرش را میكنم، حتی اگر آخرسر تو را هم نمیدیدم یا حاضر نمیشدی با من دوست بشوی، باز هم خوشحال بودم. چون برای چیزی كه میخواستم تلاش كرده بودم.»
حالا البته گمانم دیگر جایش در كتاب بچهها نبود و اینها را ذهن من بعد از هزار بار خواندن به متن اضافه كرده: مثلا اینكه سیب در ادامهاش گفته: «بله! من هزینه دادم. من از عمر و سلامتی و زیبایی و توانم خرج كردم تا خودم را برسانم لب ساحل. حتی خبرش به من رسید كه سیبهای دیگر، روی درخت، هی پچپچ كردند كه من شأن خودم را پایین آوردهام كه چه معنی دارد سیب قرمز بیفتد توی جاده و خودش برود جایی كه میخواهد؟! یك سیب اصیل، قرمز و شاداب، مینشیند روی شاخه، از این بالا به جهان نگاه میكند تا دستی بیاید و بچیندش و با هزار آداب و احترام، بگذارد توی سبد و ...»
بعد حتما سیب قرمز پلاسیده داستان آه كشیده و ادامه داده: «خوب البته آن سیبها تا وقتی روی درخت بودند تا اینجای قصه خودشان را بیشتر نمیدانستند. از قیمتگذاری بازار و برچسب روی تنشان بیخبر بودند و از اینكه بالاخره نصیبشان همین گازهاست كه بر تن من هم نشسته است و اگر من مدت مدیدی به مدد همین تكگازها راه رفتم و رسیدم به جایی كه میخواستهام، آنها در عرض چند ثانیه همه گازها را یكجا دریافت میكنند.»
القصه، این داستان هرشب میرفت توی گوش دخترك و وقتی سیب میرسید به ساحل، از ذوق دستهایش را میكوبید بههم. یا وقتی ماهی، قرمزی خودش را میداد به سیب، چشمهای دخترك توی تاریكی برق میزد. گپزدن ماهی و سیب كه دیگر اوج خوشی دخترك بود و هی سؤال میكرد: «خوب؟ چه چیزایی برای هم تعریف كردن؟ چه حرفایی زدن؟»
حتما كلی از خودم میبافتهام تا برای دخترك مجسم كنم كه آن شب بین ماهی و سیب چه گذشته. لابد بخشی از این پر و بال اضافی داستان در ذهنم، ناشی از همان است كه از قول ماهی و سیب كلی حرف زدهام، فلسفه بافتهام و خاطره ساختهام.
دل سپردن به این داستان، بازی هرشب ما بود كه با هم در دل دنیای قصهاش، كلی از خودمان حرف و جزئیات اضافه كنیم، كلی تصور كنیم و خیال ببافیم كه آیا سیب دیگر فردای آن شب مرده بود؟ مردن سیبها چه شكلی است؟ اصلا ماهی كه بیرون آب زنده نمیماند. كجا با هم این همه حرف زدهاند. سیب رفته توی آب؟ خوب سیب كه باله ندارد. چطور توی جریان آب، قل نخورده و نرفته؟ ماهی آمده بیرون توی ساحل؟ شاید فردا صبحش هر دو با هم مردهاند...
شاید گاهی به این لحظه كه میرسیدهایم، ترمز را میكشیدهام كه ماجرا اینطور هندی نشود. شاید ملاحظه غصه دل دخترك از تصور صبحی آنچنان را میكردهام. هرچند از من بعید است!
حالا كه فكرش را میكنم، میبینم این داستان شاید ذهن مرا هم ساخته. شاید مرا هم گرفتار كرده. بیش از دخترك حتی وگرنه وقتهایی كه دخترك شكستهای روزمره كوچكش را تجربه میكند و عامدانه یا ناخواسته، خطاهای دلخواه مرتكب میشود، مانند نسل امثالوحكمی مادربزرگهایمان برایش از شان آدمهای بزرگ بیاشتباه حرف میزدم. از آنها كه بركناره مینشینند و منتظر میمانند تا بینقصی و بزرگیشان خریدار پیدا كند، اما گاهی به خودم میآیم و میبینم بیشتر مدافع آن گازهای كوچك تلخم بر تن سیب سرخ هنوز نارسماندهام كه نشان از راه رفتن اوست.
مثلا وقتی دخترك با بغض میگوید كه علاقهای به جشن ورزش آخر سال ندارد، میپرسم: «چرا؟ خوش میگذره كه.»
دخترك همانطور گرفته جواب میدهد: «آخه من توی بیشتر ورزشها از همه بچههای كلاسمون پایینترم. حتی توی شنا كه توی مدرسه قبلی خوب بودم، اینجا خیلی ضعیفم. دوست ندارم جشنشو شركت كنم.»
آرزو میكنم كاش كتاب سیب كوچولو دم دستم بود و برایش میگفتم كه چیزی نزدیك هزار شب، من شهرزاد قصهگو برایش هزار روایت از داستان رسیدن سیب به ساحل خواندهام، اما كتابی فعلا در كار نیست. پس بهجایش میگویم: «اما فكر كنم تلاشی كه تو كردی رو هیچكدوم از همكلاسیهایت نكرده باشند. اینا از وقتی سهچهار ساله بودن، تمام این ورزشها رو با بهترین مربیها شروع كردن. خیلی آرومآروم و با زحمت كم، الان رسیدن به اینجایی كه خیلیهاشون از تو بهترن. اما تو تازه یك ساله كه داری تلاش میكنی برای یادگرفتن این ورزشها. من دیدم كه چقدر بیشتر از اونا زحمت كشیدی. چقدر بیشتر از اونا زمین خوردی.
چند بار دست و پا و كمرت كبود شد وقتی حتی توی خونه و بدون امكانات تمرینهای ورزشی رو انجام میدادی كه زودتر به بچههای دیگه برسی. اینا مثل همون جای گاز روی تن همون سیب كوچولوئه است. یادته؟ كه آخرش رسید به ساحل؟»
دخترك كه از اول حرفهایم دقیق گوش میكرد، حالا
هاج و واج زل زده به من. توی چشمهایش یك عالم سؤال موج میزند: «سیب؟ ساحل؟ ...»
كمی كه همدیگر را نگاه میكنیم، چشمها به جای سؤال، پر از برق میشود. همان برق شعفی كه خوب بهخاطرم هست. همان كه توی تاریكی توی چشمهای دخترك خردسالم پر میشد، وقتی ماهی، قرمزی خودش را میداد به تن رنجور سیب.
دخترك به یاد آورده است!




