گزارش میدانی جامجم از مركز نگهداری سگهای زندهیاب هلال احمر
عملیات نجات با ماكسی و چیگو
میدود. باد در موهایش میپیچد. گوشهای كوچكش سیخ و هوشیار در كنار سر قرار گرفته است. پوزهاش را بالا گرفته و با چشمانی كه بیش از اندازه سیاه است، به جلو نگاه میكند و میدود. میپرد داخل آب، آب فریاد میزند و قلپی صدا میدهد، قطرات آب خود را پرت میكنند به اطراف. میآید روی آب، پوزهاش را بالا میگیرد و با دستهای كوچكش به جلو شنا میكند. دور میشود از ساحل. آب موج میخورد و به تن قهوهایاش میخورد و دور میشود. موهای پرپشت و بلندش در آب شناور است. این طرف توی ساحل، مربیاش، فریاد میزند: «نجاتش بده.» سگ دوباره پوزه تكان میدهد و با عجله به جلو میرود، باید فردی را كه در حال غرق شدن است، نجات دهد. این داستان سگهای امداد و نجات هلال احمر است. سگهایی كه برای عملیات زندهیابی آموزشهای خاصی میبینند.
احساساتمان را میفهمند
آرام است. انگار نه انگار كه چند دقیقه پیش درون آب پریده و جان كسی را نجات داده است. حالا نور آفتاب، تنش را خشك كرده است. سبیلهایش اما هنوز به خاطر آب آویزان است. با چشمان تمام سیاهرنگش متوجه مربیاش است. هر حركت كوچك از او، باعث واكنش سگ میشود. سر كوچك را به جلو خم كرده و چشم به حركات مربیاش دوخته است. متوجه همه حركات مربیاش است. با «بشین» مربیاش مینشیند و با بلند كردن دست مربی به جلو خم میشود. اسمش مارشال است و سه سالی سن دارد. مربیاش میگوید مارشال، یكی از سگهای نژاد ژرمن است. نژادی كه در اروپا به عنوان سگهای پلیس به كار گرفته میشود. ایرانیها این نژاد سگ را با سریال پلیسی «ركس» كه در دهه 70 از شبكه سه سیما پخش میشد، میشناسند. مارشال هم مانند ركس سریال رنگ قهوهای دارد و دور چشمانش سیاهرنگ است. مارشال، شش ماهی میشود كه برای عملیات زندهیابی آماده شده است و در صورت وقوع زلزله در كشور میتواند به عنوان اولین گزینه انتخاب شود، چرا كه حالا در زمینه آواربرداری و زندهیابی در كوهستان آماده است. آقای مربی تأكید میكند سگها از صبح تا شب با ما هستند و همه روحیات اخلاقی ما را میشناسند. مربی سگ راست میگوید. زمانی كه مربی در فكر فرو میرود و لبانش به پایین متمایل میشود، او سرش را به جلو خم میكند و با چشمانی كه حالا مردمكش بیش از اندازه باز شده است، به طرف مربیاش خم میشود و به صورتش زل میزند و زمانی كه مربیاش با خشم با سگ صحبت میكند، سرش را به پایین خم میكند و با چشمانی گرفته به او نگاه میكند. با لبخند و خنده مربی هم مارشال، بالا و پایین میپرد.
همكاری 9 ساعته
اما بین مربی و یك سگ چه میگذرد كه ارتباطات تا این حد به هم نزدیك است؟ دلیلش شاید یك نكته ساده باشد. مربی و سگ، تمام مدت روز را با هم هستند. تمام ساعات روز را با هم میگذرانند. هر سگ تنها یك مربی دارد و از زمانی كه خیلی كوچك است، زیرنظر یك مربی كارش را شروع میكند. مربیها از شروع شیفت كاری روزانه، قلاده سگ را در دستان خود دارند. با او میدوند و فقط با او صحبت میكنند. به قول مربیها، سگها همكارشان هستند.
ساعت 11 صبح كه تنها وعده غذایی سگها سرو میشود، حتی مربیها همراه آنها هستند و با آنها و در آن زمان، غذای خود را صرف میكنند. یكی از مربیان حتی میگوید كه او از خانه برای سگش غذا میآورد و با هم یك غذا را میخورند.
او میگوید: «امروز هم برایش ماكارونی آوردم.» برنامه روزانه سگها به دویدن با مربیها خلاصه نمیشود. هر مربی برای سگش برنامههای متنوعی دارد. یك روز او را برای نجات از زیر آوار آماده میكند و روز دیگر هم برایش برنامه غریقنجاتی دارد، همه اینها با صبر، حوصله و تمرین انجام میشود. هر مربی، برای این كه سگش را برای عملیات نجات آماده كند، برنامه خاصی دارد و همهچیز در قالب یك بازی بین سگ و مربی انجام میشود. با حركات دست، صداها و دستورهایی كه در نهایت، این مربی است كه برای همكار چهارپایش در نظر گرفته است. در آخر هم مربی به سگش جایزه میدهد. جایزه هم چیز عجیب و غریبی نیست. یك اسباببازی بچگانه مانند توپ یا یك عروسك پنبهای است كه سگ آن را دوست دارد. مهمترین بخش ماجرا اما شاید تمرینات ورزشی سگهاست. سگها باید در آمادگی كامل و با رژیم غذایی خاصی باشند. آنها باید در روز میزان مشخصی را، بسته به قد و وزنشان بدوند و این مربی است كه همه اینها را برای رفیق شفیقش مشخص میكند. اتفاقاتی كه در یك ساعت كاری، از 8 صبح و تا 5 عصر، در 9 ساعت بین مربی و سگها پیش میآید.
نشان از پدر
«نگران نباش، ما كسی تا به حال به كسی حمله نكرده است.» این را مربیاش میگوید. ماكسی جوانترین سگ گروه است. یك سگ نژاد ژرمن كه تازه یك سالونیمش است. صورت ماكسی تمامقهوهای است و زمانی كه دندانهای تیزش را نشان میدهد، انگار كه میخندد. به عنوان یك سگ جوان،
هم قد و قواره دیگر همگروهیهایش است، اما از شیطنتش میتوان فهمید كه چقدر جوان است. با پنجههای مشكیرنگش مدام در حال دویدن است. دور مربیاش چرخ میزند، با نشان دادن دندانهایش میخندند و بعد خیره به مربیاش نگاه میكند و از كنارش دور میشود تا مربی به دنبالش برود. نكته جالب درباره ماكسی این است كه پدرش هم عضو گروه است. زمانی كه پدرش از جلوی او رد میشود، نگاهش میكند ، حتی چشمانش را ریز میكند و به او زل میزند. بعد كه پدر از دیدش دور میشود، شیطنت را از سر میگیرد.
مربی ماكسی میگوید: «او تا به حال در یك عملیات شركت كرده است.» سیل كه آمد، ماكسی و چند قلاده دیگر سگ، راهی مناطق سیلزده شدند. ماكسی در لرستان مأموریت داشت؛ مأموریتی كه البته نیاز نبود. بسیاری از مردمی را كه دچار سیل شده بودند، مردم محلی و نیروهای امدادی نجات داده بودند. مربی میگوید ماكسی آماده بود، اما خوشبختانه نیازی به حضورش احساس نشد.
برنده بازی
دوباره نوبت به عملیاتی دیگر رسیده است. پدر ماكسی، چیگو باید شخصی را از زیر آوار نجات دهد. چیگوی سه سال و نیمه، یك تار از سبیلهایش سفید است. رنگ تیرهتر و خطوط زیر چشمانش نشان میدهد از سگهای دیگر سنش بالاتر است. مربی چیگو را در جنگل میچرخاند و بعد به او دستور میدهد: «پیداش كن.» بازی بین مربی و سگ حالا شروع میشود. چیگو چرخ میزند. سرش را به جلو خم میكند و با چشمان تیزبینش، به جلو زل میزند. دور درختان میچرخد، از روی سنگی میپرد و بعد پوزهاش را به برگهایی در زیر پایه درختان ریخته است، میكشد.
شخصی پشت یك سنگ بزرگ پنهان شده و تكههای چوب روی سر و كولش است. چیگو چرخ میزند. حتی از جلوی كسی كه پنهان شده است، عبور میكند. بو میكشد و كمی دورتر از مصدومی كه زیر آوار است، چند بار دور خود میچرخد اما باز برمیگردد. مربی تشویقش میكند. چیگو پوزهاش را بالا میگیرد. بو میكشد و چشمان تیزش را میچرخاند و بعد یك راست میرود سراغ مصدومی كه به صورت نمادین زیر آوار مانده است. چوبها را كنار میزند و مصدوم را از زیر آوار بیرون میكشد. چیگو مصدوم را نجات میدهد. او در بازی برنده شد.




