پروندهای درباره ایران و افغانستان که تنها مرزهای جغرافیایی توانسته آنها را از هم جدا کند
بــیــــا بــــــریــــــم بــه مــزار...
به نقشه جهان که خوب نگاه کنید دستگیرتان میشود که همه خطها یکشکل نیستند. مثل دستخط آدمهای مختلف که یکشکل نیست. مثلا به خطهای مرزی صاف بین ایالتهای آمریکا که نگاه کنید، میفهمید اینها را یک رایانه نو که دو سه قرن بیشتر از عمرش نگذشته، کشیده. به خطهای تیز و لبهدار مرزهای خاورمیانه که نگاه کنید، گاه رد خون را بر لبه این خطها میبینید و گاه متوجه دستخطهای متفاوت میشوید. مثلا در شرق نقشه ایران یک خط انگلیسی میبینی که خراسان را از خراسان و سیستان را از سیستان جدا کردهاست.
اما خون را نمیشود از خون جدا کرد. رگ را نمیشود از رگ برید و تن زنده بماند. اگر این تن هنوز زنده است معنیاش آن است که تیغ انگلیسی هنوز این دو رگ پیوسته را قطع نکرده. اگر بین شاخههای یک درخت سیمخاردار بکشند، همچنان همه از یک ریشه تغذیه میکنند و یک میوه میدهند. این پرونده بوی چای سبز کوهستانهای افغانستان و پنیرک و گوشفیل دست مادربزرگهای افغان و هزاره و پشتون را میدهد؛ طعمی که آنقدرها هم که اغلب مردم فکر میکنند با طعم چای زعفران ایرانی غریبه نیست.
چرا افغانستان؟
شاید چهرههای همیشه منتقد بعضیها با دیدن این پرونده درهمبرود که مگر امارات که همزبان با مصر است، چقدر در مطبوعاتش به مصر میپردازد که ما باید صبح که روزنامه را ورقمیزنیم پرونده افغانستان را بخوانیم؟
اول باید به این موضوع پرداخت که آیا واقعا همه کشورهای همزبان جهان یک ریشه و یک فرهنگ دارند یا خیر؟ مثلا فرهنگ خلیجی امارات و بحرین با فرهنگ شامی لبنان و سوریه یا با فرهنگ مصر یکی است؟ یا مثلا فرهنگ مردم اسپانیا با مردم کلمبیا که همزبان هم هستند چقدر شبیه به هم است؟ پاسخ این است که همزبان بودن دو ملت لزوما به معنای وحدت فرهنگی آندو نیست. اما در فرهنگ و سنن مردم ایران و افغانستان که غور کنید متوجه این مساله میشوید که انگار این دو یک ملتند که بینشان دیواری پوشالی کشیده شدهاست. پس پرداختن به گوشهای از این اقلیم فرهنگی، پرداختن به کشوری غریبه نیست. هرچند مدتی است که جمعی از اهالی سیاست و رسانه در ایران و افغانستان و غرب، با دستانداختن به حوادث و مستندات واهی، قصد دارند بر واقعیت یکیبودن این دو ملت پردهای با ظاهر روشنفکری و حقطلبی بیندازند.
دوربین ما کجا قرار دارد؟
ما در این پرونده بعد از پرداخت خوب سهیل کریمی به سرگذشت آریانای کهن در گذرگاه حوادث و داستانک سیده تکتم حسینی و ناداستان حامد عسکری، به روایت گوشهای از زندگی چند افغانستانی مهاجر در ایران پرداختهایم. قصد از پرداختن به زندگی این انسانها، نگاهی به زندگی و فعالیت افغانستانیهای تأثیرگذار در ایران است.
دستکم از بعد از کودتای کمونیسم در افغانستان و همزمان با انقلاباسلامی در ایران باب مهاجرت افغانستانیها به ایران بیش از پیش باز شد-البته که سفر به وطن نامش مهاجرت نیست!-حالا بعد از 40سال چهرههای بزرگی از مهاجرین افغانستانی را در کشور داریم که تأثیر غیرقابل اغماضی در حرکت چرخ اقتصادی و علمی و فرهنگی کشور ما دارند.
یادت بخیر ای خراسان من
این عبارت یک مصرع از ترجیع ترانه زیبای کاوه جبران است که توسط خلیل یوسفی اجرا شدهاست.
ترانهای که انگار از دهان باز زخمهایی که بر گرده و پشت آریانای کهن است، روایتشده. حال انتقاد برخی منتقدین بر اینکه خراسان بزرگ فقط شامل هرات و حوالی آن میشود و همه سرزمین امروزی افغانستان را شامل نمیشود هم وارد است اما ما در اینجا و به استناد شعر، خراسان را «مجاز» از افغانستان گرفتهایم.
دمتگرم دکترجان
احمدشاهفرهت؛ از روزهای فرار تا نجات کودکان
هر طور که بود خودش را به مرز رسانده بود و جایی بین «شیندند» افغانستان و «بیرجند» ایران مانده بود. یک خانواده فقیر روستایی وقتی دیدند مسافر است و غریب، پناهش دادند. شبها به مسجد میرفت و استراحت میکرد و آنجا برایش غذا میآوردند. با خودش فکر میکرد که این زندگی در غربت، شایسته کسی که نفر سوم کنکور افغانستان و شاگرد اول دانشکده پزشکی کابل بوده نیست. اما چاره چه بود؟ بعد از کودتای کمونیستها و تجاوز شوروی، افغانستان دیگر جای ماندن نبود.
احمدشاه، دانشجوی پزشکی دانشگاه کابل و جمعی از دوستانش چون طرفدار کمونیسم نبودند و چند باری دست به اعتراض و راهپیمایی زده بودند، توسط نیروهای امنیتی حکومت تحت تعقیب بودند. همه دوستان احمدشاه در همان دوران دانشجویی دستگیر و زندانی شدند. بخت با احمدشاه یار بود که دستگیر شدن و به زندان افتادنش وقتی اتفاق افتاد که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود. پس از فارغالتحصیلی از دانشکده پزشکی کابل، به دلایل سیاسی -یا به قول خودش فقط به این دلیل که طرفدار کمونیسم نبود- بازداشت شد. بعد از آزادی هر طور بود راهی مرزهای ایران شد. شاید این مهاجرت غیرقانونی، تنها نور امیدی بود که میتوانست زندگی یک پزشک جوان افغان را از چنگ حکومت و جامعهای که سرنوشت فردایش معلوم نبود، نجات دهد. خودش را رسانده بود به روستایی در نزدیکی مرز ایران و بالاخره به کمک یکی از دوستانش توانست خودش را به ایران و شهر مشهد برساند. پزشک جوانی که در شهری غریب، خودش بود و لباس تنش و دیگر هیچ چیز نداشت. نه مدارکی که بتواند اقامت بگیرد و نه پولی که کفاف زندگی در غربت را بدهد. در میدان بیت المقدس مشهد که از تاکسی پیاده شد از راننده پرسید: حرم کجاست؟ راننده گفت: سر بچرخانی میبینی... احمد سر چرخاند و گنبد طلایی حرم امام رضا (ع) در نمی که بر چشمهایش پرده انداخته بود به لرزه افتاد. تنها خانهای که در ایران آشنایش بود همین حرم بود. چند شب در حرم ماند تا بتواند آشنایانش را در ایران پیدا کند. احمدشاه سال ۶۱ در ایران درخواست پناهندگی داد و وقتی با درخواستش موافقت شد، کارش را به عنوان پزشک در ایران شروع کرد. اما مسیر ادامه تحصیلش در ایران سختتر از چیزی بود که فکرش را میکرد. وزارت بهداشت ایران باید از دانشجویان تخصص دو برابر زمان تحصیل، تعهد به خدمت میگرفت و احمدشاه به دلیل تابعیت خارجی نمیتوانست تعهد بدهد و در نتیجه نمیتوانست دوره تخصص را بگذراند. در گیر و دار نامه نگاریها و درخواستها برای گذراندن دوره تخصص، شش ماه بیکار بود و وضعیت اقتصادی خانوادهاش به جایی رسید که دیگر گاهی حتی چیزی برای خوردن نبود. بالاخره به قرار پرداخت ماهی ۱۲هزار تومان با پذیرش احمدشاه در دوره تخصص و فوق تخصص موافقت شد و در نهایت دکتر احمدشاه فرهت پنجمین نفری شد که توانست در ایران فوق تخصص کودکان بگیرد.حالا دکتر احمدشاه فرهت، فوق تخصص کودکان و عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی مشهد، یکی از چهرههای علمی تأثیرگذار در ایران و جهان است و جان هزاران کودک ایرانی و افغانستانی را نجات داده است.
تنفس در هوای ایران
محمدموسی اکبری؛ از عکاسی تا تاسیسخانه کابل در تهران
وقتی افغانستان زیر چکمه های شوروی نفس می کشید، نفس مخالف کشیدن سخت شُده بود. مردم از هر جایی که می شد اعتراض شان را فریاد می زدند. خفقان غریبی گریبانگیر فضاهای دانشگاهی شده بود. محمدموسی اکبری لابهلای صحبت هایش وقتی می خواهد از همکلاسی های دانشگاه صحبت کند، می گوید «هم رزمانم».
می گوید آن روزها ما مشت اعتراض مان را سمت حکومت کمونیست میگرفتیم و پشتمان به این گرم بود که اگر کار خیلی به مضیقه بیفتد در همسایگیمان پناهگاهی وجود دارد به اسم ایران. جایی که به تازگی انقلابی اسلامی در آن به وقوع پیوسته بود و حکومت اسلامی به خواست مردم روی کار آمده بود.
من دانشجوی سال دوم نقاشی دپارتمان هنرهای زیبای کابل بودم و سه چهار سالی از مبارزه مان می گذشت که دیگر حس کردم نمی شود در این ظلم نفس کشید. راهی ایران شدم. به ایران که رسیدم خودم بودم و خودم و یک کارت دانشجویی از دانشگاه کابل.
برای تحصیل در ایران اقدام کردم اما کارت دانشجویی مدرک معتبری برای دانشجو بودن من نبود. بالاخره با امتحان ورودی مجدد، راهم به تحصیل در ایران باز شد و آشنایی با حوزه هنری مسیر فعالیت هنری ام را در ایران تسهیل کرد.
در ایران گرافیک خواندم و همراه هنرمندهای ایرانی مشغول فعالیت شدم. وقتی بساط شوروی از افغانستان جمع شد دوربین دست گرفتم و در چند سفر راهی افغانستان شدم که با عکاسی بتوانم کشورم را بیشتر به دنیا و خاصه به هم وطنان ایرانی ام بشناسانم.
محمدموسی اکبری بین صحبت هایش هروقت می خواهد از ایرانی ها صحبت کند می گوید هم وطنان ایرانیام.
چند سالی است به این نتیجه رسیده ام که بهترین راه شناساندن فرهنگ و هنر افغانستان و همچنین ایجاد رابطه مستحکم تر بین هم وطنان ایرانی و افغانستانی، ایجاد فضایی است که همه هموطنان ایرانی و افغانستانی بتوانند در بستر فرهنگی افغانستان با هم گفت و گو کنند. گفت و گو همیشه کارساز است.
استاد محمد موسی اکبری حالا مدیر و موسس «خانه کابل» است. یک کافه که بیشتر به یک مرکز فرهنگی می ماند. جایی برای گفت و گوی هم وطنان ایرانی و افغانستانی در بستر فرهنگی افغانستان و به صرف پذیرایی با غذاها و نوشیدنیهای محلی این کشور.
مهاجری با رویای باغهای سبز
جمیل سلامی گلهای ایران را آبیاری میکند
آدم در غربت خیلی کارها را یاد می گیرد. این که بعد از ده، پانزده سال نشستن پای دست پخت مادر، یاد بگیری که در کشور غریب وقتی شب خسته از سر کار برمی گردی چند جور غذای مختلف با تخممرغ درست کنی بخش کوچکی از ماجراست. مهاجرهای غریب نشین خیلی بیشتر از اینها یاد می گیرند که با غربت بسازند. مثلا یاد می گیرند چه طور از پشت تلفن پیشانی مادرشان را ببوسند. یاد می گیرند چه طور فرزندشان را با تماس تصویری در آغوش بکشند.جمیل به سرمه دور چشم های طاها نگاه می کرد و ته دلش ضعف میرفت. اگر سرعت اینترنت یاری می کرد و تماس تصویری قطع و وصل نمی شد، میشد سفیدی دندان های طاها را موقع خندیدن ببیند و قربان صدقه اش برود. طاها، پسر جمیل، یک ساله است و هنوز آغوش پدرش را لمس نکرده. جمیل 14، 15 ساله بود که مرز ایران و افغانستان را رد کرد. برادرهایش پیغام داده بودند که برایش کار پیدا کرده اند. خانه گرم شان در ولسوالی (شهرستان) تگاب ولایت کاپیسا را ترک کرد و راهی ایران شد و در باغی در اطراف شهریار مشغول به کار و همان جا ساکن شد.
ده پانزده سالی که در خانه کوچک باغی بزرگ زندگی کرد پر بود از اخبار تلخ و شیرین، از شیرینی خبر جواب مثبت دختری که برایش نشان کرده بودند، از شیرینی خبر تولد پسرش طاها، تا تلخی خبر شهادت برادرش. دو تن از برادران جمیل از مبارزانی بودند که علیه اشغالگران آمریکایی میجنگیدند و یکی از برادرها چند سال پیش شهید شد. حالا جمیل سرکارگر باغ است و عضوی از یک خانواده ایرانی. صاحبان باغ سه برادرند که جمیل برادر چهارم شان است. مادرشان وقتی برای پسرهایش چیزی کنار میگذارد برای جمیل هم کنار میگذارد. وقتی پسرهایش را دعوت میکند و سفره ناهار را میچیند، برای پسرهایش چهار بشقاب می گذارد.
غیرت ایرانی، غیرت افغانستانی
عباس افتخار میکند که مدافع حرم است
وقتی خواستم دست بدهم و عباس دست چپش را جلو آورد، فهمیدم که دست راستش مصنوعی است. همین اول کار دلم ریخت که چه وجه تسمیه ای. او عباس است که در دفاع از حرم حضرت زینب (س) دستش را از دست داده. عباس اول ازم خواست که تصویر و اسم و رسم کاملش را منتشر نکنم و بعد نشست به صحبت:
از افغانستان که به ایران آمدم جوانکی بیکار بودم و دنبال کاری که بتوانم زندگی ام را با درآمدش بسازم و تشکیل خانواده بدهم. دروغ چرا، از اسلحه دست گرفتن خسته شده بودم. چند سال در افغانستان جزو نیروهای داوطلبی بودم که با طالبان می جنگیدند. چند سال اسلحه دست گرفته بودم و در کوهستانهای افغانستان با طالبان جنگیده بودم اما وقتی دیدم جنگ با طالبان با دخالت آمریکا و کشورهای خارجی و با سیاستهای حکومت افغانستان بیفایده است، دست از اسلحه کشیدم. آمدم ایران و شدم کارگر کابینتسازی. کم کم کار را یاد گرفتم و خودم شدم کابینتساز و رفته رفته درآمدم بهتر شد. به مادرم زنگ زدم که وقت آستین بالا دادن است. داشتم زندگیام را جمع و جور می کردم که بروم افغانستان و ازدواج کنم که آتش جنگ در سوریه بالا گرفت. اخبار سوریه و محاصره حرم را میشنیدم و تصاویر مردم مظلومی که به دست داعش و عوامل تکفیری کشته می شدند را میدیدم و بغض میکردم. به افغانستان که رفتم، به تازه عروسم گفتم که شغلم کابینت سازی است اما قصد دارم دوباره اسلحه دست بگیرم. نمیتوانم بنشینم و خنجر داعش بیخ گلوی شیعیان عراق و سوریه باشد و حرم اهل بیت(ع) به خطر بیفتد. ازدواج کردیم و راهی افغانستان شدم و به تیپ فاطمیون پیوستم... عباس یک کت و شلوار سرمهای با راهراه سفید پوشیده است. دست راستش مصنوعی است و یک انگشتر عقیق در انگشت مصنوعیاش دارد. روی کت سرمهایاش یک گل سینه است که پرچم ایران و افغانستان را کنار هم نشان میدهد.
قصه آریانا
اینکه از چه زمانی و به چه علت ریشه مردم ایران و توابع آن به آریاییها نسبت داده شد چیز درستی معلوم نیست. ولی امروزه کاملا علمی و مستند ثابت شده که ایرانیان (همین چهار دیواری جغرافیای سیاسی امروزهمان) از ۱۰ هزار سال پیش تاکنون ایرانی بودهاند و با همین عنوان (یا لااقل با عنوان دینی «اِران» که جمع «اِر» که در زبان پهلوی یعنی مؤمن و اِران یا ایران یعنی «سرزمین مؤمنان») معروف شدهاند. شاید قبول این تئوری علمی برای خیلیها سخت باشد ولی دانشمندان علم ژنتیک به درستی ثابت کردهاند ایرانیان هیچ ارتباطی به آریاییهایی که از هفت تا پنج هزار سال پیش از سرزمینها و استپهای سردسیر شمالی (روسیه فعلی) به سمت جنوب غربی و شرقی بلادشان (هند و اروپا) کوچ کردند نداشته و وجود واژه «آریا» در اوستا و نوشتههای دینی باستان، میتواند یک تشابه واژگانی بین این قوم و آن واژه باشد. چه اینکه غربیها (عمدتاً یونانیان) در نوشتههای خود از ملل شرق یونان که پارسیان و مادیان سرزمین ایران میشدند با عنوان آریویی یا آرییا یاد میکردند که علت آن آمدن قوم آریایی از این سرزمینها به سمت اروپا بوده است و نه تعلق داشتن این قوم به ایران. پس اول باید بدانیم که آریاییهای کوچرو قومی بودند که هزاران سال پیش فقط از ایران گذشته و به هند و اروپا رفتند نه اینکه در ایران ساکن شوند. البته بر کسی پوشیده نیست که نقش تاریخنویسان و تاریخسازانِ! یونانی در این بین بسیار پررنگ است که هر آنچه را دوست داشتند در قالب سندهای تاریخی به حکومتهای خود و سپس به کسانیکه با آکادمیهای علمی یونان باستان سروکار داشتند قالب کردند. از جمله ارتباط دادن ایرانیان و اقوام متمدن و تمدنساز ایران باستان به قوم دامپرور و کوچروی آریا.
سرزمین ایران با قوم ایرانیاش همیشه تاریخ از منتهیالیه مرزهای غربی چین باستان (که محدوده اقوام ترک بود) شروع شده و تا مرزهای شرقی اروپای فعلی و بخشی از شمال شرقی آفریقا و شبه جزیره عربستان، گسترش مییافت که یکی از اصلیترین بلاد این سرزمین در شرق آن «آریانا» نامیده میشد. وقتی واژه «آریانا» را گوگل کنید در اولین داده به تعاریف ویکیپدیا میرسید با این مطلع: «آریانا (Ariana، لاتین شده واژه یونانی 'Αρειανή؛ تلفظ: آریانِه / Arianē) به گفته استرابو، مشخصکننده سراسر سرزمین کنونی افغانستان، بخشی از ایران امروز و مناطقی از شمال و شمالشرق هند را شامل میشده که امروزه جزو قلمرو پاکستان است.
این مناطق تحت تسلط (possession) پارسها، مقدونیها و در بخشهایی بعدها هندیها، بوده است.» طبیعی است که دانشنامهای مثل ویکیپدیا متأثر از همان چیزهایی باشد که تاریخسازان گذشته به خورد دانشپژوهان و تاریخجوهای امروزه داده باشند. ولی آنچه که مهم است «آریانا» بخش شرقی ایران بزرگ و از «شهربان» یا «ساتراپ»های بزرگ ایران بوده است که اقوام آن از باستان تا کنون عمدتاً همین کسانیاند که امروزه ساکن در افغانستان فعلیاند.
و اما ماجرای افغانستان
خیلی خلاصه میتوان گفت افغان یا به زبان پشتون «پتان» یکی از اقوام ساکن در سرزمین بزرگ آریاناست که با قدرت گرفتن اینان در سدههای گذشته و اعمال سیاستهای قومی در آن، عنوان «افغانستان» به جغرافیای سیاسی و حاکمیتی این قوم اطلاق شد.
افغانها که قدرتمندترین قوم از قوم بزرگ پشتون یا پختون بودند، با همراه ساختن دیگر اقوام، مثل هزارهها، تاجیکها و ایماقهای پارسیزبان، یا ازبکها و قرقیزها و ترکمنهای ترکتبار و بلوچها، پامیریها، نورستانی و لغمانیها، پشهای یا پاشاییها، براهوییها و... افغانستان نوین را پایه نهادند. افغانستان که پس از ایلخانان مغول بین حاکمیت مرکزی ایران و اقوام محلی آن، دست به دست میشد، از دوره ناصری در زمان پادشاهی ناصرالدین شاه قاجار و با اقدام قاطع بریتانیا با جدا کردن هرات از ایران، رسماً به کشوری مستقل با هویت بینالمللی و ثبت شده مبدل شد. هر چند که حاکمان آن با عروسکگردانی انگلستان (و مشخصا کمپانی هند شرقی و فرمانداری انگلیسی هندوستان) بالا و پایین میشدند.
خط شیطانی انگلیس
با استقلال هند از استعمار انگلیس و بلافاصله جدایی پاکستان از هندوستان، بخشی قابل توجه از جنوب افغانستان که در سال ۱۲۷۲ هجری شمسی بین «عبدالرحمان خان» پادشاه وقت آن کشور و «مورتیمر دیورِند» نماینده کمپانی هند شرقی به مدت ۱۰۰ سال جزئی از مستعمره هند قلمداد شده بود، عملا در اختیار «پاکستان» تازهتأسیس ماند تا زمان انقضای قرارداد ۱۰۰ ساله در سال ۱۳۷۲ شمسی یا ۱۹۹۳ میلادی فرا برسد. خط دیورند، جدا کننده ولایات پختون و بلوچنشین وزیرستان جنوبی و شمالی، کروم ایجنسی (پاراچنار)، بلوچستان، خیبرپختونخواه و پیشاور، چترال و گلگت و بَلتستان و... بخشهای بسیار بزرگی از افغانستان بود که با دسیسه انگلیس با پرداخت رشوه به حاکمان وقت افغانستان، از آن کشور جدا شده و در دوره تاریخی ۱۰۰ ساله خود و تغییر حاکمیتها، استخوانی لای زخم دو کشور پاکستان و افغانستان بوده که هر دو ادعای این سرزمینهای بسیار مهم را برای خود داشتند. و اینگونه بود که دخالتهای گاه و بیگاه پاکستان در امور افغانستان و تلاش برای تضعیف حکومت مرکزی به جهت عدم ادعا و یا بازپسگیری سرزمینهای اشغال شده، شد بزرگترین معضل افغانستان در نیم قرن اخیر.
توطئه کاپیتالیستی-کمونیستی
با انقلاب جمهوریخواهانه روشنفکران افغانستان علیه دیکتاتورهای پیشین این کشور که در سال ۱۳۵۷ علیه نظام پادشاهی کودتا کرده بودند و بعد استقرار نظام کمونیستی و لشکرکشی ارتش سرخ شوروی به همسایه جنوبیاش و پایمال شدن خواسته اصلی مردم مسلمان افغانستان، بهانه برای حضور نظامی جنگطلبان غربی در منطقه، خصوصا به خاطر ایرانی که در آن انقلابی ایدئولوژیک به ثمر رسیده بود، فراهم شد. پاکستان که برای باقی ماندن کشورش در آنچه «مورتیمر دیورند» ترسیم کرده بود تلاشهای روزافزون داشت، مرکز اصلی حضور ماشین نظامی ناتو به فرماندهی آمریکا شد تا به بهانه جلوگیری از گسترش کمونیسم شوروی، از کاپیتالیسم آمریکا دفاع کرده و افغانستان را در حد یک خرابه باقی نگهدارد. شوروی پیش از فروپاشی، ارتش سرخش را از افغانستان به عقب راند. گروههای جهادی که پیش از این، دولتی در تبعید را پایه نهاده بودند، نظام کمونیستی حاکم در کابل را مجبور به استعفا کرده و دولت مستقل خود را در افغانستان تشکیل دادند. ولی این دولت به سرنوشت دولتهای پس از انقلاب ثور یا اردیبهشت ۱۳۵۷ دچار شده و همچنان با شیطنت طرفهای ذینفع در تضعیف افغانستان، خانهجنگی و جنگ داخلی، به قصه ادامهدار سرزمین آریانا مبدل شد.
ادامه خانهجنگی با میوهچینی پاکستان
خستگی مفرط مردم از جنگ، خرابی و عقبماندگی از دنیای امروز، حذف فرهنگ و اقتصاد و سیاست اصیل از واژهنامه ملی افغانستان و نبود حاکمیت مرکزی برای خدماترسانی اجتماعی، اعتماد را از مردم در مورد هر ادعایی ربود. استانهای جنوبی در اواسط دهه ۷۰ شمسی علیه جنگ قیام کردند. گروهی از طلاب علوم دینی که رختبربستن دین و شریعت را در گروههای جهادی دیده و از سوءاستفاده مذهب توسط مجاهدین به ستوه آمده بودند، اختیار شهرها و ولایات جنوبی را در دست گرفتند. حالا نوبت پاکستان بود که محصول سالها پنهانکاری خود در مزرعه تفرقه در افغانستان را برداشت کند. در دوره جهاد با کمونیستها، هر مجاهد افغانستانی که شهید میشد، پسر و پسران آن شهید به اسم حمایت از خانوادههای بیسرپرست، جذب حوزههای دینی شمال پاکستان، خصوصا پیشاور میشد. با شروع قیام طلاب دینی در جنوب و شرق افغانستان، فرزندان شهدای جهاد علیه کمونیسم و تربیتیافتگان حوزههای سلَفی در پاکستان، به شورشیان دینی تزریق شده و ابتکار عمل از دست افغانستانیها به دست سرویس امنیتی پاکستان افتاد. گروه طالبان شکل گرفت و فرماندهان آن که از پاکستان هدایت میشدند تا شمال افغانستان تاختند و حکومت را به دست گرفتند. افغانستان که به دلیل مجاورت با پاکستان (بزرگترین همپیمان غرب در منطقه) هیچگاه نباید روی آرامش میدید تا علیه جدایی ملت و سرزمینهایش ادعایی داشته باشد و یا مغازلت با ایران انقلابی و حمایت بیدریغ این کشور از مردم جنگزده یا مهاجر آن باعث احیای هزاران سال اشتراک فرهنگی و اعتقادی نشود، باز شد حیاط خلوت جنگآوران اجنبی برای استیلا بر بود و نبود سرزمین آریانا.
افول طالبان، ظهور غربباوران
با حضور نظامیان ناتو و اشغال افغانستان طالبزده، و سرنگونی حکومت غربی-پاکستانساخته طالبان، تحرکاتی ظاهری برای انتخاب نوع حکومت و حاکمیت توسط مردم به وجود آمد. پرورشیافتگان اروپا و آمریکا برای تصدی ریاست جمهوری پا روی ویرانههای افغانستان گذاشتند. حمایت همهجانبه آمریکا و اروپا از اینان، خودبهخود، صندوق آرا را به نفع اینان پر کرد. فرهنگ و سیاست افغانستان، از آنور بام طالبان، به اینور بام غربزدگان افتاد. در یک فلشبک کوتاه در اینجا میشود روایتی دیگر به این قصه افزود. گروههای جهادی که در دوره کمونیسمستیزی، از آموزشها و کمکهای لجستیک و اعتقادی ایران انقلابی برخوردار بودند، به دلیل دستهبندیها و احزاب گوناگون، هر کدام به فراخور نوع دید خود به این حمایتها مینگریستند. احزاب شیعی توقع داشتند به دلیل شیعه بودنشان، فقط از آنان حمایت شود و احزاب فارسزبان، اشتراک زبانی را بهانه سوگلی بودن میدانستند و احزاب اهل سنت نیز، کثرت در نیرو و قوا را باعث مشتبه شدن این امر که فقط آنان مستحق حمایت ایراناند، میدانستند. خانهجنگی آنان را به جان هم میانداخت و این توقعات همگی را علیه ایران برمیانگیخت. ایران که طبق سیاستهای انقلابی خود هیچگاه به دنبال تضعیف مردم افغانستان نبوده و دخالت در آن کشور را دخالت در حق حاکمیت مردم میدانست و خود یکی از بزرگترین امانگاهها و میزبانان مهاجران افغانستانی بود، همیشه مثل یک پدر عاقل، نظارهگر این نق زدنها بود.
فاطمیون و به هم خوردن معادلات
با روی کارآمدن دولتهای به ظاهر برآمده از آرای مردم و قدرت گرفتن نگاه غربی در افغانستان، و همچنین رونق گرفتن فضای سایبر و مجازی و اینترنت و رسوخ فرهنگ غرب در باور قشر اهل رسانه، خیلیها به عنوان پیادهنظام سایبری غربباوران و خیلیهای دیگر از روی نادانی، مزدوران اینترنتی این عرصه شدند.
از طرفی دیگر با شعلهورتر شدن جنگ در سوریه و جدی شدن خطر برای محور مقاومت، لشکر فاطمیون مشتمل از شیعیان افغانستان، به عنوان یکی از بازوان اصلی این محور عازم آن کشور شدند. پیروزیهای افغانستانیهای لشکر فاطمیون و رشادتهای این رزمندگان، رفت تا آوازه اینان را جهانی کند. و این بزرگترین خطر برای افغانستانی بود که میرفت با تکیه به قدرت مردم خود، روی پا بایستد. اختلافات دورهی خانهجنگی با شیطنت سرویسهای امنیتی اجنبی، زنده شد. بخشی از آنان که دستاویز این سرویسها بودند، از شیعه تا سنی افغانستان تنها با استمساک به آنچه بیگانگان و دستگاههای رسانهایشان به قشر روشنفکر افغانستان القا میکرد، رفتار خشن رسانهای را علیه جمهوری اسلامی ایران آغازیدند. یک بار با کشته شدن فلان مهاجر افغانستانی در ایران، بار دیگر با اعتراض به لهجه فلان بازیگر یک سریال ایرانی، دفعه بعد با بهانه واهی حمایت نظامی ایران از باقیمانده طالبان، یک بار دیگر با خیمهشببازی خودساخته کشته شدن چند نفر در پست مرزی هریرود و این آخری، با سوختن جانگداز افراد قاچاقشده در حین فرار از ایست بازرسی پلیس ایران در یزد به دلیل تخلف و حماقت قاچاقچی.
قصه آریانا پایان ندارد
گفتن از افغانستان و سرزمین آریانا و درد و رنجی که بر ملتش هوار شده، با نوشتن چند پاراگراف تکمیل نشده و به سر نخواهد رسید. افغانستان که از معدود کشورهای بسیار سختی کشیده عالم است، امروزه به آن بالندگی رسیده که دوست را از دشمن تمیز دهد. دههها جنگ، سدهها توطئه و هزارهها فرهنگ و تمدن، این مردم را به آن بلوغی که انتظارش میرفت رسانده. دیگر شیطنتها در خفا نمیماند. دیگر خانهجنگی برایشان ثمر نخواهد داشت و دیگر روی پای خود ایستادن، قصه و افسانه نخواهد بود. فاطمیون، بخش کوچکی از خودباوری ملت افغانستان است که در عرصه جهاد برای دفاع از اعتقاد و مظلوم به منصهظهور رسیده است.
این قصه تازه شروع شده است...
اما خون را نمیشود از خون جدا کرد. رگ را نمیشود از رگ برید و تن زنده بماند. اگر این تن هنوز زنده است معنیاش آن است که تیغ انگلیسی هنوز این دو رگ پیوسته را قطع نکرده. اگر بین شاخههای یک درخت سیمخاردار بکشند، همچنان همه از یک ریشه تغذیه میکنند و یک میوه میدهند. این پرونده بوی چای سبز کوهستانهای افغانستان و پنیرک و گوشفیل دست مادربزرگهای افغان و هزاره و پشتون را میدهد؛ طعمی که آنقدرها هم که اغلب مردم فکر میکنند با طعم چای زعفران ایرانی غریبه نیست.
چرا افغانستان؟
شاید چهرههای همیشه منتقد بعضیها با دیدن این پرونده درهمبرود که مگر امارات که همزبان با مصر است، چقدر در مطبوعاتش به مصر میپردازد که ما باید صبح که روزنامه را ورقمیزنیم پرونده افغانستان را بخوانیم؟
اول باید به این موضوع پرداخت که آیا واقعا همه کشورهای همزبان جهان یک ریشه و یک فرهنگ دارند یا خیر؟ مثلا فرهنگ خلیجی امارات و بحرین با فرهنگ شامی لبنان و سوریه یا با فرهنگ مصر یکی است؟ یا مثلا فرهنگ مردم اسپانیا با مردم کلمبیا که همزبان هم هستند چقدر شبیه به هم است؟ پاسخ این است که همزبان بودن دو ملت لزوما به معنای وحدت فرهنگی آندو نیست. اما در فرهنگ و سنن مردم ایران و افغانستان که غور کنید متوجه این مساله میشوید که انگار این دو یک ملتند که بینشان دیواری پوشالی کشیده شدهاست. پس پرداختن به گوشهای از این اقلیم فرهنگی، پرداختن به کشوری غریبه نیست. هرچند مدتی است که جمعی از اهالی سیاست و رسانه در ایران و افغانستان و غرب، با دستانداختن به حوادث و مستندات واهی، قصد دارند بر واقعیت یکیبودن این دو ملت پردهای با ظاهر روشنفکری و حقطلبی بیندازند.
دوربین ما کجا قرار دارد؟
ما در این پرونده بعد از پرداخت خوب سهیل کریمی به سرگذشت آریانای کهن در گذرگاه حوادث و داستانک سیده تکتم حسینی و ناداستان حامد عسکری، به روایت گوشهای از زندگی چند افغانستانی مهاجر در ایران پرداختهایم. قصد از پرداختن به زندگی این انسانها، نگاهی به زندگی و فعالیت افغانستانیهای تأثیرگذار در ایران است.
دستکم از بعد از کودتای کمونیسم در افغانستان و همزمان با انقلاباسلامی در ایران باب مهاجرت افغانستانیها به ایران بیش از پیش باز شد-البته که سفر به وطن نامش مهاجرت نیست!-حالا بعد از 40سال چهرههای بزرگی از مهاجرین افغانستانی را در کشور داریم که تأثیر غیرقابل اغماضی در حرکت چرخ اقتصادی و علمی و فرهنگی کشور ما دارند.
یادت بخیر ای خراسان من
این عبارت یک مصرع از ترجیع ترانه زیبای کاوه جبران است که توسط خلیل یوسفی اجرا شدهاست.
ترانهای که انگار از دهان باز زخمهایی که بر گرده و پشت آریانای کهن است، روایتشده. حال انتقاد برخی منتقدین بر اینکه خراسان بزرگ فقط شامل هرات و حوالی آن میشود و همه سرزمین امروزی افغانستان را شامل نمیشود هم وارد است اما ما در اینجا و به استناد شعر، خراسان را «مجاز» از افغانستان گرفتهایم.
دمتگرم دکترجان
احمدشاهفرهت؛ از روزهای فرار تا نجات کودکان
هر طور که بود خودش را به مرز رسانده بود و جایی بین «شیندند» افغانستان و «بیرجند» ایران مانده بود. یک خانواده فقیر روستایی وقتی دیدند مسافر است و غریب، پناهش دادند. شبها به مسجد میرفت و استراحت میکرد و آنجا برایش غذا میآوردند. با خودش فکر میکرد که این زندگی در غربت، شایسته کسی که نفر سوم کنکور افغانستان و شاگرد اول دانشکده پزشکی کابل بوده نیست. اما چاره چه بود؟ بعد از کودتای کمونیستها و تجاوز شوروی، افغانستان دیگر جای ماندن نبود.
احمدشاه، دانشجوی پزشکی دانشگاه کابل و جمعی از دوستانش چون طرفدار کمونیسم نبودند و چند باری دست به اعتراض و راهپیمایی زده بودند، توسط نیروهای امنیتی حکومت تحت تعقیب بودند. همه دوستان احمدشاه در همان دوران دانشجویی دستگیر و زندانی شدند. بخت با احمدشاه یار بود که دستگیر شدن و به زندان افتادنش وقتی اتفاق افتاد که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود. پس از فارغالتحصیلی از دانشکده پزشکی کابل، به دلایل سیاسی -یا به قول خودش فقط به این دلیل که طرفدار کمونیسم نبود- بازداشت شد. بعد از آزادی هر طور بود راهی مرزهای ایران شد. شاید این مهاجرت غیرقانونی، تنها نور امیدی بود که میتوانست زندگی یک پزشک جوان افغان را از چنگ حکومت و جامعهای که سرنوشت فردایش معلوم نبود، نجات دهد. خودش را رسانده بود به روستایی در نزدیکی مرز ایران و بالاخره به کمک یکی از دوستانش توانست خودش را به ایران و شهر مشهد برساند. پزشک جوانی که در شهری غریب، خودش بود و لباس تنش و دیگر هیچ چیز نداشت. نه مدارکی که بتواند اقامت بگیرد و نه پولی که کفاف زندگی در غربت را بدهد. در میدان بیت المقدس مشهد که از تاکسی پیاده شد از راننده پرسید: حرم کجاست؟ راننده گفت: سر بچرخانی میبینی... احمد سر چرخاند و گنبد طلایی حرم امام رضا (ع) در نمی که بر چشمهایش پرده انداخته بود به لرزه افتاد. تنها خانهای که در ایران آشنایش بود همین حرم بود. چند شب در حرم ماند تا بتواند آشنایانش را در ایران پیدا کند. احمدشاه سال ۶۱ در ایران درخواست پناهندگی داد و وقتی با درخواستش موافقت شد، کارش را به عنوان پزشک در ایران شروع کرد. اما مسیر ادامه تحصیلش در ایران سختتر از چیزی بود که فکرش را میکرد. وزارت بهداشت ایران باید از دانشجویان تخصص دو برابر زمان تحصیل، تعهد به خدمت میگرفت و احمدشاه به دلیل تابعیت خارجی نمیتوانست تعهد بدهد و در نتیجه نمیتوانست دوره تخصص را بگذراند. در گیر و دار نامه نگاریها و درخواستها برای گذراندن دوره تخصص، شش ماه بیکار بود و وضعیت اقتصادی خانوادهاش به جایی رسید که دیگر گاهی حتی چیزی برای خوردن نبود. بالاخره به قرار پرداخت ماهی ۱۲هزار تومان با پذیرش احمدشاه در دوره تخصص و فوق تخصص موافقت شد و در نهایت دکتر احمدشاه فرهت پنجمین نفری شد که توانست در ایران فوق تخصص کودکان بگیرد.حالا دکتر احمدشاه فرهت، فوق تخصص کودکان و عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی مشهد، یکی از چهرههای علمی تأثیرگذار در ایران و جهان است و جان هزاران کودک ایرانی و افغانستانی را نجات داده است.
تنفس در هوای ایران
محمدموسی اکبری؛ از عکاسی تا تاسیسخانه کابل در تهران
وقتی افغانستان زیر چکمه های شوروی نفس می کشید، نفس مخالف کشیدن سخت شُده بود. مردم از هر جایی که می شد اعتراض شان را فریاد می زدند. خفقان غریبی گریبانگیر فضاهای دانشگاهی شده بود. محمدموسی اکبری لابهلای صحبت هایش وقتی می خواهد از همکلاسی های دانشگاه صحبت کند، می گوید «هم رزمانم».
می گوید آن روزها ما مشت اعتراض مان را سمت حکومت کمونیست میگرفتیم و پشتمان به این گرم بود که اگر کار خیلی به مضیقه بیفتد در همسایگیمان پناهگاهی وجود دارد به اسم ایران. جایی که به تازگی انقلابی اسلامی در آن به وقوع پیوسته بود و حکومت اسلامی به خواست مردم روی کار آمده بود.
من دانشجوی سال دوم نقاشی دپارتمان هنرهای زیبای کابل بودم و سه چهار سالی از مبارزه مان می گذشت که دیگر حس کردم نمی شود در این ظلم نفس کشید. راهی ایران شدم. به ایران که رسیدم خودم بودم و خودم و یک کارت دانشجویی از دانشگاه کابل.
برای تحصیل در ایران اقدام کردم اما کارت دانشجویی مدرک معتبری برای دانشجو بودن من نبود. بالاخره با امتحان ورودی مجدد، راهم به تحصیل در ایران باز شد و آشنایی با حوزه هنری مسیر فعالیت هنری ام را در ایران تسهیل کرد.
در ایران گرافیک خواندم و همراه هنرمندهای ایرانی مشغول فعالیت شدم. وقتی بساط شوروی از افغانستان جمع شد دوربین دست گرفتم و در چند سفر راهی افغانستان شدم که با عکاسی بتوانم کشورم را بیشتر به دنیا و خاصه به هم وطنان ایرانی ام بشناسانم.
محمدموسی اکبری بین صحبت هایش هروقت می خواهد از ایرانی ها صحبت کند می گوید هم وطنان ایرانیام.
چند سالی است به این نتیجه رسیده ام که بهترین راه شناساندن فرهنگ و هنر افغانستان و همچنین ایجاد رابطه مستحکم تر بین هم وطنان ایرانی و افغانستانی، ایجاد فضایی است که همه هموطنان ایرانی و افغانستانی بتوانند در بستر فرهنگی افغانستان با هم گفت و گو کنند. گفت و گو همیشه کارساز است.
استاد محمد موسی اکبری حالا مدیر و موسس «خانه کابل» است. یک کافه که بیشتر به یک مرکز فرهنگی می ماند. جایی برای گفت و گوی هم وطنان ایرانی و افغانستانی در بستر فرهنگی افغانستان و به صرف پذیرایی با غذاها و نوشیدنیهای محلی این کشور.
مهاجری با رویای باغهای سبز
جمیل سلامی گلهای ایران را آبیاری میکند
آدم در غربت خیلی کارها را یاد می گیرد. این که بعد از ده، پانزده سال نشستن پای دست پخت مادر، یاد بگیری که در کشور غریب وقتی شب خسته از سر کار برمی گردی چند جور غذای مختلف با تخممرغ درست کنی بخش کوچکی از ماجراست. مهاجرهای غریب نشین خیلی بیشتر از اینها یاد می گیرند که با غربت بسازند. مثلا یاد می گیرند چه طور از پشت تلفن پیشانی مادرشان را ببوسند. یاد می گیرند چه طور فرزندشان را با تماس تصویری در آغوش بکشند.جمیل به سرمه دور چشم های طاها نگاه می کرد و ته دلش ضعف میرفت. اگر سرعت اینترنت یاری می کرد و تماس تصویری قطع و وصل نمی شد، میشد سفیدی دندان های طاها را موقع خندیدن ببیند و قربان صدقه اش برود. طاها، پسر جمیل، یک ساله است و هنوز آغوش پدرش را لمس نکرده. جمیل 14، 15 ساله بود که مرز ایران و افغانستان را رد کرد. برادرهایش پیغام داده بودند که برایش کار پیدا کرده اند. خانه گرم شان در ولسوالی (شهرستان) تگاب ولایت کاپیسا را ترک کرد و راهی ایران شد و در باغی در اطراف شهریار مشغول به کار و همان جا ساکن شد.
ده پانزده سالی که در خانه کوچک باغی بزرگ زندگی کرد پر بود از اخبار تلخ و شیرین، از شیرینی خبر جواب مثبت دختری که برایش نشان کرده بودند، از شیرینی خبر تولد پسرش طاها، تا تلخی خبر شهادت برادرش. دو تن از برادران جمیل از مبارزانی بودند که علیه اشغالگران آمریکایی میجنگیدند و یکی از برادرها چند سال پیش شهید شد. حالا جمیل سرکارگر باغ است و عضوی از یک خانواده ایرانی. صاحبان باغ سه برادرند که جمیل برادر چهارم شان است. مادرشان وقتی برای پسرهایش چیزی کنار میگذارد برای جمیل هم کنار میگذارد. وقتی پسرهایش را دعوت میکند و سفره ناهار را میچیند، برای پسرهایش چهار بشقاب می گذارد.
غیرت ایرانی، غیرت افغانستانی
عباس افتخار میکند که مدافع حرم است
وقتی خواستم دست بدهم و عباس دست چپش را جلو آورد، فهمیدم که دست راستش مصنوعی است. همین اول کار دلم ریخت که چه وجه تسمیه ای. او عباس است که در دفاع از حرم حضرت زینب (س) دستش را از دست داده. عباس اول ازم خواست که تصویر و اسم و رسم کاملش را منتشر نکنم و بعد نشست به صحبت:
از افغانستان که به ایران آمدم جوانکی بیکار بودم و دنبال کاری که بتوانم زندگی ام را با درآمدش بسازم و تشکیل خانواده بدهم. دروغ چرا، از اسلحه دست گرفتن خسته شده بودم. چند سال در افغانستان جزو نیروهای داوطلبی بودم که با طالبان می جنگیدند. چند سال اسلحه دست گرفته بودم و در کوهستانهای افغانستان با طالبان جنگیده بودم اما وقتی دیدم جنگ با طالبان با دخالت آمریکا و کشورهای خارجی و با سیاستهای حکومت افغانستان بیفایده است، دست از اسلحه کشیدم. آمدم ایران و شدم کارگر کابینتسازی. کم کم کار را یاد گرفتم و خودم شدم کابینتساز و رفته رفته درآمدم بهتر شد. به مادرم زنگ زدم که وقت آستین بالا دادن است. داشتم زندگیام را جمع و جور می کردم که بروم افغانستان و ازدواج کنم که آتش جنگ در سوریه بالا گرفت. اخبار سوریه و محاصره حرم را میشنیدم و تصاویر مردم مظلومی که به دست داعش و عوامل تکفیری کشته می شدند را میدیدم و بغض میکردم. به افغانستان که رفتم، به تازه عروسم گفتم که شغلم کابینت سازی است اما قصد دارم دوباره اسلحه دست بگیرم. نمیتوانم بنشینم و خنجر داعش بیخ گلوی شیعیان عراق و سوریه باشد و حرم اهل بیت(ع) به خطر بیفتد. ازدواج کردیم و راهی افغانستان شدم و به تیپ فاطمیون پیوستم... عباس یک کت و شلوار سرمهای با راهراه سفید پوشیده است. دست راستش مصنوعی است و یک انگشتر عقیق در انگشت مصنوعیاش دارد. روی کت سرمهایاش یک گل سینه است که پرچم ایران و افغانستان را کنار هم نشان میدهد.
قصه آریانا
اینکه از چه زمانی و به چه علت ریشه مردم ایران و توابع آن به آریاییها نسبت داده شد چیز درستی معلوم نیست. ولی امروزه کاملا علمی و مستند ثابت شده که ایرانیان (همین چهار دیواری جغرافیای سیاسی امروزهمان) از ۱۰ هزار سال پیش تاکنون ایرانی بودهاند و با همین عنوان (یا لااقل با عنوان دینی «اِران» که جمع «اِر» که در زبان پهلوی یعنی مؤمن و اِران یا ایران یعنی «سرزمین مؤمنان») معروف شدهاند. شاید قبول این تئوری علمی برای خیلیها سخت باشد ولی دانشمندان علم ژنتیک به درستی ثابت کردهاند ایرانیان هیچ ارتباطی به آریاییهایی که از هفت تا پنج هزار سال پیش از سرزمینها و استپهای سردسیر شمالی (روسیه فعلی) به سمت جنوب غربی و شرقی بلادشان (هند و اروپا) کوچ کردند نداشته و وجود واژه «آریا» در اوستا و نوشتههای دینی باستان، میتواند یک تشابه واژگانی بین این قوم و آن واژه باشد. چه اینکه غربیها (عمدتاً یونانیان) در نوشتههای خود از ملل شرق یونان که پارسیان و مادیان سرزمین ایران میشدند با عنوان آریویی یا آرییا یاد میکردند که علت آن آمدن قوم آریایی از این سرزمینها به سمت اروپا بوده است و نه تعلق داشتن این قوم به ایران. پس اول باید بدانیم که آریاییهای کوچرو قومی بودند که هزاران سال پیش فقط از ایران گذشته و به هند و اروپا رفتند نه اینکه در ایران ساکن شوند. البته بر کسی پوشیده نیست که نقش تاریخنویسان و تاریخسازانِ! یونانی در این بین بسیار پررنگ است که هر آنچه را دوست داشتند در قالب سندهای تاریخی به حکومتهای خود و سپس به کسانیکه با آکادمیهای علمی یونان باستان سروکار داشتند قالب کردند. از جمله ارتباط دادن ایرانیان و اقوام متمدن و تمدنساز ایران باستان به قوم دامپرور و کوچروی آریا.
سرزمین ایران با قوم ایرانیاش همیشه تاریخ از منتهیالیه مرزهای غربی چین باستان (که محدوده اقوام ترک بود) شروع شده و تا مرزهای شرقی اروپای فعلی و بخشی از شمال شرقی آفریقا و شبه جزیره عربستان، گسترش مییافت که یکی از اصلیترین بلاد این سرزمین در شرق آن «آریانا» نامیده میشد. وقتی واژه «آریانا» را گوگل کنید در اولین داده به تعاریف ویکیپدیا میرسید با این مطلع: «آریانا (Ariana، لاتین شده واژه یونانی 'Αρειανή؛ تلفظ: آریانِه / Arianē) به گفته استرابو، مشخصکننده سراسر سرزمین کنونی افغانستان، بخشی از ایران امروز و مناطقی از شمال و شمالشرق هند را شامل میشده که امروزه جزو قلمرو پاکستان است.
این مناطق تحت تسلط (possession) پارسها، مقدونیها و در بخشهایی بعدها هندیها، بوده است.» طبیعی است که دانشنامهای مثل ویکیپدیا متأثر از همان چیزهایی باشد که تاریخسازان گذشته به خورد دانشپژوهان و تاریخجوهای امروزه داده باشند. ولی آنچه که مهم است «آریانا» بخش شرقی ایران بزرگ و از «شهربان» یا «ساتراپ»های بزرگ ایران بوده است که اقوام آن از باستان تا کنون عمدتاً همین کسانیاند که امروزه ساکن در افغانستان فعلیاند.
و اما ماجرای افغانستان
خیلی خلاصه میتوان گفت افغان یا به زبان پشتون «پتان» یکی از اقوام ساکن در سرزمین بزرگ آریاناست که با قدرت گرفتن اینان در سدههای گذشته و اعمال سیاستهای قومی در آن، عنوان «افغانستان» به جغرافیای سیاسی و حاکمیتی این قوم اطلاق شد.
افغانها که قدرتمندترین قوم از قوم بزرگ پشتون یا پختون بودند، با همراه ساختن دیگر اقوام، مثل هزارهها، تاجیکها و ایماقهای پارسیزبان، یا ازبکها و قرقیزها و ترکمنهای ترکتبار و بلوچها، پامیریها، نورستانی و لغمانیها، پشهای یا پاشاییها، براهوییها و... افغانستان نوین را پایه نهادند. افغانستان که پس از ایلخانان مغول بین حاکمیت مرکزی ایران و اقوام محلی آن، دست به دست میشد، از دوره ناصری در زمان پادشاهی ناصرالدین شاه قاجار و با اقدام قاطع بریتانیا با جدا کردن هرات از ایران، رسماً به کشوری مستقل با هویت بینالمللی و ثبت شده مبدل شد. هر چند که حاکمان آن با عروسکگردانی انگلستان (و مشخصا کمپانی هند شرقی و فرمانداری انگلیسی هندوستان) بالا و پایین میشدند.
خط شیطانی انگلیس
با استقلال هند از استعمار انگلیس و بلافاصله جدایی پاکستان از هندوستان، بخشی قابل توجه از جنوب افغانستان که در سال ۱۲۷۲ هجری شمسی بین «عبدالرحمان خان» پادشاه وقت آن کشور و «مورتیمر دیورِند» نماینده کمپانی هند شرقی به مدت ۱۰۰ سال جزئی از مستعمره هند قلمداد شده بود، عملا در اختیار «پاکستان» تازهتأسیس ماند تا زمان انقضای قرارداد ۱۰۰ ساله در سال ۱۳۷۲ شمسی یا ۱۹۹۳ میلادی فرا برسد. خط دیورند، جدا کننده ولایات پختون و بلوچنشین وزیرستان جنوبی و شمالی، کروم ایجنسی (پاراچنار)، بلوچستان، خیبرپختونخواه و پیشاور، چترال و گلگت و بَلتستان و... بخشهای بسیار بزرگی از افغانستان بود که با دسیسه انگلیس با پرداخت رشوه به حاکمان وقت افغانستان، از آن کشور جدا شده و در دوره تاریخی ۱۰۰ ساله خود و تغییر حاکمیتها، استخوانی لای زخم دو کشور پاکستان و افغانستان بوده که هر دو ادعای این سرزمینهای بسیار مهم را برای خود داشتند. و اینگونه بود که دخالتهای گاه و بیگاه پاکستان در امور افغانستان و تلاش برای تضعیف حکومت مرکزی به جهت عدم ادعا و یا بازپسگیری سرزمینهای اشغال شده، شد بزرگترین معضل افغانستان در نیم قرن اخیر.
توطئه کاپیتالیستی-کمونیستی
با انقلاب جمهوریخواهانه روشنفکران افغانستان علیه دیکتاتورهای پیشین این کشور که در سال ۱۳۵۷ علیه نظام پادشاهی کودتا کرده بودند و بعد استقرار نظام کمونیستی و لشکرکشی ارتش سرخ شوروی به همسایه جنوبیاش و پایمال شدن خواسته اصلی مردم مسلمان افغانستان، بهانه برای حضور نظامی جنگطلبان غربی در منطقه، خصوصا به خاطر ایرانی که در آن انقلابی ایدئولوژیک به ثمر رسیده بود، فراهم شد. پاکستان که برای باقی ماندن کشورش در آنچه «مورتیمر دیورند» ترسیم کرده بود تلاشهای روزافزون داشت، مرکز اصلی حضور ماشین نظامی ناتو به فرماندهی آمریکا شد تا به بهانه جلوگیری از گسترش کمونیسم شوروی، از کاپیتالیسم آمریکا دفاع کرده و افغانستان را در حد یک خرابه باقی نگهدارد. شوروی پیش از فروپاشی، ارتش سرخش را از افغانستان به عقب راند. گروههای جهادی که پیش از این، دولتی در تبعید را پایه نهاده بودند، نظام کمونیستی حاکم در کابل را مجبور به استعفا کرده و دولت مستقل خود را در افغانستان تشکیل دادند. ولی این دولت به سرنوشت دولتهای پس از انقلاب ثور یا اردیبهشت ۱۳۵۷ دچار شده و همچنان با شیطنت طرفهای ذینفع در تضعیف افغانستان، خانهجنگی و جنگ داخلی، به قصه ادامهدار سرزمین آریانا مبدل شد.
ادامه خانهجنگی با میوهچینی پاکستان
خستگی مفرط مردم از جنگ، خرابی و عقبماندگی از دنیای امروز، حذف فرهنگ و اقتصاد و سیاست اصیل از واژهنامه ملی افغانستان و نبود حاکمیت مرکزی برای خدماترسانی اجتماعی، اعتماد را از مردم در مورد هر ادعایی ربود. استانهای جنوبی در اواسط دهه ۷۰ شمسی علیه جنگ قیام کردند. گروهی از طلاب علوم دینی که رختبربستن دین و شریعت را در گروههای جهادی دیده و از سوءاستفاده مذهب توسط مجاهدین به ستوه آمده بودند، اختیار شهرها و ولایات جنوبی را در دست گرفتند. حالا نوبت پاکستان بود که محصول سالها پنهانکاری خود در مزرعه تفرقه در افغانستان را برداشت کند. در دوره جهاد با کمونیستها، هر مجاهد افغانستانی که شهید میشد، پسر و پسران آن شهید به اسم حمایت از خانوادههای بیسرپرست، جذب حوزههای دینی شمال پاکستان، خصوصا پیشاور میشد. با شروع قیام طلاب دینی در جنوب و شرق افغانستان، فرزندان شهدای جهاد علیه کمونیسم و تربیتیافتگان حوزههای سلَفی در پاکستان، به شورشیان دینی تزریق شده و ابتکار عمل از دست افغانستانیها به دست سرویس امنیتی پاکستان افتاد. گروه طالبان شکل گرفت و فرماندهان آن که از پاکستان هدایت میشدند تا شمال افغانستان تاختند و حکومت را به دست گرفتند. افغانستان که به دلیل مجاورت با پاکستان (بزرگترین همپیمان غرب در منطقه) هیچگاه نباید روی آرامش میدید تا علیه جدایی ملت و سرزمینهایش ادعایی داشته باشد و یا مغازلت با ایران انقلابی و حمایت بیدریغ این کشور از مردم جنگزده یا مهاجر آن باعث احیای هزاران سال اشتراک فرهنگی و اعتقادی نشود، باز شد حیاط خلوت جنگآوران اجنبی برای استیلا بر بود و نبود سرزمین آریانا.
افول طالبان، ظهور غربباوران
با حضور نظامیان ناتو و اشغال افغانستان طالبزده، و سرنگونی حکومت غربی-پاکستانساخته طالبان، تحرکاتی ظاهری برای انتخاب نوع حکومت و حاکمیت توسط مردم به وجود آمد. پرورشیافتگان اروپا و آمریکا برای تصدی ریاست جمهوری پا روی ویرانههای افغانستان گذاشتند. حمایت همهجانبه آمریکا و اروپا از اینان، خودبهخود، صندوق آرا را به نفع اینان پر کرد. فرهنگ و سیاست افغانستان، از آنور بام طالبان، به اینور بام غربزدگان افتاد. در یک فلشبک کوتاه در اینجا میشود روایتی دیگر به این قصه افزود. گروههای جهادی که در دوره کمونیسمستیزی، از آموزشها و کمکهای لجستیک و اعتقادی ایران انقلابی برخوردار بودند، به دلیل دستهبندیها و احزاب گوناگون، هر کدام به فراخور نوع دید خود به این حمایتها مینگریستند. احزاب شیعی توقع داشتند به دلیل شیعه بودنشان، فقط از آنان حمایت شود و احزاب فارسزبان، اشتراک زبانی را بهانه سوگلی بودن میدانستند و احزاب اهل سنت نیز، کثرت در نیرو و قوا را باعث مشتبه شدن این امر که فقط آنان مستحق حمایت ایراناند، میدانستند. خانهجنگی آنان را به جان هم میانداخت و این توقعات همگی را علیه ایران برمیانگیخت. ایران که طبق سیاستهای انقلابی خود هیچگاه به دنبال تضعیف مردم افغانستان نبوده و دخالت در آن کشور را دخالت در حق حاکمیت مردم میدانست و خود یکی از بزرگترین امانگاهها و میزبانان مهاجران افغانستانی بود، همیشه مثل یک پدر عاقل، نظارهگر این نق زدنها بود.
فاطمیون و به هم خوردن معادلات
با روی کارآمدن دولتهای به ظاهر برآمده از آرای مردم و قدرت گرفتن نگاه غربی در افغانستان، و همچنین رونق گرفتن فضای سایبر و مجازی و اینترنت و رسوخ فرهنگ غرب در باور قشر اهل رسانه، خیلیها به عنوان پیادهنظام سایبری غربباوران و خیلیهای دیگر از روی نادانی، مزدوران اینترنتی این عرصه شدند.
از طرفی دیگر با شعلهورتر شدن جنگ در سوریه و جدی شدن خطر برای محور مقاومت، لشکر فاطمیون مشتمل از شیعیان افغانستان، به عنوان یکی از بازوان اصلی این محور عازم آن کشور شدند. پیروزیهای افغانستانیهای لشکر فاطمیون و رشادتهای این رزمندگان، رفت تا آوازه اینان را جهانی کند. و این بزرگترین خطر برای افغانستانی بود که میرفت با تکیه به قدرت مردم خود، روی پا بایستد. اختلافات دورهی خانهجنگی با شیطنت سرویسهای امنیتی اجنبی، زنده شد. بخشی از آنان که دستاویز این سرویسها بودند، از شیعه تا سنی افغانستان تنها با استمساک به آنچه بیگانگان و دستگاههای رسانهایشان به قشر روشنفکر افغانستان القا میکرد، رفتار خشن رسانهای را علیه جمهوری اسلامی ایران آغازیدند. یک بار با کشته شدن فلان مهاجر افغانستانی در ایران، بار دیگر با اعتراض به لهجه فلان بازیگر یک سریال ایرانی، دفعه بعد با بهانه واهی حمایت نظامی ایران از باقیمانده طالبان، یک بار دیگر با خیمهشببازی خودساخته کشته شدن چند نفر در پست مرزی هریرود و این آخری، با سوختن جانگداز افراد قاچاقشده در حین فرار از ایست بازرسی پلیس ایران در یزد به دلیل تخلف و حماقت قاچاقچی.
قصه آریانا پایان ندارد
گفتن از افغانستان و سرزمین آریانا و درد و رنجی که بر ملتش هوار شده، با نوشتن چند پاراگراف تکمیل نشده و به سر نخواهد رسید. افغانستان که از معدود کشورهای بسیار سختی کشیده عالم است، امروزه به آن بالندگی رسیده که دوست را از دشمن تمیز دهد. دههها جنگ، سدهها توطئه و هزارهها فرهنگ و تمدن، این مردم را به آن بلوغی که انتظارش میرفت رسانده. دیگر شیطنتها در خفا نمیماند. دیگر خانهجنگی برایشان ثمر نخواهد داشت و دیگر روی پای خود ایستادن، قصه و افسانه نخواهد بود. فاطمیون، بخش کوچکی از خودباوری ملت افغانستان است که در عرصه جهاد برای دفاع از اعتقاد و مظلوم به منصهظهور رسیده است.
این قصه تازه شروع شده است...
تیتر خبرها
-
بررسی آمار غرق شدگان 99-98 در ایران
-
درخشش بچه عقاب
-
داغ بر دل تجریش
-
اقدام مشترک علیه توطئه «تمدید»
-
بازگشت به قرنطینه؟
-
بــیــــا بــــــریــــــم بــه مــزار...
-
چوبه دار در انتظار متهم پروندههای امنیتی
-
کارت زرد از دستم در رفت!
-
محدودیت بهداشتی باید اعمال شود
-
اقدام مشترک علیه توطئه «تمدید»
-
سوختن درخت طبیعی نیست!




