نسخه Pdf

قصه‌های پشت نیمکت

مروری بر خاطرات یك بچه دهه شصتی

قصه‌های پشت نیمکت

نجمه نیلی‌پور روزنامه‌نگار

 یعنی یك‌بار نبود كه ما با خاله فتانه دورهم جمع بشویم و آقا یاسر یعنی شوهرخاله فتانه، از خاطرات دوران مدرسه‌اش برایمان نگوید. آن‌قدر هم این بشر خوش‌تعریف بود كه حتی خاطرات تكراری‌اش را هم كه تعریف می‌كرد باز دلمان می‌خواست چهار زانو و دست به سینه بنشینیم روبه‌رویش و واو به واو خاطراتش را گوش كنیم. ضمن این‌كه به نظرم حافظه بسیار خوبی هم داشت؛ چرا كه خاطرات را آنچنان با تمام ریزه‌كاری‌هایش برایمان تعریف می‌كرد كه انگار همین دیروز مثلا مدرسه بوده و با همكلاسی‌هایش آتش‌هایی كه تعریف می‌كند را سوزانده است. بله... راستش را بخواهید قبل از عید نوروز یكی از عزاهایی كه گرفته بودیم این بود كه دوباره عید آمد و مجبوریم به خاطرات مدرسه شوهرخاله جانمان گوش كنیم، چون یكی از عذاب‌هایمان این بود كه ما نمی‌توانستیم در مدرسه اینقدرها آتش‌سوزی راه بیندازیم و خلاصه حرصمان درمی‌آمد. اما... شنیده بودیم می‌گفتند «كفر نعمت از كفت بیرون كند»، ولی به این واضحی تجربه‌اش نكرده بودیم. خلاصه كه شرایط كرونایی و قرنطینه و ممنوعیت رفت‌وآمدها، بلایی به سرمان آورد كه كلا از خاطرات آقا یاسر چند ماهی محروم شدیم. اما خوب ظاهرا شوهرخاله از این شرایط كرونایی به نحو احسن استفاده كرده و خاطرات مدرسه‌اش را به رشته تحریر درآورده بود و دیشب كه بعد از چند ماه یك دوره‌ همی دلچسب را در خانه خانم‌جانمان داشتیم، یكی یك جلد از كتابش را به همه‌مان هدیه داد. قبلا پیشنهاد چاپ خاطراتش را به او داده بودیم، اما فكرش را هم نمی‌كردیم كه عملی‌اش كند.
اسم كتاب را گذاشته است «بچه مثبت مدرسه» و چون می‌دانسته كه ما بچه‌های امروزی از كتاب‌های خیلی حجیم فراری هستیم و نسل «ام پی تری»، برای همین خاطراتش را حسابی  خلاصه كرده‌است. از دیشب كه شروع به خواندن كتاب كردم الان رسیده‌ام به صفحه 60 و اگر اجازه دهید قسمتی از آن را بلندتر می‌خوانم تا شما هم از این خاطرات مستفیض شوید: «دم غروبی از دل پیچه بیدار شدم. خیلی گرسنه‌ام بود. به خدا گفتم: خدایا! حالا كه من رو نمی‌كشی، حداقل به من غذا بده كه... من كه دوباره باهات آشتی‌ام. بیا تو هم یه بشقاب برنج جور كن ما بخوریم! من قول می‌دم فردا نماز صبح بخونم.» 
خوندن نماز صبح برای من كار خیلی سختی بود، اون‌قدر كه وقتی حاجت خاصی داشتم به خاطرش نماز صبح می‌خوندم. هنوز حرفم تموم نشده بود كه تلفن زنگ زد. می‌دونستم كار خداست. اما چطوری؟ تلفن رو برداشتم. یك نفر بود كه با لحن خاصی حرف می‌زد: 
ــ الو.. منزل شهید ماهسونِ...
 ــ بفرمایید.
 ــ معذرت می‌خوام شما؟
 ــ من یاشارم، داداش كوچیكش.
 ــ آها، احسنت، خوبی آقا یاشار؟
 ــ بله، ممنون.
 ــ بنده رو شناختی؟
 ــ نه والا...
 ــ من كوثری هستم. پیش نماز مسجد رسول.
 ــ بله، دیدمتون مگه نه؟
 ــ آره عزیزم، خدا رحمت كنه ابویت رو. خدا زیاد كنه درجات اخویت رو. چند سالی میشه كه شما رو ندیدم، مادر چطور هستند؟ 
 ــ خیلی ممنون، خوبن...
 ــ الان خونه تشریف دارند؟
 ــ نه حاج آقا. رفتن بیرون برای من خرید كنند. آخه فردا تولد منه. برا همین ما مهمونی داریم. همه هم دعوتن. الان هم من داشتم به دیوارها شرشره می‌زدم. بعدشم قراره...
 ــ خب، مباركه ان‌شاء‌ا... ... پس پسرم، سلام من رو برسون، بگو امشب مسجد رسول یادواره شهداست. كارت دعوت شما نوشته نشده بود. برای همین شخصا مصدع شدم. حتما تشریف بیارید. مخصوصا خودت هم بیا ببینمت. مراسم مختصریه و زیاد طول نمی‌كشه، البته شام هم در خدمت هستیم. 
اسم شام كه اومد می‌خواستم بهش بگم حاج آقا! فدای شما و شهدا، فدای مسجد و خدا، واقعا خیلی وقت بود كه چیزی نخورده بودم. 
الهی شكرت! خدایا راست می‌گن كه تو حاجت‌های كوچیك رو زود می‌دی. حالا من ناراحت بودم یه چیزی گفتم، تو به دل نگیر. راستی كی بشه كه یه تصادف جلوی پای اصغر كاردی و دوستاش بذاری كه همه با هم بیان اون دنیا و من هم برم شامشون رو بخورم. اگه این كار رو كنی قول میدم دیگه باهات دعوا نكنم و تا یه سال هم هر روز نماز صبح بخونم.»
عجب! بابا چه شوهرخاله باحالی! راستی یادم رفت یك‌چیز دیگری هم بگویم، هیچ‌كدام از خاطرات این كتاب را تابه‌حال از زبان شوهرخاله نشنیده‌ام. حالا تازه دارم به قدرت كلام و معجزه شوهرخاله ایمان می‌آورم. او همیشه آخر حرف‌هایش می‌گوید: «ما مردها اگر اهل خاطره گفتن باشیم و مجلس‌گردانی، همیشه حرف و خاطره برای گفتن داریم، چون آن‌قدر در مدرسه آتش سوزانده‌ایم كه هركدامشان یك دورهمی را پوشش می‌دهد. حالا شما در نظر بگیرید در روز ما چند بار آتش می‌سوزاندیم؟ آن را ضربدر روزهایی كه به مدرسه‌ رفته‌ایم بكنید، ببینید چند تا خاطره می‌شود؟ حالا تازه اگر معافی سربازی هم بهمان نخورده باشد و سربازی هم رفته باشیم كه دیگر هیچ تا آخر عمرتان خاطره داریم كه برایتان تعریف كنیم...»