زن یا کلاشینکف؟
حامد عسکری شاعر و نویسنده
بالا و برنا و بالیده بود . توگویــــــی گـــــوزنــــــی بــــــــا شاخهایی پیچاک و اندامی ورزیده و چغر در یک قدمی به بعثت برای ریاست قبیله ... در آن سوز صبح دیماه در پیچ تاریخی شمیران ایستاده چشم انتظار روشنای گندم و بادام و چای (رزق) چشمهایش تمنای سایر همکاران بیکارش (کارگران فصلی) را نداشت . چند کیلو استخوان بود تراشیده و مواج تو گویی از چوب اساطیری گز و سنجد. با پوستی که پوستینش بود در زمهریر سرمای سیلی زن . حفره چشمهای عمیق تو رفتهاش انگار لانه ای امن بود برای تخم گذاری قباسبزهای رمیده از زمستان. یخ صحبت به سلامی واشد . گفتم سه ماه کار دارم و گفت . هچ باک نیست . گفتم چند : گفت هچ گپ پیسه مکن... کار باشد بس است. خشمی مقدس و مقتدر از کلمههایش می چکید. به دلم نشسته بود . اینکه اسمش غلام است را توی ماشین گفت و اینکه حاضر است توی همان آپارتمانی که می خواهم بازسازی کنم مستقر شود را ... از فردایش شدیم همکار ... خراب می کردیم برای آبادانی ... دو فرهاد با تیشه هایی برای ساخت زندگی شیرین . وسط چای خستگی کش بعد از ظهر یکی از همان روزهای کار و تاول بود که گفتم آرزو چه داری و یک کلمه گفت : کلاشینکف !!! گفتم چی؟ گفت یک کلاشینکف طاق لنگ روس توی گریس ... نو ... گذاشتم به حساب روحیات و خوی مردمان سرزمین همیشه در افغانش ... همیشه در جنگش ... افغانستان... گفتم چرا کلاش؟ گفت: بابایی مرا ... مادری مرا ... برادری مرا ... طالب پاکیستان از خدا بی خبر کشته کرده ... همی قاتیلهایش را میشناسوم ... یکان کلاش پیسه من برسه بخرم ... می رووم از ایران اینتیقام خود میگیروم ... قند خیسیده در دهنم شد سنگ نمک ... کلمه ها توی سرم مثل سربازهای روس رژه میرفتند و چوپانی تاجیک نی می زد . من شب به شب به غلام اسکناسهایی میدادم که هرکدامش چندسانتی متر از خرید یک کلاشینکف روسی را متقبل میشد ... خانه ساخته شد ... با غلام سه ماه هم نمک بودم و همسفره ...برادر بودیم و همدل . با گوزن مغرور صبح دیماه یک غروب گاوگم اسفند خداحافظی کردم . مزدش را دادم و رفت . بعدها دوستها و رفقا بعضی شان کارگر می خواستند و شماره غلام را دادم و از کارش تعریف کردم . همه گفتند خاموش است ... غلام خاموش بود و من خداخدایم بود که شعله های خشمش هم خاموش باشند . غلام رفته رفته در روز مرگیهایم گم شد ... همانطور که همکلاسیهایمان ... همخوابگاهی هامان. همخدمتیهایمان . غلام را یکی دوبار دیدم ... درخواب ... با کلاشی بردوش با لولهای سرخ ... لبخند میزد و لبخندش انگار برآمده از شولای انتقام ... روزها گذشت ... دیگر خواب غلام را هم ندیدم ... غلام رفته بود بیخ میخ های بایگانی ذهنم توی کمدی که هیچ وقت به کارم نمی آمد و حتی کلیدش هم زنگ زده بود ...
خنکای یک صبح مهرماه دوسال بعد ...
دو چرخ جلوی چرخ دستی را داده بود بالا و باظرافت از دستاندازهای دهان گشوده پیادهرو می گذشت. بار چرخ دستی اش صیفی جات بود ... نارنجی هویج ها و برق فلفل دلمه ای ها و دفترسبزکاهوها و قلمستانی از خیار ... مگر میشود . شکارچی چشمهای شکارش را در لحظه دیدنش توی دوربین و مگسک فراموش کند؟ زدم روی شانهاش: چطوری غلام؟؟ جا خورد. لکوموتیو صیفیجاتش را متوقف کرد و شناخت: هاااا بخیر بخیر ... چیطور استی ؟ جانت جور است؟ چند موزاییک با هم قدم زدیم و از همه چیز حرف زدیم . و دل دل کردم و بالاخره پرسیدیم: خریدی ؟ کشتی ؟ گفت : چه ؟ گفتم کلاش ... خنده کبوتری بود که از لبهایش بیرون جهید : هاااا نه ... به ورامین شدوم برای کاری ... به یکی از همولایتیهای خود عاشیق شدوم... زن گرفتم ... در همان ورامین اتاق گرفتم . زندگی می کنم. کار هم همین هوتل است . می روم خرید برایشان-بخیر است- مهندس ... آن موقع ها بغل کردن منع قانونی و بهداشتی نداشت . خیلی خوشحال شده بودم. به هتل رسیده بودیم و غلام باید می رفت. توی راه به این فکر می کردم که زن ابتدای زندگی است و می تواند یک گوزن مغرور جنگجوی منتقم را به اسبی راهوار و رام تبدیل کند که تمام مسیر زندگی را چهارنعل تاخت برود و از پیچیدن باد لای عرق موهای یالش غرق لذتی رخوتناک را تجربه کند... غلام می توانست یکی از مردهای خاورمیانه باشد که
هر شب کلاشی روسی را روغن کاری می کند و حالا مردی شده بود که هرشب موهای تنباکویی زنی شرقی را برس میکشید و بو می کرد...




