زیبایی چاقو خورده زن

زیبایی چاقو خورده زن


این قاب شما را دعوت می‌كند به روایتی دیگرگونه از پرونده‌هایی كه دیروز و امروز روی میز بازپرس‌های دادگاه‌ها بوده، ورقشان زده‌ام، دستی به سروگوششان كشیده‌ام و باز روایت‌شان كرده‌ام، اسامی و‌ مكان‌ها را تغییر داده‌ام كه بعدا سوءتفاهمی نشود. دوشنبه‌ها منتظرتانیم.
 لكه خون بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد... اول مثل یك گل شكفت و بعد همین‌طور بزرگ شد. گل‌های صورتی پیراهن زن قرمز شدند و بعد خون دلمه بست و گل ها محو شدند. خون وقتی می‌زند بیرون یك برقی دارد كه خیلی ترسناك است. داشت به كاری كه كرده بود فكر می‌كرد. كارد آشپزخانه افتاده بود. دستش بوی استیل و چربی و خون گرفته بود از همان بوها كه وقتی گوشت یا مرغ پاك می‌كنی تا مدت‌ها به دستت است. این همان بو بود گرم‌تر و دلهره‌آورتر... زن جوان آخرین تكان‌هایش را می‌خورد... به این فكر می‌كرد كه حالا جنازه‌اش را چه كند. مغزش كار نمی‌كرد. سیگاری گیراند. كامش تلخ شد. تلخی دهانش را تف كرد روی فرش. فرش خیس از خون. فیلتر سیگار خونی بود از خون دست‌هایش. سیگار به نیمه نرسیده بود كه صدای چرخیدن كلید توی در را شنید. چاقو را از بغل جنازه زن برداشت و پشت كاناپه خیزید. در باز شد. صدای جیغ دختر اینقدری زور داشت كه بلندش كند. به سمت دختر خیز برداشت. با چاقو، 10 سالگی دختر را همانجا متوقف كرد. حالا خون مادر و دختر به هم قاطی شده بود. دست روی دهان دخترك گذاشت و سعی كرد توی چشم‌هایش زل نزند. دست و پا زدنش كه تمام شد كنار مادر درازكشش كرد. یك سیگار دیگر روشن كرد. گوشی‌اش زنگ خورد. مهم نبود. توجه نكرد. استرس داشت خفه‌اش می‌كرد. توی سرش شیطان داشت قهقهه می‌زد. آشپزخانه را گشت. یك ظرف الكل توی كابینت زیر سینك بود. توی تراس بغل منقل كه بارها با حمید جوجه درست كرده بود جای نفت را می‌دانست. نفت ریخت... الكل ریخت... روی جنازه‌ها. مبل‌ها پرده‌ها. دنبال فندكش گشت. توی جیب شلوار جین، زیر گوشی‌اش بود. گوشی را گذاشت روی اپن. فندك را زد. شعله‌های الكل زودتر بلند شد... روی پرده‌ها... موهای بلند زن كز خورد... بوی دود بلند شد. باید می‌زد بیرون... آرام از ساختمان آمد بیرون و موتورش كه جلوتر از خانه، آن طرف كوچه پارك كرده بود شد را هندل زد و سوار شد. بلوار را بالا پایین كرد. به زن فكر كرد. به زن كه همسر دوستش بود و بارها سر سفره‌شان نشسته بود. بارها توی همان تراس جوجه درست كرده بودند. به زن كه سبك و آزاد لباس می‌پوشید و همان صدای توی سرش می‌گفت می‌خواد از تو دلبری كنه... برو جلو... حباب را توی كله‌اش بارها تركانده بود و صدا را لعنت كرده بود... دیشب هم همینجا بود... با حمید تخته بازی كرده بود و بعد هم صوفیا برایشان ماكارونی پخته بود با همان لباس‌ها. با همان آرایش و... دلش لرزیده بود... تا‌ صبح به خودش پیچیده بود و صبح كه حمید رفته بود سركار رفته بود دم در خانه... زنگ را زده بود و گفته بود سوئیچ جا گذاشته‌ام و صوفیا در را باز كرده بود... با همان سر و وضع... صوفیا چای ریخته بود و مرد دستش را گرفته بود كه... صوفیا جیغ كشیده بود. مرد ترسیده بود. دست گذاشته بود روی دهانش كه آبرو‌ریزی نشود و...
 از دور دست صدای آژیر ماشین آتش‌نشانی می‌آمد. توی پیشانی‌اش كوبید. گوشی‌اش روی اپن آشپزخانه جامانده بود دنده چاق كرد سمت خانه... همسایه‌ها جمع شده بودند. دود، از پنجره‌ها بالا می‌رفت. موتور را روی جك بغل زد و بدو از پله‌ها بالا رفت. توی آن ازدحام مامورهای آتش‌نشانی خودش را همسایه جا زد و بالا رفت. دود، ریه‌هایش را می‌سوزاند. گوشی روی اپن نبود. برگشت. ماشین پلیس دم در بود. نگاهش را دزدید و پاتند كرد سمت موتور... افسر نیروی انتظامی صدایش كرد... دستبند را از فانوسقه‌اش آزاد كرد و زد روی مچ‌هایش. عقب مرسدس پلیس نشسته بود... دود از شیشه‌های شكسته تراس بیرون می‌زد. همان تراسی كه دیشب با حمید تویش دوتایی سیگار می‌‌كشیدند و صوفیا چای آورد برایشان...