سه‌شنبه عصر بود باران می‌بارید

سه‌شنبه عصر بود باران می‌بارید

هنوز دنده سه موتور را چاق نکرده بود كه گفتم: بهت نمی‌خوره رو موتور كار كنی، شغل دومته؟ گفت نه بابا، داستان داره. گفتم: پس كار می‌كنی دستت تو جیب خودت باشه؟ گفت: بیست و سه ساله دستم تو جیب خودمه. گفتم: ماشاا... گفت: حوصله تو سر نمی‌برم قصه‌شو بگم؟ گفتم: من خودم قصه‌نویس دردای مردمم. گفت: وا! گفتم: روزنامه‌نگارم گفت: آهان، پس محكم گوش كن به كارت میاد. آقام استاد دانشگاه بود. دكترای دامپزشكی. ما سه تا بچه بودیم. عاشق یكی از دانشجوهاش شد. توی یه سفر با هم آشنا شدن. یعنی یه سمینار علمی بود توی یونان، رفتن بعد اونجا با هم قهوه خوردن. بعد آقام عاشقش شد و اومدن تهران و ازدواج كردن. صحبت ده ساله پیشه. گفتم: خب.
گفت: خواهر برادرام همه بزرگ‌تر از منن. مادرم به بدبختی بزرگمون كرد. بدبختی كه می‌گم نه كه تو خونه مردم رخت بشوره، ولی سختش بود. معلم بود و حقوقش قدری نبود كه خرج همه ماها رو بده. همه عروس دوماد شدن من فقط موندم. الانم صبحا توی یه شركت كار می‌كنم. حقوقم هم بد نی، ولی روی موتور كار كردنم داستان داره. گفتم: چیه؟ گفت: بابام چهار سال پیش مرد. زن دومشم هم همه چی رو بالا كشید. یه پاپاسی كف دست ما ننداخت! گفتم: عجب‌! گفت: شش ماه پیش خوابشو دیدم كلی گریه كرد و معذرت‌خواهی كه در حقتون جفا كردم، ولی تو در حقم آقایی كن. گفتم: چی؟ گفت: توی شیراز درس می‌دادم یه بار زدم توی یه گوش خدماتچی دانشگاه و یه شش میلیونم یه جا به یه كارگر گاوداریم بدهكارم برو باهاش تسویه كن. تو خواب با این‌كه دل خوشی ازش نداشتم گفتم چشم. نشستم تو اتوبوس رفتم شیراز یارو رو پیدا كردم. گفت چرا خودش نیومده گفتم زیرخاكه. گفت نمی‌بخشم. گفتم جای یكی دوتا بخوابونی توی گوش من رضایت می‌دی؟ گفت به شرطی كه توی جمع باشه. گفتم عشق است. رفتیم تو اتاق استادا و گفت دكتر فلانی رو یادتونه؟ زد تو گوشم. گفتن بله گفت این پسرشه اومده رضایت بگیره و بعد آزاد خوابوند تو گوشم. تا تهرون بغض داشتم مهندس، ولی دلم خوش بود بار آقام سبك شده. بعد رفتم كارگر گاوداری رو تو پاكدشت پیدا كردم و گفتم شش تومن طلب داری؟ گفت بله گفتم می‌تونم دوماهه برات بریزم، ولی یه كم فرصت بده پول پاك برات بیارم كه روح آقام معذب نباشه.
گفت عشق است. نادار و ناچار نیستم. زانتیا دارم كار خوب دارم، ولی می‌خوام از نون بازوم حساب آقامو صاف كنم همینه كه رو موتور كار می‌كنم. روزی پنج شش ساعت كار می‌كنم. صبحا هم شركتم. تا حالا هم دو و هفتصد زدم به حساب كارگره.
تقریبا رسیده بودیم به مقصد. پانزده هزار تومن حق‌الزحمه پسرك موتورسوار را تقدیمش كردم و همان‌طور كه لابه‌لای  ماشین‌ها گم می‌شد به این فكر كردم كه پدرش یك جایی نشسته و قطعا حرف‌هایمان را شنیده و پانزده هزارتومن من را هم جایی یادداشت كرده و اندازه پانزده هزارتومن كمتر حساب می‌كشد.