نسخه Pdf

مهارت خنثی‌كردن بمب ساعتی

روایت‌های یك مادر كتاب‌باز

مهارت خنثی‌كردن بمب ساعتی

سمیه‌سادات حسینی / نویسنده

  داشتن یك نوجوان در منزل، به‌معنای آن است كه احتمال دارد هرلحظه با مشكلی روبه‌رو شوید كه حل‌كردنش ناممكن 
به‌نظر می‌رسد. 
نه از جهت محتوای مشكل یا روش حل‌كردنش.  از این جهت كه تا به‌ مرحله حل‌كردن مشكل برسید، هزار چالش پیش پاست كه عبور از هركدام... چه می‌گویم. اصلا معلوم نیست بتوانید عبور كنید!
ممكن است نوجوان منزل اصلا دلش نخواهد شما حتی متوجه شوید مشكلی وجود دارد.
ممكن است دلش بخواهد شما را با حالات چهره و گره ابرو و خط صاف دهان، متوجه كند كه مشكلی هست، اما این را نباید به حساب این بگذارید كه می‌خواهد شما را از محتوای مشكل هم باخبر كند.
فرض كه شما را از محتوای مشكل هم باخبر كرد. باید بدانید كه این هم تضمین این نیست كه دلش بخواهد راه‌حل‌های شما را بشنود.
شاید راه‌حل را هم شنید. اما آماده باشید كه نوع راه‌حل پیشنهادی عصبانی‌اش كند. گیرم عصبانی هم نشد. اما دل‌خوش نكنید كه شاید از راه‌حل شما استفاده كند. در حقیقت اگر تا این مرحله رسیده‌اید، باید گفت شما جزو والدین خیلی خوش‌شانس هستید كه در بازی اعتماد نوجوان‌تان تا اینجا منفجر نشده‌اید و برگردید مرحله اول!
راستش وقتی نوجوان توی خانه دارید، بهتر است به مهارت خنثی‌كردن بمب ساعتی مجهز باشید.
القصه! این حكایت آن روزهایی است كه پسرك از اتاق كه می‌زد بیرون ابروها را گره می‌انداخت و خط دهان را اتو می‌كشید و گوشه چشم‌ها را تنگ می‌كرد و اجازه می‌داد رعیت اهل منزل مطلع شوند كه خاطرهمایونی رنجیده است!
و مادر بینوا كه من باشم می‌رفتم به بحر فكر كه با كدام استراتژی به سرحدات موكب شاهی نزدیك شوم كه در این بازی مار و پله نیش‌نخورم و برسم تا خانه آخر كه صحبت و تبادل نظر درباره راه‌حل‌های احتمالی بود.
و بعد بنشینم به فكر و خیال كه خب دفعه بعد چه؟ 
اصلا آن دفعاتی كه ممكن است به دلایل نوجوانانه خنده‌داری تصمیم گرفته باشد كه حتی ما را به وجود مشكل هم آگاه نكند، چه؟ چطور باید كمكش می‌كردم كه حتی بدون آگاه‌كردن ما از مشكل، بتواند از آن به‌سلامت عبور كند؟
این بود كه در یكی از فواصل صلح‌آمیز بین سلسله‌جنگ‌های متداول، صحبت را كشاندم به میخائیل بولگاكف فقید.
یعنی چه گفتم؟ هیچ.
پسرك در فراغت بال و شاد و بی‌دغدغه روی مبل ولو شده بود و توی موبایل كلیپ خنده‌دار می‌دید و با سرخوشی گفت: «مامان یه كلیپ فرستادم تلگرامت. ببینش. آخرِ خنده بود!»
موبایل را باز كردم، كلیپ را دیدم و خندیدم. بعد گفتم: «راستی تو دفترخاطرات نداری؟»
گفت: «چطور؟»
گفتم: «من سن تو بودم، داشتم. علاوه بر این‌كه كلی دستم راه می‌افتاد برای داستان‌نویسی كه خیلی بهش علاقه داشتم، كمكای دیگه‌ام بهم می‌كرد. داستان كوتاه‌های خوبی نوشتم اون دوره توی دفتر خاطراتم.»
پرسید: «كسی هم خوند داستاناتو؟»
گفتم: «نه. اونا رو نه. خودم نمی‌خواستم كسی بخونه.»
با تعجب هوا را از بین دندان‌هایش فوت كرد بیرون: «آدم مگه دیوانه‌س داستانی بنویسه كه نخواد كسی بخونه؟»
گفتم: «نه. خیلی از نویسنده‌ها داستان‌هایی داشتن كه كسی نخوندشون. یعنی تا وقتی زنده بودن كسی نخوند. مثلا میخائیل بولگاكف كه شاهكارشو تا وقتی زنده بود، نگذاشت چاپ بشه. بعضی‌ها می‌گن اصلا وصیت كرده بود كه اون كتاب تا خودش زنده‌س، چاپ نشه. بعد از مرگش، همسرش پیگیری كرد و چاپ شد و تبدیل شد به یكی از معروف‌ترین رمان‌های دنیا. تازه یه نسخه از همین كتاب رو خود بولگاكف سوزوند. یعنی می‌خواست كلا هیچ‌وقت خونده نشه.»
پسرك صاف نشسته بود و می‌شنید: «فكر می‌كردم هركسی چیزی می‌نویسه، می‌خواد حتما خونده بشه. حداقل یه نفر بخونه. مثل چیزایی كه آدم توی نامه می‌نویسه.»
گفتم: «نه. خیلی وقت‌ها آدم دلش نمی‌خواد حتی یك نفر هم نوشته‌هاش رو بخونه. من تا حالا بارها و توی نوجوانی سال‌ها چیزهایی می‌نوشتم كه دلم نمی‌خواست هیچ‌كس بخونه.»
پرسید: «پس اصلا چرا می‌نوشتی؟»
خب. رسیده بودیم به هدف اصلی من از شروع این گفت‌وگو.
گفتم: «ببین معمولا این‌طوریه كه تا وقتی یك فكری توی ذهن خود آدمه، خیلی واضح نیست. مثلا وقتی به یك مشكلی فكر می‌كنی، سخته كه همه جوانب مشكل و راه‌حلشو هم‌زمان ببینی. اما وقتی برای بیانش از كلمه استفاده می‌كنی، مثلا برای كسی تعریف می‌كنی، همون موقع خودت هم متوجه بعضی از جنبه‌های مساله می‌شی كه تا قبلش متوجه نشده بودی. 
حالا گاهی آدم دلش نمی‌خواد راجع به مسائلش با كسی حرف بزنه. خب اینجور وقتا بهتره مشكلشو یه جا بنویسه. همین‌طور كه داره تلاش می‌كنه با كلمات و جملات توصیفش كنه، ذهنش باز می‌شه و خودش موفق می‌شه جنبه‌هایی از مشكل رو ببینه كه تا اون‌موقع ندیده بوده.»
توجهش جلب شده بود، اما نمی‌خواست من متوجهش شوم. با همان بی‌خیالی گفت: «بی‌خیال! اگه یكی نوشته آدمو پیدا كنه و بخونه چی؟ ذهن آدم امن‌ترین جاست واسه بعضی حرفا.»
به هدفم رسیده بودم. این‌كه مشتاقش كنم كه نوشتن برای خود را امتحان كند. لازم بود یك جمله دیگر بگویم تا خیالش راحت شود: «اگر یه روزی چنین كاری كردی، من هیچ‌وقت به خودم اجازه نمی‌دم برم بی‌اجازه بخونمش. مگر این‌كه وقتی داری می‌نویسی، متوجه بشی مشكلت طوری نیس كه نتونی به من و بابا بگی و خودت بیای برامون تعریف كنی. 
اما تا قبل از اون، خیالت راحت. نوشته‌هات بیرون ذهنت هم جاشون امن می‌مونه.»