گفتوگوی باز شكاری و مرغ خانگی + سرنوشت شوم
یك باز شكاری كه در طلب طعمه پر و بال بیاراسته بود تا جانوری شكار و با آن شكم خود را سیر كند، هرچه در دشت و بیابان چشم چرخاند طعمهای برای شكار پیدا نكرد. از اینرو بهرغم توصیه پیشینیانش كه به محل سكونت آدمیان نزدیك نشود، به محل سكونت آدمیان نزدیك شد تا مرغی، خروسی، گربهای چیزی شكار كند. ناگهان چشمش به مرغی افتاد كه در وسط یك زمین بایر برای خودش مشغول دانه برچیدن بود. ارتفاعش را کم کرد تا مرغ را شكار كند، اما همین كه به زمین رسید، مرغ گفت: دست نگه دار. باز گفت: برای چی؟ میخواهم تو را بخورم. مرغ گفت: مگر من چه گناهی كردهام؟ باز گفت: گناه تو این است كه بیوفایی. مرغ گفت: من كجا بیوفایی كردم؟ باز گفت: آدمها برای مرغ آب و دانه و جای خواب فراهم میكنند، اما هرگاه میخواهند او را بگیرند فرار میكند و از این دیوار به آن دیوار میپرد و آنها را زابراه میكند. اما باز با اینكه پرنده شكاری است هرگاه دو لقمه از دست آدم بخورد، هروقت كه بخواهند برایشان شكار میكند و هرجا كه رفته باشد یك سوت بزنند میآید و روی دستشان مینشیند.
مرغ گفت: به نكته خوبی اشاره كردی. اما این به خاطر آن است كه تو هیچوقت یك باز شكاری درسته را در حالیكه سیخ از داخلش رد شده و روی آتش كباب میشود، یا قطعات یك باز شكاری را در حالیكه داخل پودر سوخاری غلتیده و در روغن داغ جلز و ولز میكند، ندیدهای. اگر دیده بودی بدتر از من كه بال پرواز ندارم و فقط میتوانم دیوار به دیوار بپرم، كوه به كوه میپریدی و از دست ایشان فرار میكردی. باز گفت: شاید حق با تو باشد.
مرغ گفت: اما با اینحال من بیوفا نیستم. باز گفت: چرا؟ مرغ گفت: بالای سرت را نگاه كن. باز بالای سرش را نگاه كرد و فنس بزرگی را دید كه بالای سرش كشیده شده است. گفت: این چیست؟ مرغ گفت: تو در قفس شكارچیان پرندههای شكاری گرفتار شدهای. وی ادامه داد: بلی. من طعمهای بودم برای اینكه مرا ببینی و پایین بیایی و آدمها تو را شكار كنند و به شیوخ پولدار عرب بفروشند. حالا تو میتوانی باوفایی خود را ثابت كنی و هروقت سوت زدند روی دست آنها بنشینی. باز كه سرافكنده شده بود، بابت اتهام بیوفایی كه به مرغ زده بود از مرغ عذرخواهی كرد و تسلیم سرنوشت شوم خود شد.
مرغ گفت: به نكته خوبی اشاره كردی. اما این به خاطر آن است كه تو هیچوقت یك باز شكاری درسته را در حالیكه سیخ از داخلش رد شده و روی آتش كباب میشود، یا قطعات یك باز شكاری را در حالیكه داخل پودر سوخاری غلتیده و در روغن داغ جلز و ولز میكند، ندیدهای. اگر دیده بودی بدتر از من كه بال پرواز ندارم و فقط میتوانم دیوار به دیوار بپرم، كوه به كوه میپریدی و از دست ایشان فرار میكردی. باز گفت: شاید حق با تو باشد.
مرغ گفت: اما با اینحال من بیوفا نیستم. باز گفت: چرا؟ مرغ گفت: بالای سرت را نگاه كن. باز بالای سرش را نگاه كرد و فنس بزرگی را دید كه بالای سرش كشیده شده است. گفت: این چیست؟ مرغ گفت: تو در قفس شكارچیان پرندههای شكاری گرفتار شدهای. وی ادامه داد: بلی. من طعمهای بودم برای اینكه مرا ببینی و پایین بیایی و آدمها تو را شكار كنند و به شیوخ پولدار عرب بفروشند. حالا تو میتوانی باوفایی خود را ثابت كنی و هروقت سوت زدند روی دست آنها بنشینی. باز كه سرافكنده شده بود، بابت اتهام بیوفایی كه به مرغ زده بود از مرغ عذرخواهی كرد و تسلیم سرنوشت شوم خود شد.




