آلودگی هوا  نان نمی‌شود  آه می‌شود

آلودگی هوا نان نمی‌شود آه می‌شود

 شیشه جلوی ماشین گوش تا گوش شكسته است. از گوشه بالا سمت راست ـ آنجا كه كاغذ چسبانده‌اند نرخ مصوب كرایه انقلاب به آزادی فلان ریال ـ بگیر و همین‌طور بیا تا گوشه پایین سمت چپ و از گوشه پایین سمت چپ شیشه بگیر تا صورت راننده و چانه‌اش و از آنجا تا قفسه سینه... دروغ چرا؟ پلیور دست‌بافتش نگذاشت بفهمم شكستگی شیشه تا كجای قفسه سینه‌اش ادامه پیدا كرده است. یك پلیور دست بافت با كاموای سبز و زرد تیره تنش كرده كه یقه گرد تیشرت قرمزش از زیر یقه پلیور بیرون زده. پلیورش جوری شل و وا رفته بر تنش نشسته كه پوشیدنش فقط یك دلیل می‌تواند داشته باشد؛ بافت دست كسی باشد كه دوستش داری.
سر صبح چای ناشتا را كه سر كشیدم اول سوییچ ماشین را از روی میز برداشتم، اما بعد خبر آلودگی هوا را كه روی صفحه گوشی خواندم تصمیم گرفتم با تاكسی بروم سر كار. دست‌كم این‌طور خیالم راحت است كه آه پیرزنی كه بر اثر آلودگی هوا یك روز كمتر زندگی كرده نمی‌نشیند روی زندگی‌ام. با خودم گفتم من مسؤول همه ماشین‌های شهر و كارخانه‌های آلوده‌سازی هوا نیستم. من مسؤول همین پژوی مدل هشتاد و هفت هستم و می‌توانم به سهم خودم روشنش نكنم.
سعی می‌كنم سرم را بیاندازم پایین و به رو‌به‌رو نگاه نكنم. شكستگی شیشه جلو روی اعصابم است، اما راننده جوری به خیابان خیره مانده و رانندگی می‌كند كه انگار این رد ترك روی شیشه جزئی عادی از نمای دید هر روزش است. نمی‌دانم نبود تاكسی اول صبح دلیل خوبی برای سوار شدن این پراید شكسته بود یا نه اما با خودم فكر می‌كنم، چرا این مرد مثل من تصمیم نگرفته كه به نوبه خودش ماشینش را در روز آلوده تهران خاموش نگه دارد.
خودم را جای مرد می‌گذارم. در روزی كه شاخص آلودگی هوا از مرز سوزش چشم و گلو گذشته و به مرز احتضار روح رسیده باید دلیل موجهی داشته باشی كه صبح تا شب خیابان را نفس بكشی. صبح كه پلیور دست بافت همسرت را می‌پوشی و پیشانی دخترت را در خواب می‌بوسی به چه فكر می‌كنی؟ به این كه شب كه به خانه برگردی و دخترت سلام كند، قبل از سلامش و كلامش، دهانش را می‌بینی. اگر یك نان سنگك را لای روزنامه نپیچیده باشی تا بوی نان تازه و جوهر نامرغوب را به خانه برسانی روی كلید توی در انداختن را نداری.
با خودم فكر می‌كنم روا نیست آه آن پیرزنی كه بر اثر آلودگی هوا یك روز كم تر زندگی می‌كند بنشیند روی زندگی مردی كه مجبور است هر روز با بنزین آزاد ماشینش را راه بیندازد. از شیشه بغل به شهر نگاه می‌كنم. هوا آن قدر آلوده است كه نمی‌توانم درست ببینم آه پیرزنی كه یك روز كم تر زندگی می‌كند كجا نشسته است.