نسیمی جانفزا میآید
یکی نبود بگوید: «مرد! مملکت خودت دارد زیر چکمههای ارتش شوروی لگدمال میشود. چارقد از سر سیاهسرها میکشند. به صغیر و کبیرتان رحم نمیکنند. اگر توان اسلحه دست گرفتن داری و خونت به جوش آمده اسلحهات را بردار و برو دست ظالم را از افغانستان قطع کن!» وقتی داشتی به عنوان نیروی داوطلب همراه گردانی از خراسان به جبهههای دفاع مقدس اعزام میشدی جواب این سوالها و حرفها را در دلت داشتی. اما با مردمی که فقط از عقل و منطقشان حرف میزنند نمیشود از دل سخن گفت.
یکی نبود بگوید: «مرد! مملکت خودت زیر آتش صدام است. سفارت آمریکا را که تخته کردید و اعضای لانه جاسوسیشان را گرفتید.
آمریکا که به خون این خاک تشنه است. رژیم بعث هم که به پشتوانه آن ابرقدرتهای غربی دارد جنوب و غرب کشورت را میکوبد.
محض پیروی از منطق سیاسی هم شده با این شورویها همراه شو!» امام جواب این حرفها و سوالها را در دلش داشت اما نمیشود برای کسانی که فقط از منطق حرف میزنند از دل صحبت کرد. وقتی سفیر شوروی پس از اشغال افغانستان و تغییر حکومت توسط شوروی آمد نزد امام که حمایت او را هم بگیرد و ضمیمه فتحشان کند. امام گفت: «اگر شما خیال کنید که با سرنیزه بتوانید یک ملتی را خاضع کنید و استقرار هم پیدا بشود، این اشتباه است. سرنیزه میتواند یک ملتی را سرکوب کند، بکشد، چه بکند، لکن نمیتواند مستقر باشد. ملت اگر یک چیزی را خواستند نمیشود به خلاف میل یک ملت چیز دیگری را انجام داد. و اگر حکومت دو رژیم باشد، ملت مسلمان باشد، حکومت کمونیست باشد، این نخواهد درست شد. و شما همچون امیدی نداشته باشید.» بعدها وقتی امام در سخنرانیهای علنی اشغال افغانستان توسط شوروی را محکوم میکرد به خوبی میدانست که حاکم دل مردم شدن یعنی چه.
نسیم افغانی که از خراسان عازم جبهههای جنگ میشد، دلش گروی سرزمینی بود که تویش زندگی میکرد. به قول رهبر مملکتی که دل در گرویش داشت با سرنیزه نمیشد حاکم یک ملت شد.
نسیم افغانی لابد به شهادت حرف امام، ته دلش مطمئن بود که بساط شوروی دیر یا زود از افغانستان جمع شدنی است. وظیفه الان دفاع از مکتبی است که معتقد است باید بر دلهای یک ملت حکومت کرد.
نسیم افغانی، که تابعیت افغانستانی داشت، چیزی حدود 40 سال پیش به عنوان نیروی داوطلب از خراسان عازم جبهه شد و خانه و خانواده را ترک کرد. حالا بعد از 40سال از پیکر تازه تفحص شدهاش، از خاکی که خون رفقایش در آن ریشه دوانده دل کنده و برگشته. حالا یک کشور بسیج شدهاند که دنبال خانوادهای بگردند که 40 سال پیش از نسیم نپرسید: تو که ایرانی نیستی چرا به جنگ میروی؟
یکی نبود بگوید: «مرد! مملکت خودت زیر آتش صدام است. سفارت آمریکا را که تخته کردید و اعضای لانه جاسوسیشان را گرفتید.
آمریکا که به خون این خاک تشنه است. رژیم بعث هم که به پشتوانه آن ابرقدرتهای غربی دارد جنوب و غرب کشورت را میکوبد.
محض پیروی از منطق سیاسی هم شده با این شورویها همراه شو!» امام جواب این حرفها و سوالها را در دلش داشت اما نمیشود برای کسانی که فقط از منطق حرف میزنند از دل صحبت کرد. وقتی سفیر شوروی پس از اشغال افغانستان و تغییر حکومت توسط شوروی آمد نزد امام که حمایت او را هم بگیرد و ضمیمه فتحشان کند. امام گفت: «اگر شما خیال کنید که با سرنیزه بتوانید یک ملتی را خاضع کنید و استقرار هم پیدا بشود، این اشتباه است. سرنیزه میتواند یک ملتی را سرکوب کند، بکشد، چه بکند، لکن نمیتواند مستقر باشد. ملت اگر یک چیزی را خواستند نمیشود به خلاف میل یک ملت چیز دیگری را انجام داد. و اگر حکومت دو رژیم باشد، ملت مسلمان باشد، حکومت کمونیست باشد، این نخواهد درست شد. و شما همچون امیدی نداشته باشید.» بعدها وقتی امام در سخنرانیهای علنی اشغال افغانستان توسط شوروی را محکوم میکرد به خوبی میدانست که حاکم دل مردم شدن یعنی چه.
نسیم افغانی که از خراسان عازم جبهههای جنگ میشد، دلش گروی سرزمینی بود که تویش زندگی میکرد. به قول رهبر مملکتی که دل در گرویش داشت با سرنیزه نمیشد حاکم یک ملت شد.
نسیم افغانی لابد به شهادت حرف امام، ته دلش مطمئن بود که بساط شوروی دیر یا زود از افغانستان جمع شدنی است. وظیفه الان دفاع از مکتبی است که معتقد است باید بر دلهای یک ملت حکومت کرد.
نسیم افغانی، که تابعیت افغانستانی داشت، چیزی حدود 40 سال پیش به عنوان نیروی داوطلب از خراسان عازم جبهه شد و خانه و خانواده را ترک کرد. حالا بعد از 40سال از پیکر تازه تفحص شدهاش، از خاکی که خون رفقایش در آن ریشه دوانده دل کنده و برگشته. حالا یک کشور بسیج شدهاند که دنبال خانوادهای بگردند که 40 سال پیش از نسیم نپرسید: تو که ایرانی نیستی چرا به جنگ میروی؟




