نسخه Pdf

قصه‌های كارآگاه خنگ و ترسو

قصه‌های كارآگاه خنگ و ترسو

هدی برهانی آموزگار


هروقت تصمیم می‌گیرم به بچه‌های كوچك‌ترمان یك كتاب كارآگاهی معرفی كنم پشتم می‌لرزد. همه‌اش یاد «تنها در خانه» 3 و خرابكاری‌های الكس می‌افتم و دائم آن صحنه‌ای كه با دوربین دارد زاغ سیاه محله را چوب می‌زند جلوی چشمم است. راستش را بخواهید این‌كه خودم در كودكی همیشه تلاش می‌كردم مثل پوآرو (كه آن زمان از شبكه چهار پخش می‌شد) باشم هم در داشتن این تصور بی‌تاثیر نبود. مدام با خودم می‌گویم اگر بچه‌ها تصمیم بگیرند مثل شرلوك و پوآرو باشند آن‌وقت ممكن است دیگر سنگ روی سنگ بند نشود! مثلا تصور كنید كه صبح شنبه مادر یكی از دانش‌آموزهایتان به مدرسه آمده و درحالی‌كه دوربین چند ده میلیونی شكسته‌شده‌شان را در دست گرفته با عصبانیت كتابی را از توی كیفش بیرون می‌كشد و فریاد می‌زند: «كی این مزخرفات رو دست بچه من دااااادهههه؟!؟؟!» و البته از آنجا كه مدرسه ما محل مناسبی برای قایم‌شدن ندارد معلم خطاكار (یعنی من) خیلی زود لو می‌رود.
با همین تصورات و ترس‌ها مدت‌ها از پیشنهاد كردن
یك كتاب ماجراجویانه معمایی فرار كردم تا این‌كه دست آخر درحالی‌كه داشتم از بین كتاب‌های شرلوك هلمز دنبال یك داستان كم‌دردسرتر می‌گشتم به یك مجموعه جالب رسیدم! یك مجموعه پنج جلدی از ماجراهای پسر‌بچه‌ای كه می‌خواست مثل شرلوك هلمز یك كارآگاه همه‌چیزدان و كاربلد باشد، اما از آنجا كه فقط شرلوك هلمز می‌تواند شرلوك هلمز باشد تلاش‌های او موقعیت‌های خنده‌داری را به‌وجود می‌آورد. همان‌طور كه به نظر می‌رسید «جو شرلوك» مجموعه داستانی بود كه دنبالش می‌گشتم. به‌سختی موفق شدم یك مجموعه از آن را تهیه كنم و بخوانم. به‌جرأت می‌توانم بگویم كه یكی از بامزه‌ترین كتاب‌های معمایی ممكن بود. حداقل برای سن و سال من كه خیلی مناسب بود. پسرك ترسو و كمی خنگ كه با خوش‌شانسی یك كارآگاه بامزه می‌شود.
كتاب را به كتابخانه مدرسه منتقل كردم و پس از چند روز در كلاس درباره‌اش صحبت كردم. عده‌ای از بچه‌ها مشتاق بودند كه هرچه سریع‌تر نوبتشان شود و كتاب كارآگاهی خفن جدید را امانت بگیرند. بعد از چند هفته كم‌كم تب امانت گرفتن «جو شرلوك» خوابید. سه‌شنبه بود كه نوبت به زهرا رسید، «معمای خانه تسخیر شده» را امانت گرفت و رفت. حالا دیگر تمام كسانی كه می‌‌خواستند حداقل یكی از كتاب‌های جو شرلوك را بخوانند تمام شده بودند. من در حالی‌كه لبخند رضایت و موفقیت روی صورتم بود دفتر امانات را بستم و مدرسه را ترك كردم.
صبح شنبه خوشحال و خندان درحالی‌كه خودم را برای ثبت این تجربه موفق آماده می‌كردم وارد مدرسه شدم. با خودم می‌گفتم می‌توانم در عنوان گزارش بنویسم «هم‌خوانی كتاب‌های كارآگاهی در سنین پایانی دبستان، بایدها و نبایدها»! و بعد شروع كنم از موفقیتم بگویم كه ناگهان مادر زهرا را روبه‌روی میز معاونت دیدم، در حالی‌كه جو شرلوك در یك دستش بود و در دست دیگرش نمی‌دانم چه بود، چون قبل از این‌كه فرصت كنم محتویات دست دیگرش را ببینم فرار كردم و از مدرسه خارج شدم.