روایتی از زندگی مشترک ستایش مالمیر و شهید محمدرضا باجلان که از شهدای هوافضای سپاه بود
عاشقانهای کوتاه در روزگار جنگ
آشنایی ستایش مالمیر و محمدرضا باجلان از مسیری سنتی شکل گرفت. مادر محمدرضا، ستایش را در محله دیده بود و زمینه آشنایی آن دو را فراهم کرد. نخستین دیدار رسمیشان در آستان مقدس امامزادهطاهر(ع) کرج انجام شد؛ همان مکانی که بعدها پیکر محمدرضا در آنجا آرام گرفت.
میثم رشیدی مهرآبادی | پژوهشگر دفاع مقدس
به گفته مالمیر، محمدرضا از همان دیدار نخست به این مکان علاقه داشت. او بعدها به همسرش گفته بود چون نخستین بار او را در فضای معنوی امامزاده دیده، دوست دارد پس از مرگ نیز در همان مکان دفن شود. پس از شهادتش، این خواسته تحقق یافت و امامزاده طاهر(ع) به نقطه پیوند خاطرات آن دو تبدیل شد؛ جایی که برای ستایش نخستین ملاقات و پایان زودهنگام زندگی مشترکشان را تداعی میکند. نخستین گفتوگوی رسمی آنها بیستوششم اردیبهشتماه سال گذشته انجام شد. پس از آنکه برای ازدواج به تفاهم رسیدند، قرار شد مراسم بلهبرون در بیستوهفتم خرداد برگزار شود، اما آغاز جنگ ۱۲روزه برنامههایشان را به تعویق انداخت. محمدرضا که از نیروهای هوافضای سپاه بود، به محل خدمتش بازگشت و در جریان جنگ مجروح شد. او پیش از رفتن مشکل خاصی نداشت، اما هنگام بازگشت، دستها، پاها و بخشهایی از کمرش سوخته بود. با وجود جراحت و خطرهایی که همچنان تهدیدش میکرد، تصمیم آن دو برای ازدواج تغییر نکرد. محمدرضا با همان روحیه شوخطبعش میگفت دشمن باید بداند که آنها از انتخابشان عقبنشینی نمیکنند. سرانجام، حدود شهریورماه، مراسم عقدشان برگزار شد. دو ماه پیش از آن نیز صیغه محرمیت خوانده بودند. از آن زمان تا شهادت محمدرضا، تنها شش ماه از عقدشان گذشت؛ به این ترتیب، مجموع همراهیشان هشت ماه بیشتر طول نکشید.
از همان خواستگاری درباره شهادت حرف زد
محمدرضا از همان جلسه نخست خواستگاری، درباره مسیری که برای زندگی خود تصور میکرد، بیپرده حرف زد. ستایش به یاد میآورد که او بدون مقدمهچینی به موضوع شهادت پرداخت و از همسر آیندهاش خواست با این احتمال کنار بیاید که روزی همسر یک شهید شود.
او به ستایش گفته بود که این مسیر را برای خود انتخاب کرده و باور دارد چنین سرانجامی میتواند مایه خیر و عاقبتبخیری در دنیا و آخرت باشد. حتی از برنامهای سخن گفته بود که بر اساس آن، بیشتر از 10 سال برای ماندن در این دنیا در نظر نداشت. شنیدن چنین حرفهایی در نخستین جلسه خواستگاری برای ستایش آسان نبود. او میگوید اگرچه از نوجوانی به فرهنگ شهدا علاقه داشت و شهیده فائزه رحیمی، از شهدای حادثه تروریستی کرمان، را دوست شهید خود میدانست، صراحت محمدرضا درباره آینده برایش غیرمنتظره بود. بااینحال، این صحبتها مانع ازدواجشان نشد. پس از عقد، محمدرضا بیشتر از خدمت به کشور و نظام و رسیدن به عاقبت مطلوب سخن میگفت. یادداشتهای شخصی او نیز نشان میداد که برای دفاع از آرمانهایش تا پای جان ایستادگی را در نظر دارد. جالب آنکه با وجود این نگاه جدی به شهادت، محمدرضا در زندگی روزمره جوانی پرنشاط بود. به روایت همسرش، او نه درگیر غم دائمی بود و نه از شادیهای ساده زندگی فاصله میگرفت. اهل شوخی بود، کار میکرد و برای ساختن زندگی مشترکش برنامه داشت.
مردی که با دردهایش شوخی میکرد
محمدرضا علاقهای نداشت درباره عملیاتها و مجروحیتش با دیگران صحبت کند. اگر کسی علت سوختگی صورت و دستهایش را میپرسید، با خنده میگفت موقع درست کردن جوجهکباب سوخته یا موقع جوشکاری آسیب دیده است. ستایش میگوید همسرش در این مسائل بسیار متواضع بود و نمیخواست تجربههای سختش به موضوعی برای جلب توجه تبدیل شود. البته او بخشی از ماجرای مجروحیت را برای همسرش تعریف کرده بود. به گفته محمدرضا، گروه عملیاتی آنها در جریان جنگ شناسایی شد و هدف حمله قرار گرفت. در آن حادثه، سه نفر از همرزمانش در همان لحظات نخست به شهادت رسیدند و تنها دو نفر زنده ماندند که یکی از آنها محمدرضا بود. او برای نجات جان خود و ادامه مأموریت، با اتکا به آموزشهای نظامیاش ناچار شد از ارتفاعی به پایین بپرد. در پی این اتفاق، دستها، بخشهایی از کمر و ناحیه پشت گوشش دچار سوختگی شد. با وجود جراحتها، محمدرضا روحیهاش را نباخت. در مراسم خانوادگی و مراحل ازدواج شرکت میکرد و تلاش داشت دردهایش را به اطرافیان منتقل نکند. ستایش حتی میگوید او در آن شرایط، از بسیاری از جوانان پرنشاطتر و فعالتر بود.
همسرش در کنار شجاعت، از اخلاص، قناعت و خوشاخلاقی او نیز یاد میکند. محمدرضا به داشتههای دیگران حسادت نمیکرد و اهل چشموهمچشمی نبود. برای تأمین هزینههای زندگی، وانتی تهیه خریده بود و گاهی پس از بازگشت از محل خدمت تا ساعت ۱۰ یا ۱۱ شب کار میکرد.
بااینحال، زندگی را در مادیات خلاصه نمیکرد. هدیههای کوچک خوشحالش میکرد و از تشریفات پرهزینه انتظاری نداشت. جملهای که بارها تکرار میکرد، بیانگر نگاهش به زندگی بود: «بیا معنوی بپریم بالا!»
از خدمت در هیات تا وصیتی برای جوانان
علاقه محمدرضا به اهلبیت(ع) در رفتار روزمرهاش نیز دیده میشد. او بهویژه در محرم و ایام فاطمیه با اشتیاق در مراسم شرکت میکرد، اما معمولا گوشهای مینشست و دنبال جایگاه خاصی نبود. اگر به هیاتی میرفت و کسی او را نمیشناخت یا مسئولیتی به او نمیسپرد، پس از پایان مراسم به آشپزخانه میرفت و در جمعآوری زبالهها و مرتبکردن محیط کمک میکرد. باور داشت کسی نباید در مراسم اهلبیت(ع) شرکت کند و بدون خدمت به دیگران برگردد. او به هیات لواء، به مداحی سیدامیر حسینی در امامزاده طاهر(ع)، علاقه زیادی داشت. پس از شهادتش، این مداح خاطره شبی را میگوید که در میان جمعیت انبوه، چهره محمدرضا توجهش را جلب کرده و از او خواسته بود به حلقه اصلی سینهزنان بپیوندد.
یکی دیگر از خاطرات مالمیر به روزی برمیگردد که همراه همسرش به بهشتزهرای تهران و مزار شهید سجاد زبرجدی رفته بودند. محمدرضا با دیدن جوانانی که برای زیارت مزار شهید آمده بودند، به ستایش گفت احتمال میدهد بهزودی شهید شود. سپس از او خواست پس از شهادتش، پیامی را به مردم برساند.
او گفته بود جوانانی که برای ازدواج با مشکل مواجهند، میتوانند به مزارش مراجعه کنند و او را واسطه قرار دهند. ستایش که تازه زندگی مشترکش را آغاز کرده بود، از شنیدن این حرف ناراحت شد و با شوخی گفت اصلا نمیخواهد همسرش شهید شود تا بخواهد چنین پیامی را منتقل کند.
اما محمدرضا بر خواستهاش تأکید داشت. پس از شهادتش، ستایش این وصیت را در جمعهای مختلف بازگو کرد. به گفته او، بعضی از کسانی که به مزار محمدرضا مراجعه میکنند، از برآورده شدن خواستههایشان سخن میگویند.
وعدهای که به سحر نرسید
روز نهم اسفند، محمدرضا به محل خدمتش رفت. پس از آغاز جنگ، چند بار تلفنی با همسرش صحبت کرد. ستایش نگران بود و برای اطمینان از وضعیت او، با محل کارش نیز تماس میگرفت. محمدرضا هربار تلاش میکرد آرامش او را حفظ کند و میگفت محل استقرارشان امن است.
روز دهم اسفند، حدود ظهر، بار دیگر تماس گرفت و از ایستادگی در برابر دشمن گفت. به همسرش اطمینان داد که بهزودی بازمیگردد. آخرین تماس آن دو حدود ساعت هفت تا هفتونیم شب انجام شد. محمدرضا در پایان گفت ستایش مراقب خودش باشد و وعده داد هنگام سحر دوباره تماس بگیرد تا او را برای خوردن سحری بیدار کند.
اما حدود نیم ساعت بعد، محل استقرار نیروها هدف حمله قرار گرفت و محمدرضا همراه تعدادی از همرزمانش به شهادت رسید. ستایش از این اتفاق خبر نداشت. آن شب را با اضطراب گذراند و ساعت خود را برای بیدار شدن تنظیم کرد. در ساعتهای یک، دو و سه بامداد از خواب برمیخاست و منتظر تماس همسرش میماند. خودش هم چندین بار تماس گرفت، اما کسی پاسخ نداد.
صبح روز بعد، خبر بمباران سایت به خانواده رسید. وقتی برای پیگیری وضعیت محمدرضا مراجعه کردند، نام او در فهرست مجروحان بیمارستان نبود. همین مسأله احتمال شهادتش را تقویت میکرد، اما تا زمانی که پیکرش پیدا نشده بود، ستایش هنوز به زنده ماندنش امید داشت.
12 روز طول کشید تا پیکر محمدرضا شناسایی شود. در این مدت، خانواده میان امید و واقعیت تلخ سرگردان بودند. برخی احتمال میدادند افراد گرفتار در بخشهایی از سایت، به کمک ذخیره اکسیژن زنده مانده باشند.
روز دوازدهم، ستایش برای شناسایی پیکر به بهشتزهرا(س) رفت. شدت انفجار و حرارت ناشی از اصابت موشک بهاندازهای بود که از بسیاری از پیکرها آثار اندکی باقی مانده بود و شناسایی از طریق آزمایش دیانای انجام میشد. برای ستایش، تلخترین بخش ماجرا این بود که فرصتی برای وداع قطعی با همسرش نداشت. نه بازگشتی در کار بود و نه حتی چهرهای که بتواند برای آخرین بار ببیند و با آن خداحافظی کند.
معنایی که پس از شهادت تغییر کرد
ستایش مالمیر پس از شهادت همسرش بارها به معنای این همراهی کوتاه فکر کرده است. او از خاطرهای در کودکی یاد میکند؛ زمانی که در چهار یا پنجسالگی، همراه خانواده به محضر آیتالله بهجت(ره) رفته بود. خانواده انگشتر عقیقی به او داده بودند تا هدیه کند. پس از دریافت انگشتر، آیتالله بهجت دستی بر سر او کشیده و برایش عاقبتبخیری آرزو کرده بودند.
او همچنین از خوابی یاد میکند که چند ماه پیش از آشنایی با محمدرضا دیده بود. در آن خواب، خالهاش که همسر شهید دفاعمقدس است، انگشتری متبرک در دست او قرار داد. ستایش، امروز این خاطره را نیز در کنار دیگر تجربههای زندگیاش مرور میکند. بااینحال، آنچه بیش از همه برای او اهمیت دارد، زندهنگهداشتن یاد شهداست. او معتقد است همسران و خانوادههای شهدا وظیفه دارند روایتگر صادقانه زندگی و فداکاری عزیزانشان باشند؛ همانگونه که اگر روایت حضرتزینب(س) نبود، حقیقت کربلا آنگونه که باید به نسلهای بعد نمیرسید. به گفته مالمیر، شهدای واقعه ققنوس، ازجمله جوانان کمسنوسال و تازهدامادهایی بودند که برخی از فرزندانشان پس از شهادت پدر به دنیا آمدند. او باور دارد که این شهدا آنطور که شایسته است شناخته نشدهاند و خانوادههایشان میخواهند صدای آنها در جامعه باقی بماند.
از همان خواستگاری درباره شهادت حرف زد
محمدرضا از همان جلسه نخست خواستگاری، درباره مسیری که برای زندگی خود تصور میکرد، بیپرده حرف زد. ستایش به یاد میآورد که او بدون مقدمهچینی به موضوع شهادت پرداخت و از همسر آیندهاش خواست با این احتمال کنار بیاید که روزی همسر یک شهید شود.
او به ستایش گفته بود که این مسیر را برای خود انتخاب کرده و باور دارد چنین سرانجامی میتواند مایه خیر و عاقبتبخیری در دنیا و آخرت باشد. حتی از برنامهای سخن گفته بود که بر اساس آن، بیشتر از 10 سال برای ماندن در این دنیا در نظر نداشت. شنیدن چنین حرفهایی در نخستین جلسه خواستگاری برای ستایش آسان نبود. او میگوید اگرچه از نوجوانی به فرهنگ شهدا علاقه داشت و شهیده فائزه رحیمی، از شهدای حادثه تروریستی کرمان، را دوست شهید خود میدانست، صراحت محمدرضا درباره آینده برایش غیرمنتظره بود. بااینحال، این صحبتها مانع ازدواجشان نشد. پس از عقد، محمدرضا بیشتر از خدمت به کشور و نظام و رسیدن به عاقبت مطلوب سخن میگفت. یادداشتهای شخصی او نیز نشان میداد که برای دفاع از آرمانهایش تا پای جان ایستادگی را در نظر دارد. جالب آنکه با وجود این نگاه جدی به شهادت، محمدرضا در زندگی روزمره جوانی پرنشاط بود. به روایت همسرش، او نه درگیر غم دائمی بود و نه از شادیهای ساده زندگی فاصله میگرفت. اهل شوخی بود، کار میکرد و برای ساختن زندگی مشترکش برنامه داشت.
مردی که با دردهایش شوخی میکرد
محمدرضا علاقهای نداشت درباره عملیاتها و مجروحیتش با دیگران صحبت کند. اگر کسی علت سوختگی صورت و دستهایش را میپرسید، با خنده میگفت موقع درست کردن جوجهکباب سوخته یا موقع جوشکاری آسیب دیده است. ستایش میگوید همسرش در این مسائل بسیار متواضع بود و نمیخواست تجربههای سختش به موضوعی برای جلب توجه تبدیل شود. البته او بخشی از ماجرای مجروحیت را برای همسرش تعریف کرده بود. به گفته محمدرضا، گروه عملیاتی آنها در جریان جنگ شناسایی شد و هدف حمله قرار گرفت. در آن حادثه، سه نفر از همرزمانش در همان لحظات نخست به شهادت رسیدند و تنها دو نفر زنده ماندند که یکی از آنها محمدرضا بود. او برای نجات جان خود و ادامه مأموریت، با اتکا به آموزشهای نظامیاش ناچار شد از ارتفاعی به پایین بپرد. در پی این اتفاق، دستها، بخشهایی از کمر و ناحیه پشت گوشش دچار سوختگی شد. با وجود جراحتها، محمدرضا روحیهاش را نباخت. در مراسم خانوادگی و مراحل ازدواج شرکت میکرد و تلاش داشت دردهایش را به اطرافیان منتقل نکند. ستایش حتی میگوید او در آن شرایط، از بسیاری از جوانان پرنشاطتر و فعالتر بود.
همسرش در کنار شجاعت، از اخلاص، قناعت و خوشاخلاقی او نیز یاد میکند. محمدرضا به داشتههای دیگران حسادت نمیکرد و اهل چشموهمچشمی نبود. برای تأمین هزینههای زندگی، وانتی تهیه خریده بود و گاهی پس از بازگشت از محل خدمت تا ساعت ۱۰ یا ۱۱ شب کار میکرد.
بااینحال، زندگی را در مادیات خلاصه نمیکرد. هدیههای کوچک خوشحالش میکرد و از تشریفات پرهزینه انتظاری نداشت. جملهای که بارها تکرار میکرد، بیانگر نگاهش به زندگی بود: «بیا معنوی بپریم بالا!»
از خدمت در هیات تا وصیتی برای جوانان
علاقه محمدرضا به اهلبیت(ع) در رفتار روزمرهاش نیز دیده میشد. او بهویژه در محرم و ایام فاطمیه با اشتیاق در مراسم شرکت میکرد، اما معمولا گوشهای مینشست و دنبال جایگاه خاصی نبود. اگر به هیاتی میرفت و کسی او را نمیشناخت یا مسئولیتی به او نمیسپرد، پس از پایان مراسم به آشپزخانه میرفت و در جمعآوری زبالهها و مرتبکردن محیط کمک میکرد. باور داشت کسی نباید در مراسم اهلبیت(ع) شرکت کند و بدون خدمت به دیگران برگردد. او به هیات لواء، به مداحی سیدامیر حسینی در امامزاده طاهر(ع)، علاقه زیادی داشت. پس از شهادتش، این مداح خاطره شبی را میگوید که در میان جمعیت انبوه، چهره محمدرضا توجهش را جلب کرده و از او خواسته بود به حلقه اصلی سینهزنان بپیوندد.
یکی دیگر از خاطرات مالمیر به روزی برمیگردد که همراه همسرش به بهشتزهرای تهران و مزار شهید سجاد زبرجدی رفته بودند. محمدرضا با دیدن جوانانی که برای زیارت مزار شهید آمده بودند، به ستایش گفت احتمال میدهد بهزودی شهید شود. سپس از او خواست پس از شهادتش، پیامی را به مردم برساند.
او گفته بود جوانانی که برای ازدواج با مشکل مواجهند، میتوانند به مزارش مراجعه کنند و او را واسطه قرار دهند. ستایش که تازه زندگی مشترکش را آغاز کرده بود، از شنیدن این حرف ناراحت شد و با شوخی گفت اصلا نمیخواهد همسرش شهید شود تا بخواهد چنین پیامی را منتقل کند.
اما محمدرضا بر خواستهاش تأکید داشت. پس از شهادتش، ستایش این وصیت را در جمعهای مختلف بازگو کرد. به گفته او، بعضی از کسانی که به مزار محمدرضا مراجعه میکنند، از برآورده شدن خواستههایشان سخن میگویند.
وعدهای که به سحر نرسید
روز نهم اسفند، محمدرضا به محل خدمتش رفت. پس از آغاز جنگ، چند بار تلفنی با همسرش صحبت کرد. ستایش نگران بود و برای اطمینان از وضعیت او، با محل کارش نیز تماس میگرفت. محمدرضا هربار تلاش میکرد آرامش او را حفظ کند و میگفت محل استقرارشان امن است.
روز دهم اسفند، حدود ظهر، بار دیگر تماس گرفت و از ایستادگی در برابر دشمن گفت. به همسرش اطمینان داد که بهزودی بازمیگردد. آخرین تماس آن دو حدود ساعت هفت تا هفتونیم شب انجام شد. محمدرضا در پایان گفت ستایش مراقب خودش باشد و وعده داد هنگام سحر دوباره تماس بگیرد تا او را برای خوردن سحری بیدار کند.
اما حدود نیم ساعت بعد، محل استقرار نیروها هدف حمله قرار گرفت و محمدرضا همراه تعدادی از همرزمانش به شهادت رسید. ستایش از این اتفاق خبر نداشت. آن شب را با اضطراب گذراند و ساعت خود را برای بیدار شدن تنظیم کرد. در ساعتهای یک، دو و سه بامداد از خواب برمیخاست و منتظر تماس همسرش میماند. خودش هم چندین بار تماس گرفت، اما کسی پاسخ نداد.
صبح روز بعد، خبر بمباران سایت به خانواده رسید. وقتی برای پیگیری وضعیت محمدرضا مراجعه کردند، نام او در فهرست مجروحان بیمارستان نبود. همین مسأله احتمال شهادتش را تقویت میکرد، اما تا زمانی که پیکرش پیدا نشده بود، ستایش هنوز به زنده ماندنش امید داشت.
12 روز طول کشید تا پیکر محمدرضا شناسایی شود. در این مدت، خانواده میان امید و واقعیت تلخ سرگردان بودند. برخی احتمال میدادند افراد گرفتار در بخشهایی از سایت، به کمک ذخیره اکسیژن زنده مانده باشند.
روز دوازدهم، ستایش برای شناسایی پیکر به بهشتزهرا(س) رفت. شدت انفجار و حرارت ناشی از اصابت موشک بهاندازهای بود که از بسیاری از پیکرها آثار اندکی باقی مانده بود و شناسایی از طریق آزمایش دیانای انجام میشد. برای ستایش، تلخترین بخش ماجرا این بود که فرصتی برای وداع قطعی با همسرش نداشت. نه بازگشتی در کار بود و نه حتی چهرهای که بتواند برای آخرین بار ببیند و با آن خداحافظی کند.
معنایی که پس از شهادت تغییر کرد
ستایش مالمیر پس از شهادت همسرش بارها به معنای این همراهی کوتاه فکر کرده است. او از خاطرهای در کودکی یاد میکند؛ زمانی که در چهار یا پنجسالگی، همراه خانواده به محضر آیتالله بهجت(ره) رفته بود. خانواده انگشتر عقیقی به او داده بودند تا هدیه کند. پس از دریافت انگشتر، آیتالله بهجت دستی بر سر او کشیده و برایش عاقبتبخیری آرزو کرده بودند.
او همچنین از خوابی یاد میکند که چند ماه پیش از آشنایی با محمدرضا دیده بود. در آن خواب، خالهاش که همسر شهید دفاعمقدس است، انگشتری متبرک در دست او قرار داد. ستایش، امروز این خاطره را نیز در کنار دیگر تجربههای زندگیاش مرور میکند. بااینحال، آنچه بیش از همه برای او اهمیت دارد، زندهنگهداشتن یاد شهداست. او معتقد است همسران و خانوادههای شهدا وظیفه دارند روایتگر صادقانه زندگی و فداکاری عزیزانشان باشند؛ همانگونه که اگر روایت حضرتزینب(س) نبود، حقیقت کربلا آنگونه که باید به نسلهای بعد نمیرسید. به گفته مالمیر، شهدای واقعه ققنوس، ازجمله جوانان کمسنوسال و تازهدامادهایی بودند که برخی از فرزندانشان پس از شهادت پدر به دنیا آمدند. او باور دارد که این شهدا آنطور که شایسته است شناخته نشدهاند و خانوادههایشان میخواهند صدای آنها در جامعه باقی بماند.




