نسخه Pdf

سنگ‌های سست مسیر

پیچیدگی‌های مسیریابی در دل البرز

سنگ‌های سست مسیر

صبح ساعت 5 بیدار شدیم. باید كوله‌های بزرگمان را در پناهگاه می‌گذاشتیم و با كوله‌های كوچك (كه به كوله حمله معروفند) بالا می‌رفتیم. سریع صبحانه خوردیم. همسرم دو به شك بود كه با ما همراه شود یا نه. می‌گفت سردش است و لباس كم آورده. سرپرست گروه گفت لباس زیاد دارد و مشكلی نیست. راه افتادیم. یكی از بچه‌ها حسابی رنگ و رویش پریده بود. نگران ارتفاع‌زدگی‌اش بودیم. سرگروه از او پرسید: «صبح چیزی خوردی؟» جواب داد: «نه» از آن لحظه تا قله، هر چند دقیقه یك‌بار سرگروه به او خرما، شكلات یا آبنبات می‌داد. كم‌كم رنگش سر جایش آمد و خیالمان نسبتا راحت شد.
وسط‌های راه، یكی از افراد كه آدم وارد و باتجربه‌ای بود جلوتر رفت تا مطمئن شود مسیر را درست آمده‌ایم. چند جا با صخره‌هایی مواجه شدیم كه كمی برای مسیر عجیب بودند. از گزارش‌های صعودهای قبلی خوانده بودیم این مسیر دست‌به‌سنگ ندارد اما ما داشتیم بخشی از مسیر را دست‌به‌سنگ می‌آمدیم. فردی كه جلو راه می‌رفت چندبار به عقب آمد و ما را از مسیر مطمئن كرد، اما بعد از مدتی جلو زد.
مسیر را با بیم و امید جلو می‌رفتیم. بخشی از فشار روانی ماجرا این بود كه آیا راه را درست آمده‌ایم؟ اگر اشتباه است آیا به مسیر درست می‌رسیم؟ مسیر از نظرمان آن‌قدرها نمی‌توانست منحرف شود. معمولا گروه‌هایی اطرافمان بودند و می‌دانستیم نقطه‌های مشخصی وجود دارد كه باید به آن نقاط برسیم. اما یكی دو باری كه درباره مسیر شك داشتیم، از كنار پرتگاه‌هایی رد شدیم كه به نظر واقعا خطرناك می‌رسیدند با سنگ‌هایی سست كه اصلا نمی‌شد وزن را به‌درستی رویشان انداخت.
چیزی كه همه را سرپا نگه می‌داشت، شوخی‌ها و شعرها و شعارها بودند، كلام. بچه‌ها با كلمات به همدیگر روحیه می‌دادند، شعرهای خنده‌دار می‌خواندند، به هم می‌گفتند كه خیلی زود می‌رسیم و تا اینجای كار خوب بالا آمده‌ایم. حالا كه به آن لحظات نگاه می‌كنم می‌بینم روحیه من یك‌جور «از پس خود برآمدن بود». می‌توانستم روحیه خودم را سر جا نگه دارم، سرعتم را حفظ كنم و جلو بیایم. اما بعضی افراد گروه به آدم‌هایی نیاز داشتند كه روحیه بدهند، آنها را از كارشان مطمئن كنند، این كار را یكی دو نفر از گروه انجام می‌دادند، با انرژی و محكم.