نسخه Pdf

تصمیم سخت پدر و مادر داغدار

تصمیم سخت پدر و مادر داغدار

پدر و مادر پیرش چه آرزوها كه برایش نداشتند. قرار بود عصای دست‌شان باشد، برایشان عروس بیاورد و نوه‌هایش از سر و كول آنها بالا بروند، اما نشد كه بشود. اجل به پسر جوان مهلت نداد.
چند هفته از مرگ محمدباقر جلیل سرقلعه می‌گذرد. هنوز هم خانه سوت و كور است. هنوز هم پدر و مادر پیرش منتظرند پسر رعنایشان از در وارد شود. هنوز هم خیره به در مانده‌اند. مرگش را همچنان هم باور ندارند. فقط 26 سال داشت و تازه سربازی‌اش را تمام كرده بود. 
یازدهم تیرماه امسال ساعت 10 شب، وقتی با موتور داشت به سمت خانه می‌رفت، ناغافل با یك گله دام كه ناگهان از تپه‌ای پیدایشان شده بود و محمدباقر به آنها دید نداشت، شاخ به شاخ شد. نتوانست موتور را كنترل كند و با همان سرعت از موتور روی آسفالت سفت و سخت پرت شد و سرش محكم به زمین برخورد كرد.
سیدیعقوب موسوی‌بیدلی، یكی از اقوام محمدباقر درباره این حادثه به تپش می‌گوید:« پزشكان بعد از معاینه محمدباقر اعلام كردندكه او مرگ مغزی شده است و به هر بیمارستان دیگری هم منتقل شود، شرایط جسمی او تغییر نخواهد كرد، زیرا بافت مغز از بین رفته است. با این خبر، پدر و مادر پیر محمدباقر را در جریان گذاشتم. حرف زدن با آنها برایم بسیار سخت بود و سعی كردم به نحوی كه ناراحت نشوند، بگویم كه بهتر است اعضای بدنش را ببخشند. به آنها گفتم محمدباقر به خاطر دستگاه‌هایی كه به او وصل است، هنوز زنده است و نفس می‌كشد، اگر دستگاه‌های پزشكی را از او جدا كنند، فوت می‌كند، اما با همین شرایط می‌تواند جان چند بیمار دیگر را كه به اعضای بدنش نیاز دارند، نجات دهد.»
برای پدر و مادر پیر محمدباقر خیلی سخت بود كه با جدا شدن دستگاه‌ها از بدن عزیز دردانه‌شان موافقت كنند. با همان بغضی كه بیخ گلوی‌شان را چسبیده بود به موسوی گفتند به پزشكان بگوید تا جایی كه امكان دارد، كاری كنند محمدباقر سالم و سلامت از روی تخت بیمارستان بلند شود، اما اگر هیچ راه دیگری برای زنده ماندنش وجود نداشت، پزشكان می‌توانند اعضای بدنش را جدا كنند. 
از نظر پزشكان هیچ راهی برای نجات محمدباقر وجود نداشت. وقتی از بیمارستان شهدای لردگان به بیمارستان شهركرد منتقل شد، دوباره تیمی متشكل از چند پزشك متخصص با انجام آزمایش‌هایی مانند سی‌تی‌اسكن، ام آر آی و نوار مغزی از مرگ مغزی محمدباقر مطمئن شدند و سپس اعضای قابل اهدای بدنش مانند كبد و كلیه‌ها را جدا كردند تا به بیماران نیازمند اهدا شود. 
موسوی می‌گوید: «محمدباقر كارگر بود و بسیار زحمتكش. او در خانواده‌ای محروم و فقیر زندگی می‌كرد كه بضاعت مالی خوبی ندارند، اما چیزی كه برای من و همه بسیار ارزشمند است، این بود كه با این همه فقر و نداری، خانواده‌اش آن‌قدر بزرگوار و بزرگ‌منش بودند و افكارشان والا بود كه حاضر شدند اعضای بدن پسرشان را ببخشند تا بیماران نیازمند از آنها استفاده كنند و خانواده‌های دیگری مانند آنان داغدار نشوند.»