مروری بر سفرنامه یک بیزبان از سفر به لوزان سوئیس
سفرنامه هاج و واج
زینب آزاد
نمایشگاه كتاب امسال بود كه مشهور شد. به قفسه كتابهای سوره مهر كه نگاه میكردم جلد كودكانهاش برای چند دقیقه نگهم داشت، تا به خودم آمدم و خواستم رد شوم، اسمش میخكوبم كرد؛ «دهكده خاك بر سر». چیزی درونم ناخودآگاه میگفت: بیادب! توضیحات زیر عنوان را كه خواندم كنجكاوی قلقلكم میداد كه تورقی بر كتاب بزنم؛ «روایتهایی از یكسال زندگی در لوزان از زبان یك بیزبان». در نگاه اول احساس میكردم كتاب طنز است، اما برچسب سرقفسه نهیبم زد كه اینطورها هم نیست، با یك سفرنامه مواجهم. فائضه غفارحدادی را از پیج اینستاگرامش میشناختم. مادری فعال و مهربان با سه فرزند پسر. همزمان كتاب دیگرش هم با عنوان «خط مقدم» در همین نمایشگاه در غرفه دیگری رونمایی شد و شكرخدا با استقبال زیادی هم روبهرو شد. آن كتاب روایتی است درباره مرد بزرگ موشکی ایران شهید طهرانیمقدم. این دو اثر مانند دو قطب ناهمنام آهنربا هستند، در دو جبهه مختلف و دو ادبیات متفاوت.
تبلیغات درباره كتاب گسترش یافت. در همان نمایشگاه هم خیلیها بیتوجه به قیمت 40 هزار تومانی و 10درصد تخفیف نمایشگاه، آن را خریداری میكردند. پس از نمایشگاه هم انصافا انتشارات در تبلیغ این كتاب كم نگذاشت. البته این كتاب پیشتر از این در نشر قاف و با قیمتی ارزانتر چاپ شده بود، حالا تجدیدچاپش مصادف شده بود با گرانی سرسامآور كاغذ و شهرت انتشارات هم مزید بر گرانیاش. با ذهنیت سفرنامهبودنش بعد از مطالعه چند رمان انتخابش كردم كه همان ابتدای امر نویسنده آب پاكی را روی دستم ریخت و گفت «اسم این كتاب را سفرنامه نمیگذارم، چرا كه به آن نیت نوشته نشده و شبیه سفرنامههای رایج هم نیست». هیجاناتم فروكش كرد، به میانه كتاب كه رسیدم، نویسنده همین حرف خودش را اینگونه نقض كرد: «مثل همین حالا كه بعد از چند سال دارم این سفرنامه را بازنویسی میكنم...» بگذریم! بههر حال انتخاب شده بود تا خوانده شود.
هر چه جلوتر میرفتم بیشتر ناامید میشدم كه ای داد بیداد اینكه نه سفرنامه است و نه یك رمان، بلكه روزنوشتهایی است از اتفاقات یك سفر اجباری به لوزان كه نویسنده با زبان طنز و نثری روان آن را گردآوری كرده است؛ مانند همان دفتر خاطراتی كه هر دختری در دوران دبیرستان خود دارد! اندكی شسته رُفتهتر! با مقدمات سفرشان شروع میكند. خواننده را همراه با خود سوار هواپیما میكند تا بالاخره پس از چند ساعت پرواز و تعویض دو هواپیما، به سوئیس میرسد. حتی كوچكترین مسائل اجتماعی هم از دید ذرهبینی فائضه غفار حدادی پنهان نمانده است. ریز قیمت اجناس، مهدهایكودك دولتی، پاركها، خطوط اتوبوس، رستورانها و فروشگاههایی كه غذای حلال سرو میكنند و حتی دكتر زنان! اما اینها فقط به كار آنهایی میآید كه قصد مسافرت به لوزان را دارند و طبیعتا در بقیه موارد فاقد اعتبار هستند. پیشنهاد من این است كه اگر روزی مسیرتان به لوزانِ سوئیس افتاد حتما این كتاب را با خود ببرید، نشانی تمامی فروشگاهها، پاركها، مراكز پزشكی و مسیر دسترسی به آنها را به زبان عامیانه ترسیم كرده است. از طرفی تكهتكه بودن مطالب خواننده را پریشان میكند، گرچه كه با انتخاب عناوین مرتبط و اندك نامرتبط، توانسته بود اندكی از پریشانی مخاطب بكاهد، اما این حجم از عناوین هم كلافهكننده میشود.
اصلا چرا دهكده خاك بر سر؟ در ابتدای امر نویسنده عنوان روایتهای از یكسال زندگی در لوزان از زبان یك بیزبان را پیشنهاد میدهد، ولی با مخالفتهای انتشارات پیشین روبهرو میشود و عنوان جدید پیشنهادی را میپذیرد، اما ماجرای دهكده خاك بر سر را در اوایل كتاب میخوانیم، همانجایی كه از دهكده متروكهای حرف به میان میآورد كه به دلیل قرار داشتن در دره و مهاجرت سكنه، متروكه شده بود و در ادامه هم متحمل خاكهایی شد كه به سبب حفر تونل مترو بدون مكان مانده بودند. این شد كه نویسنده اسم آنجا را دهكده خاك بر سر گذاشت.
همانطور كه گفته شد لحن طنز در سراسر كتاب جولان میدهد. مكررا به چشم میخورد كه نویسنده در شرایط سخت هم دست از طنازی بر نمیدارد؛ حتی در برخی قسمتها به مزهپرانی هم بدل میشود، اما برخیهایش واقعا نمكین است مانند آن زمانی كه در مهد پسرش با خانم سیاهپوستی مواجه میشوند و علیرضا بلافاصله میگوید: «این خانم چرا صورتش تاریكه؟»
به قاعده نبودن لحن در سراسر متن خواننده را پا در هوا نگه میدارد. لحن در تمام قسمتهای كتاب از عامیانه به كتابی و از كتابی به فینگیلیش هم تغییر موضع میدهد؛ «ایف كمك احتیاج كال می. ایف مانی احتیاج كال می...» اینجاست كه باید از خودمان و نویسنده و ویراستار بپرسیم كه واقعا نمیشد با مختصر تغییری خواننده را از سر درگمی برهانید؟
این روزنوشتهای آنور آبی در قسمتهایی افتخار شیعه بودن را چاشنی لحظات طنزش میكند. « اینجا مسلمانهایش سنی هستند. بینشان كم آشنا پیدا میشود. به «شیعه» آشنا میگوید.» یا آنجایی كه به مناسب میلاد پیامبراكرم(ص) به دوستش هدیه میدهد یا در تمام آن قسمتهایی كه عفیفانه به حجابش افتخار میكند و واهمهای از واكنش غریبهها ندارد و این گونه زندگی
ایرانی - اسلامی خود را پابرجا نگه میدارند.
گرچه كه این كتاب یك كتاب كاملا زنانه است و با خواندنش رگ فمینیستی هر زنی متورم میشود، اما در مقایسه لوزان با ایران گاهی هم آن طرفیها پیروز میدان هستند. مثلا آنجا كه نویسنده پس از مدتها به خاطر كلاس فرانسهاش مجبور به دیدن فیلمی شد: «اولین فیلمی كه در خارجه میبینم، ضرورت ایثار در بقای بنیان خانواده و لزوم داشتن رابطه خوب خواهر برادری را گوشزد میكند. پس چرا بیشتر فیلمهای ایرانی از مظلومیت زنان در خانواده و قبحشكنی طلاق و دعوای خواهربرادرها بر سر ارث و اینها حرف میزنند؟»
نكته جذاب این كتاب حضور جنینی است كه قرار است مفتخر به دریافت گذرنامه خارجی شود! حسین كوچكی كه در ابتدای مسافرت سر ناسازگاری را پیش گرفته اما با گذشت زمان او هم خود را با شرایط جدید وفق میدهد. جالبتر اینكه حضور این موجود كوچك توجه نویسنده را به این نكته جلب میكند كه «لوزان خیلی بچه دوست دارد» چرا كه «آنقدر فضای شهری و حمل و نقل برای راندن كالسكه مناسب است كه به ندرت بچهای را بدون كالسكه بیرون میآورند.» و نتیجه هم آن میشود كه «به نظرم مادران ایرانی زیادی خودشان را لوس میكنند. با بچه بیرون رفتن انگار اینقدرها هم سخت نیست، به شرطی كه شهرت بچهها را دوست داشته باشد.»
حضور فارسی زبانها در خیلی از موارد به كمك این خانواده غریب آمد و بهخصوص ایرانیهایی كه بعدتر هم همسایه شدند. هدی و حمید كه در این میان نقش آچارفرانسه را برای مسافران لوزان بازی میكردند؛ ناجیه، آمنه و نسرین كه چیز زیادی از آنها نمیدانیم فقط در همین حد كه فارسی زبان هستند و كارشان دیلماجی برای مادر علیرضا؛ حتی مهدی همسر نویسنده در هالهای از ابهام قرار دارد و اغلب هم مسافرت است!
خواننده در بهت و حیرت فرو میرود زمانی كه در معادله مقایسهای نویسنده قرار میگیرد و بدتر از آن اینكه مورد قضاوت هم قرار میگیرد شاید هم توبیخ شامل حالش شود.
مورد دیگر اینكه نویسنده اصرار بر این دارد برای هر اتفاقی اسمی انتخاب كند و در «دوره ریاضتی» كه در دهكده خاكبرسر با دیدن «حیوانات قلمه زده» و «اتاقك بالشتی» گذشت مراحل تكامل جنینش را اینگونه توصیف كند: فندق، گردو، نارنگی، طالبی، خربزه و درنهایت هندوانه. میوه فروشی متنوعی است!
انتهای كتاب هم مطالعه «سفرنامههایی كه به زور به ته این كتاب سنجاق شده» به اختیار خواننده واگذار شده است. «فقط اگر آنقدر بیكارید كه بخواهید بدانید فرق پاریس یا بارسلونا چیست» و قسعلیهذا. درنهایت هم با عكسهایی كه در پایینترین كیفیت در لابهلای متن و همچنین به انتهای كتاب ضمیمه شدهاند، پرونده این كتاب را میبندد.
در كل هنوز هم هاج و واج ماندهام كه این چه بود و چه شد و با خواندنش چه چیز به ما افزود؟!
تبلیغات درباره كتاب گسترش یافت. در همان نمایشگاه هم خیلیها بیتوجه به قیمت 40 هزار تومانی و 10درصد تخفیف نمایشگاه، آن را خریداری میكردند. پس از نمایشگاه هم انصافا انتشارات در تبلیغ این كتاب كم نگذاشت. البته این كتاب پیشتر از این در نشر قاف و با قیمتی ارزانتر چاپ شده بود، حالا تجدیدچاپش مصادف شده بود با گرانی سرسامآور كاغذ و شهرت انتشارات هم مزید بر گرانیاش. با ذهنیت سفرنامهبودنش بعد از مطالعه چند رمان انتخابش كردم كه همان ابتدای امر نویسنده آب پاكی را روی دستم ریخت و گفت «اسم این كتاب را سفرنامه نمیگذارم، چرا كه به آن نیت نوشته نشده و شبیه سفرنامههای رایج هم نیست». هیجاناتم فروكش كرد، به میانه كتاب كه رسیدم، نویسنده همین حرف خودش را اینگونه نقض كرد: «مثل همین حالا كه بعد از چند سال دارم این سفرنامه را بازنویسی میكنم...» بگذریم! بههر حال انتخاب شده بود تا خوانده شود.
هر چه جلوتر میرفتم بیشتر ناامید میشدم كه ای داد بیداد اینكه نه سفرنامه است و نه یك رمان، بلكه روزنوشتهایی است از اتفاقات یك سفر اجباری به لوزان كه نویسنده با زبان طنز و نثری روان آن را گردآوری كرده است؛ مانند همان دفتر خاطراتی كه هر دختری در دوران دبیرستان خود دارد! اندكی شسته رُفتهتر! با مقدمات سفرشان شروع میكند. خواننده را همراه با خود سوار هواپیما میكند تا بالاخره پس از چند ساعت پرواز و تعویض دو هواپیما، به سوئیس میرسد. حتی كوچكترین مسائل اجتماعی هم از دید ذرهبینی فائضه غفار حدادی پنهان نمانده است. ریز قیمت اجناس، مهدهایكودك دولتی، پاركها، خطوط اتوبوس، رستورانها و فروشگاههایی كه غذای حلال سرو میكنند و حتی دكتر زنان! اما اینها فقط به كار آنهایی میآید كه قصد مسافرت به لوزان را دارند و طبیعتا در بقیه موارد فاقد اعتبار هستند. پیشنهاد من این است كه اگر روزی مسیرتان به لوزانِ سوئیس افتاد حتما این كتاب را با خود ببرید، نشانی تمامی فروشگاهها، پاركها، مراكز پزشكی و مسیر دسترسی به آنها را به زبان عامیانه ترسیم كرده است. از طرفی تكهتكه بودن مطالب خواننده را پریشان میكند، گرچه كه با انتخاب عناوین مرتبط و اندك نامرتبط، توانسته بود اندكی از پریشانی مخاطب بكاهد، اما این حجم از عناوین هم كلافهكننده میشود.
اصلا چرا دهكده خاك بر سر؟ در ابتدای امر نویسنده عنوان روایتهای از یكسال زندگی در لوزان از زبان یك بیزبان را پیشنهاد میدهد، ولی با مخالفتهای انتشارات پیشین روبهرو میشود و عنوان جدید پیشنهادی را میپذیرد، اما ماجرای دهكده خاك بر سر را در اوایل كتاب میخوانیم، همانجایی كه از دهكده متروكهای حرف به میان میآورد كه به دلیل قرار داشتن در دره و مهاجرت سكنه، متروكه شده بود و در ادامه هم متحمل خاكهایی شد كه به سبب حفر تونل مترو بدون مكان مانده بودند. این شد كه نویسنده اسم آنجا را دهكده خاك بر سر گذاشت.
همانطور كه گفته شد لحن طنز در سراسر كتاب جولان میدهد. مكررا به چشم میخورد كه نویسنده در شرایط سخت هم دست از طنازی بر نمیدارد؛ حتی در برخی قسمتها به مزهپرانی هم بدل میشود، اما برخیهایش واقعا نمكین است مانند آن زمانی كه در مهد پسرش با خانم سیاهپوستی مواجه میشوند و علیرضا بلافاصله میگوید: «این خانم چرا صورتش تاریكه؟»
به قاعده نبودن لحن در سراسر متن خواننده را پا در هوا نگه میدارد. لحن در تمام قسمتهای كتاب از عامیانه به كتابی و از كتابی به فینگیلیش هم تغییر موضع میدهد؛ «ایف كمك احتیاج كال می. ایف مانی احتیاج كال می...» اینجاست كه باید از خودمان و نویسنده و ویراستار بپرسیم كه واقعا نمیشد با مختصر تغییری خواننده را از سر درگمی برهانید؟
این روزنوشتهای آنور آبی در قسمتهایی افتخار شیعه بودن را چاشنی لحظات طنزش میكند. « اینجا مسلمانهایش سنی هستند. بینشان كم آشنا پیدا میشود. به «شیعه» آشنا میگوید.» یا آنجایی كه به مناسب میلاد پیامبراكرم(ص) به دوستش هدیه میدهد یا در تمام آن قسمتهایی كه عفیفانه به حجابش افتخار میكند و واهمهای از واكنش غریبهها ندارد و این گونه زندگی
ایرانی - اسلامی خود را پابرجا نگه میدارند.
گرچه كه این كتاب یك كتاب كاملا زنانه است و با خواندنش رگ فمینیستی هر زنی متورم میشود، اما در مقایسه لوزان با ایران گاهی هم آن طرفیها پیروز میدان هستند. مثلا آنجا كه نویسنده پس از مدتها به خاطر كلاس فرانسهاش مجبور به دیدن فیلمی شد: «اولین فیلمی كه در خارجه میبینم، ضرورت ایثار در بقای بنیان خانواده و لزوم داشتن رابطه خوب خواهر برادری را گوشزد میكند. پس چرا بیشتر فیلمهای ایرانی از مظلومیت زنان در خانواده و قبحشكنی طلاق و دعوای خواهربرادرها بر سر ارث و اینها حرف میزنند؟»
نكته جذاب این كتاب حضور جنینی است كه قرار است مفتخر به دریافت گذرنامه خارجی شود! حسین كوچكی كه در ابتدای مسافرت سر ناسازگاری را پیش گرفته اما با گذشت زمان او هم خود را با شرایط جدید وفق میدهد. جالبتر اینكه حضور این موجود كوچك توجه نویسنده را به این نكته جلب میكند كه «لوزان خیلی بچه دوست دارد» چرا كه «آنقدر فضای شهری و حمل و نقل برای راندن كالسكه مناسب است كه به ندرت بچهای را بدون كالسكه بیرون میآورند.» و نتیجه هم آن میشود كه «به نظرم مادران ایرانی زیادی خودشان را لوس میكنند. با بچه بیرون رفتن انگار اینقدرها هم سخت نیست، به شرطی كه شهرت بچهها را دوست داشته باشد.»
حضور فارسی زبانها در خیلی از موارد به كمك این خانواده غریب آمد و بهخصوص ایرانیهایی كه بعدتر هم همسایه شدند. هدی و حمید كه در این میان نقش آچارفرانسه را برای مسافران لوزان بازی میكردند؛ ناجیه، آمنه و نسرین كه چیز زیادی از آنها نمیدانیم فقط در همین حد كه فارسی زبان هستند و كارشان دیلماجی برای مادر علیرضا؛ حتی مهدی همسر نویسنده در هالهای از ابهام قرار دارد و اغلب هم مسافرت است!
خواننده در بهت و حیرت فرو میرود زمانی كه در معادله مقایسهای نویسنده قرار میگیرد و بدتر از آن اینكه مورد قضاوت هم قرار میگیرد شاید هم توبیخ شامل حالش شود.
مورد دیگر اینكه نویسنده اصرار بر این دارد برای هر اتفاقی اسمی انتخاب كند و در «دوره ریاضتی» كه در دهكده خاكبرسر با دیدن «حیوانات قلمه زده» و «اتاقك بالشتی» گذشت مراحل تكامل جنینش را اینگونه توصیف كند: فندق، گردو، نارنگی، طالبی، خربزه و درنهایت هندوانه. میوه فروشی متنوعی است!
انتهای كتاب هم مطالعه «سفرنامههایی كه به زور به ته این كتاب سنجاق شده» به اختیار خواننده واگذار شده است. «فقط اگر آنقدر بیكارید كه بخواهید بدانید فرق پاریس یا بارسلونا چیست» و قسعلیهذا. درنهایت هم با عكسهایی كه در پایینترین كیفیت در لابهلای متن و همچنین به انتهای كتاب ضمیمه شدهاند، پرونده این كتاب را میبندد.
در كل هنوز هم هاج و واج ماندهام كه این چه بود و چه شد و با خواندنش چه چیز به ما افزود؟!




