داستان پسر فقیر و دكتر حاذق و چند زن
پسر فقیری كه برای امرار معاش و تأمین مخارج تحصیل خود جوراب پشمی میفروخت، روزی در اثر عدم فروش اجناس خود نتوانست غذایی برای خود تهیه كند. پسر فقیر از شدت گرسنگی در خانهای را زد و به دختر جوانی كه گفت كیه، گفت: گرسنه هستم، میشود یك تكه نان به من بدهید؟ یك دقیقه بعد دختر جوان درحالیكه یك ساندویچ بزرگ كتلت در لای نان بربری در دست داشت در خانه را باز كرد و ساندویچ را به پسر فقیر داد. پسر فقیر گفت: ممنونم. چگونه محبت شما را جبران كنم؟ دختر جوان گفت: مادرم به ما یاد داده است كه در مقابل محبت توقعی نداشته باشیم.
سالها از آن ماجرا گذشت. روزی زن میانسالی كه دچار بیماری سخت و نادری شده بود برای درمان به بیمارستان مركزی شهر رفت. پزشكان پس از معاینات و آزمایشهای تخصصی دریافتند زن به یك عمل جراحی سنگین نیاز دارد كه كار هركسی نیست و هزینه آن هم بسیار بالاست و كارتخوان هم ندارند. حاذقترین پزشك شهر برای معاینه زن میانسال بر بالین وی حاضر شد و بهمحض دیدن او، وی را شناخت. سپس گفت: من حاضرم این زن را عمل كنم. پزشك حاذق و تیم همراهش طی یك عمل موفقیتآمیز 12 ساعته موفق شدند خطر را از زن میانسال دور كنند. وقتی عمل انجام شد و دوران نقاهت یكماهه زن میانسال به پایان رسید، تقاضا كرد صورتحساب دكتر را برایش بیاورند. او یقین داشت كه باید خانه و زندگی خود را بفروشد تا بتواند خرج عمل را بدهد. اما در كمال تعجب مشاهده كرد كه در صورتحساب عمل او نوشته است: هزینه عمل قبلا با یك ساندویچ كتلت در لای نان بربری پرداخت شده است. زن میانسال به یاد آورد كه وقتی جوان بود پسر فقیری در خانه آنها را زد و بعد از آنكه او گفت كیه، گفت پسری گرسنه هستم، میشود یك تكه نان به من بدهید و یك دقیقه بعد او در حالیكه ساندویچ كتلت داخل نان بربری در دست داشت در خانه را باز كرد و... در این لحظه صورتحساب مخارج بیمارستان را نیز برای زن آوردند و زن میانسال خانه و زندگی خود را فروخت و از آنجا كه كارتخوان نداشتند بهصورت نقد هزینههای بیمارستان را پرداخت كرد و از بیمارستان مرخص شد و تا پایان عمر نزد مادرش در سلامت كامل زندگی كرد.
سالها از آن ماجرا گذشت. روزی زن میانسالی كه دچار بیماری سخت و نادری شده بود برای درمان به بیمارستان مركزی شهر رفت. پزشكان پس از معاینات و آزمایشهای تخصصی دریافتند زن به یك عمل جراحی سنگین نیاز دارد كه كار هركسی نیست و هزینه آن هم بسیار بالاست و كارتخوان هم ندارند. حاذقترین پزشك شهر برای معاینه زن میانسال بر بالین وی حاضر شد و بهمحض دیدن او، وی را شناخت. سپس گفت: من حاضرم این زن را عمل كنم. پزشك حاذق و تیم همراهش طی یك عمل موفقیتآمیز 12 ساعته موفق شدند خطر را از زن میانسال دور كنند. وقتی عمل انجام شد و دوران نقاهت یكماهه زن میانسال به پایان رسید، تقاضا كرد صورتحساب دكتر را برایش بیاورند. او یقین داشت كه باید خانه و زندگی خود را بفروشد تا بتواند خرج عمل را بدهد. اما در كمال تعجب مشاهده كرد كه در صورتحساب عمل او نوشته است: هزینه عمل قبلا با یك ساندویچ كتلت در لای نان بربری پرداخت شده است. زن میانسال به یاد آورد كه وقتی جوان بود پسر فقیری در خانه آنها را زد و بعد از آنكه او گفت كیه، گفت پسری گرسنه هستم، میشود یك تكه نان به من بدهید و یك دقیقه بعد او در حالیكه ساندویچ كتلت داخل نان بربری در دست داشت در خانه را باز كرد و... در این لحظه صورتحساب مخارج بیمارستان را نیز برای زن آوردند و زن میانسال خانه و زندگی خود را فروخت و از آنجا كه كارتخوان نداشتند بهصورت نقد هزینههای بیمارستان را پرداخت كرد و از بیمارستان مرخص شد و تا پایان عمر نزد مادرش در سلامت كامل زندگی كرد.




