از چشمان کلکین
سیده تکتم حسینی شاعر و نویسنده
از چاشت گریه کردهام و مدام گفتهام بیچاره آدمهای نخستین که اتاق تنهایی نداشتند. شاید از غمها به غارهایشان پناه میبردند، با سنگها چشماقک درست میکردند و برگها را به دود میانداختند. از بوی آنها مست شده به اختراع کلمات مینشستند … . از صبح که بیبی گفت: «دختر جان هوشیار باش که این رقم دوست داشتنها تو را بیچاره میکند، نَسواری باشد که باشد، صد دختر به تار تار کاکلش آویزان است. آن مردک چی دارد؟»، فهمیدم که همه گپها تأیید شده است و من دهانی برای هیچ کلامی نخواهم داشت. نشستهام با کلکینم به گفتوگو و از چشمهای کوچکش به حویلیِ* خشتی نگاه میکنم. خانه زیبا و قدیمی است و یاد خانههای سنتی اصفهان میافتم؛ با شیشههای رنگی، پنجدریهای عاشق، معماریهای نادر. آخ اصفهان عزیزم چقدر از چشمهایت دورماندهام. ما سه سال است از ایران بازگشتهایم و اولین بار که اینجا را دیدم اضطرابم بدل به اشتیاق شد و با صدای جیغی گفتم: «یا خدا جان چی قَدَر اینجا نفس هست. چی حویلی کلانی! چی انجیرهای رسیدهای! یا خدا جان وطن چقدر خوب جای است از هر کلکین که سر برآری وطندار میبینی و هر کلام که بگویی هیچ آب و روغنی قاطیاش نمیکنی.» بعد چرخیده بودم دور باغچه گرد و گفته بودم «یا خدا جان ترسناک نیست اینهمه آزادی؟» ما در زینبیه اصفهان زندگی میکردیم و یک انجمن شعر در مرکز شهر بود که ماهی یکبار با یک دوست ایرانیام آنجا میرفتم. اولین بار پانزدهِ بهار بود که آنجا رفتم. با زینب دختر همسایه که شعرش خیلی خوب بود و از آنوقتها بود کلکینجان که دنیا برایم غمگینتر شد. شعر یک جهان دیگر دارد. تو را لایهبهلایه در خودش گم میکند و وقتی سر برآری میبینی چه چیزهایی را ندیدهای و چه چیزها که دیدهای، باریکبینیای که درشتها را از چشمت میاندازد. روز اول یک متن خوانده بودم با این مضمونها که «بهار پاییز است مگر؟ که موسی توتوها این رَقَم دلسوزانه بالای بام ما نشستهاند و با هر آواز پرهایشان را میریزانند». بعد از من تعریف کرده، نامم را پرسان کردند و با شرمی خوشحال گفته بودم پری… از آن روز هر چیزی را که میدیدم برایش مینوشتم. یکدرخت توت داشتیم کنج حویلی، یک حوض چارگوش سنگی و یکدوچرخه آبی که برای آقایم بود. هر روز از کلکین که نگاه میکردم اول به اینها سلام میگفتم و حالا از چشمهای تو دارم تن جوانشده درختهای حَویلی را میبینم. به قول مادرجان بهار آمده تا جان دنیا تازه شود. از چاشت به گریه سرخ آمدهام و پیرهن سرخ مخملم را پوشیدهام و نشستهام که شب با ستارههای هفت برادرانش بیاید و رویم را سرخ کنند و بگویند پری هم نامزد شد؛ نامزد رسول. صدای بیبی میآید؛ دختر جان کجا قایم شدی؟ بیا که مهمانها میآیند. دیشب یک دستخط برای علی نوشتم. علی پسر همسایهمان در اصفهان ،که خواهان من بود و گفته بود اگر شوهر نکنی تو را میگیرم. نامه را باز میکنم. چقدر آب دیدهام. روی کلمات معلوم است. «علی جانَکم! بهار آمده با درختان مست شده با گنجشککای مست و صدای مستشان با مستیِ بچههای کوچه با گونیهای آرد با صدای دف و دایره، بهار با تابهای بلندش آمده و تو نتوانستی بیایی… علیِ بند دلم! گفته بودی که به قرآن خدا، به علی جان شیر خدا بهار پدرم میآید و تو عروس بزرگ خانه میشوی و نمیدانی که چقدر عروس بزرگ توتیاست. بهار بر جان شاخهها نشسته و حَویلی را خوشحال کرده. ما لباسهای نو پوشیدیم و دستهامان را حنا ماندهایم و تو نتوانستی بیایی … . علی زلف پریش من! از ایران که آمدم، هیچ آشنایی نداشتم. دلم یاد افتاد که ابرو بالا می انداختی و می گفتی: ای خدا این پری چه مدل پری است که دلم را میتپاند. دلم را تپاندی و پشت دیوار هر شب دوبیتیها خواندی. و بیبی گفت: دختر جان، هوشیار باش که علی نامزد کرده ../ تو شعر خوانده بودی علی و من باورم شده بود که آن لایههای غریب را از بری و آن جهان مرموز میشناسی و اشتیاق مرا از پس کلمات میبینی و میدانی که زبان ناخالصم هنوز وطنی نشده است. بهار با صدای قورباغهها آمده است؛ ولی زیبایی به چشممنیامده. دلم مثل پیرهنهای چرکتاب شده، روشن نمیشود. غم فرایم گرفته و انگشتان حناییام را مشت کردهام و این دستخط را پرت میکنم پیش برهام.»
کلکین: پنجره
حویلی: حیاط (حولی خوانده میشود)
چشماقک: رعد و برق
نسوار: نوعی گیاه سبز مخدر




