نسخه Pdf

فرود از دماوند و مرور اشتباهات

موقع فتح دماوند سختی‌های پایین آمدن را فراموش نکنید

فرود از دماوند و مرور اشتباهات

بعد از حدود نیم ساعت  که  در بالای قله بودیم مسیر برگشت را شروع كردیم.  مسیر برگشت هم سختی‌های خاص خودش را داشت!
سرگروه با یكی از همراهانمان از تیم جلو افتادند. ما آرام‌تر و هم‌پاتر می‌آمدیم. در طول مسیر برگشت، تسلط تیم‌های دیگر را به مسیر می‌دیدم و با خودم می‌گفتم این تسلط و مسیریابی در نگه داشتن انرژی در طول مسیر مهم است. سنگ‌های زیر پایمان لغزان بودند. قاعده‌ای بین كوهنوردان وجود داشت كه باید درباره سنگ‌های زیر پایشان دقت می‌كردند. اگر سنگی از زیر پایشان در می‌رفت و سرعت می‌گرفت باید بلند داد می‌زدند: «سنگ سنگ سنگ» تا افراد جلویی از وجود آن آگاه شوند. بیشتر مسیر فرود را پشت سر گروه‌های دیگر رفتیم. می‌فهمیدیم كه در مسیر رفت بعضی جاها اشتباه كرده بودیم و بعضی قسمت‌ها به همان سختی بود كه ما تجربه كردیم.

استقامت در برگشت
به پناهگاه كه رسیدیم، فهمیدیم سرگروه رفته. برای آن شب بلیت هواپیما داشت و باید زودتر به تهران برمی‌گشت. همراهش مانده بود تا باهم مسیر را ادامه دهیم. دو نفر از بچه‌ها جای سرگروه را پر كرده بودند و هماهنگی‌ها را انجام می‌دادند. مواظب بودیم كه از هم جدا نشویم ـ در فرود امكان جدا شدنمان بیشتر بود چون سرعت‌ها یك‌دست نبود ـ كوله‌ها را دوباره پایین آوردیم و به قاطر سپردیم. غروب شده بود. غذا و آب مختصری برایمان باقی مانده بود. كوله‌هایمان دیگر حسابی سبك شده بود. فكر می‌كردیم یكی دو ساعتی در دشت اول مسیر راه خواهیم رفت و به وانت می‌رسیم. هوا تاریك شد و هدلامپ‌هایمان را روشن كردیم. از این‌جای مسیر، همه‌چیز عجیب شده بود. گرسنه و تشنه شده بودیم و تنها نشانی كه از مقصد داشتیم نوری بود كه با ما خیلی فاصله داشت. بچه‌ها كلافه شده بودند، سرعتمان را حسابی بالا برده بودیم اما در تاریكی پیدا كردن جهت سخت است. به نظرم می‌آمد اشتباها مسیر را منحنی جلو می‌رویم و زیادی به چپ و راست می‌چرخیم و این راه را طولانی‌تر می‌كرد. دیگر تقریبا همه‌مان در همه مسیر سكوت كرده بودیم. خبری از آواز و شوخی نبود و اگر بود، سریع تمام می‌شد. باید ادامه می‌دادیم. ادامه، ادامه و ادامه. 
یكی از بچه‌ها جلوتر رفت تا وانت و قاطرها را پیدا كند. پیدا كرد و هر چند دقیقه یك بار از راننده وانت می‌خواست نور بالا بزند تا مطمئن شویم راه درست است. بهمان زنگ زد و گفت به یك تپه می‌رسید، كمی جلوتر من ایستاده‌ام. به نقطه‌ای رسیدیم كه دیگر نور وانت را نمی‌دیدیم. به نظر می‌آمد شیبمان در حال تغییر است. سه نفر از بچه‌ها كمی جلوتر بودند و نور انداخته بودند. یك دفعه یكیشان گفت: «تپه. تپه رو دیدم. رسیدیم.» راستش نمی‌دانم در این مسیر، رسیدن به قله لذت بیشتری داشت یا رسیدن به تپه و بعد وانت. سوار وانت شدیم و به سمت روستا رفتیم.

ماجراهای پسا صعود
بعد از برگشتمان واكنش‌ها به ماجرا طولانی و مختلف بود. هر كدام از اعضای گروه روایتش را نوشت، سرگروه به‌خاطر سریع‌تر رفتن یك معذرت حسابی ازمان خواست. بعضی از دوستان و آشنایانمان ما را شماتت كردند و بعضی تحسین. گمان می‌كنم در حالت كلی، دست به كوهنوردی زدن یعنی حاضر شوی از وضعیت معمول روزانه عبور كنی و درصدی احتمال خطر به زندگی‌ات اضافه كنی. مثل خیلی ورزش‌های دیگر. اما فكر می‌كنم كوهنوردی هم مثل خیلی دیگر از ورزش‌ها یك سری اصول اولیه دارد كه دانستنش برای افرادی كه دست به صعودهای سنگین می‌زنند واجب و ضروری است. امروز خبری خواندم كه در آن نوشته بود خانمی در دماوند مفقود شده، خانمی كه دو بچه دارد. با كمی جست‌وجو فهمیدم آماتور نبوده است، اما خطایی كه دیگران از او گرفته بودند چند دقیقه جدا شدن از گروه بوده. نمی‌دانم آیا از نظر تمام كوهنوردان حرفه‌ای این جدا شدن خطاست یا نه. تصمیم‌گیری در موقعیتی مثل كوه، با تصمیم‌گیری‌های دیگر فرق دارد. اما فكر می‌كنم از هر طرف كه نگاه كنیم، وجود و حضور آموزش كوهنوردی می‌تواند احتمال خطاهای فرد و خطرهایی كه ممكن است در صعود برایش رخ دهد را كاهش دهد. صعود ما خاطره‌انگیز و دلچسب بود، اما ممكن بود حادثه‌ساز شود. امیدوارم زودتر خبر زنده پیدا شدن این خانم را بشنویم* (هرچند، حالا دیگر معجزه می‌طلبد) و چنین حوادثی با كمك احتیاط و آموزش به حداقل خودشان برسند.
*متاسفانه در زمان انتشار خبر رسید که وی جان باخته است.