نسخه Pdf

عقد در رواق بالاسر

روایت‌های یك مادر كتاب‌باز

عقد در رواق بالاسر

سمیه‌سادات حسینی نویسنده

  بالاخره دخترك از اتاقش آمد بیرون و گفت: «واای آخیش! تكلیفام تموم شد. حالا می‌تونم برم با دوستم تماس تصویری بگیرم؟» 
با بدگمانی نگاهش كردم: «به‌این زودی؟! چیزی رو جا ننداختی كه؟ همه رو فرستادی؟» 
گفت: «آره مامان! همه رو نوشتم. اون‌جوری‌ام نگاهم نكن!»
چند ساعت انتظار كشیده بود تا بالاخره فرصت تماس تصویری با دوستش را پیدا كند. برای همین تصمیم گرفتم كوتاه بیایم و بررسی دقیق‌تر تكالیفش را بگذارم برای بعد از تماس دوستانه‌اش.
پس دخترك را به حال خودش گذاشتم تا به كار دلخواهش برسد و خودم هم مشغول كار خودم شدم. 
هنوز چند دقیقه نگذشته بود كه دخترك با لب‌ولوچه آویزان دوباره آمد سروقتم. گفتم: «پس چی شد؟ دوستت وقت نداشت؟» 
گفت: «نه نداشت، ولی نفهمیدم چرا. یه پیام عجیب داده كه فقط جمله اولشو فهمیدم. بقیه‌ش یه طوریه كه انگار با حروف فارسی، اما به یه زبون دیگه نوشته.»
تعجب كردم: «وا! یعنی چی؟ چه زبونی مثلا؟!» 
خندید: «شوخی می‌كنم بابا! معلومه فارسیه. ولی فقط جمله اولشو فهمیدم. بقیه‌ش با این‌كه فارسیه، من نمی‌فهمم.»
خیلی عجیب بود. دوست دخترك را می‌شناختم. ساكن مشهد بودند و مطمئنا نه‌تنها فارسی صحبت می‌كرد، بلكه حتی گویش محلی هم بلد نبود. فارسی سلیس با اندكی لهجه زیبای خراسانی.
گفتم: «ببینم چی نوشته.» 
دخترك تبلت را آورد جلو و من خواندم: «سلام. امروز نمی‌تونم صحبت كنم. عقد بالاسرحضرت عمومیم.»
زدم زیر خنده. دخترك دلخور گفت: «مامان. نخند! به چی می‌خندی؟» 
گفتم: «آخه فهمیدم چرا نفهمیدی. بیا كلمه به كلمه بهت بگم. عقد فهمیدی معنیش چیه؟» 
دخترك گفت: «اااممم آشناس‌ها. ولی یادم نیومد معنی‌شو.» 
چندان عجیب نبود. سال‌ها بود كه حوالی ما مراسم عقد و ازدواجی برگزار نشده بود كه دخترك این اصطلاح را از بزرگ‌ترها بشنود و معنایش را بفهمد. 
گفتم: «عقد؛ همون ازدواج. مراسم عقد عموش بوده.» 
اما این‌كه بقیه عبارت دوستش را نفهمد هم جالب توجه بود. 
مفهوم این اصطلاح برای مشهدی‌ها مثل روز روشن و واضح است. وقتی كسی بگوید عقد بالاسرحضرت داشتم، بعدش تبریك ویژه دریافت می‌كند. یا اگر بگوید «فلانی سیزده مره بلوار فرودگاه» در اصل قصد تحقیر طرف را دارد.
گمانم شهرها هر كدام زبان مخصوص به خود را دارند. برساخته از واژه‌هایی كه فقط برای ساكنان آن شهر مفهوم دارد.‌ واژه‌هایی كه بیشتر وقت‌ها اسم مكانند. اسم بخش‌هایی از شهر كه به مرور از كاربرد اصلی‌شان فراتر رفته‌اند و دیگر فقط برای نامیدن یك مكان به‌كار نمی‌روند، بلكه بار شده‌اند از مفاهیمی كه فرهنگ و سبك زیست مردم آن شهر، به‌ آنها اضافه كرده است. مثلا قدیم‌ها در شهر تهران، اگر درباره زنی می‌گفتند هر هفته یا هر روز، می‌ره امام‌زاده صالح، بسته به تاهل یا تجرد زن، معنای متفاوتی می‌داد. اگر دختری مجرد بود، زن‌های همسایه این را با چشم‌ابروی تاب‌دار به یكدیگر می‌گفتند و بعد هم یكی‌شان چشم‌هایش را با ناز و عشوه می‌چرخاند سمت آسمان كه الهی شوهر گیرش بیاد!  و اگر زن مزبور متاهل بود، پشت‌بندش زن‌های همسایه لب‌می‌گزیدند كه الهی تا هوو سرش نیومده، بچه‌ش بشه!» 
اما اگر همین خبر را كه فلان خانم هر هفته می‌رود امامزاده صالح، به یك غیرتهرانی می‌دادند، احتمالا به‌سادگی پیش خودش فكر می‌كرد: «عجب بانوی مومنه‌ای. زیارتش قبول!» و دیگر متوجه خبر داغی كه با همان جمله درباره ترشیدگی یا اجاق‌كوری زن بی‌نوا به او داده بودند، نمی‌شد! 
یاد كتاب‌های دن براون افتاده بودم كه چطور در چند رمان پیاپی، به چند شهر معروف اروپایی طوری جان‌ بخشیده بود كه شهرها از قامت پهنه‌های مسكونی افكنده بر زمین خارج شده و به نقش یك كاراكتر فعال درآمده بودند. 
مثلا معبد خاك كه دقیقا به‌علت اسم و موقعیت خاص تاریخی‌ جغرافیایی‌اش، مقتل یكی از شخصیت‌ها شد یا خط رز كه مسیر جادویی كشف یك افسانه تاریخی بود.
كه البته در این جان‌بخشی به شهرها، دن براون گاهی چنان لعاب و زرق و برق جریان را زیاد كرده بود كه حتی می‌شد احتمال داد از شهرداری‌های رم، پاریس، واشنگتن، استانبول و بارسلون پول گرفته باشد برای تبلیغ برند گردشگری این شهرها.
و چرا نه؟ 
مثلا من با خواندن پیامك دخترك مشهدی دوست ریحان، دلم پر كشید برای این‌كه دوباره بروم بالاسرِحضرت در آن رواق خاص كه از جهت موقعیت مكانی در ضلع غربی و مضجع حضرت رضا(ع)  واقع می‌شد و معروف بود به بالاسر و اختصاص یافته بود به محل برگزاری مراسم عقد در حرم.
آنجا باشم و دوباره حلقه‌حلقه آدم ببینم كه دور همند و در قسمت نگین حلقه دختر و پسر جوانی نشسته‌اند. دختر چادر حریر زمینه‌سفید با گل‌های ملیح بهشتی به سر دارد و پسر كت و شلوار نونوار دامادی به تن كرده و روحانی دارد خطبه عقد می‌خواند تا آن دو برای اولین‌بار به هم محرم شوند. در یك حلقه، پدر و مادرها و اعضای خانواده و خواص آشنایان و اقوام گرد هم نشسته‌اند و مادر یكی‌شان بی‌صدا اشك می‌ریزد و مادر داماد زیر چادر مشكی سنگین گلدارش، زیرلفظی آماده كرده و... .
هر لحظه از گوشه‌ای از رواق صدای صلوات شادمانه دست‌جمعی بلند می‌شد و لابلایش یكی‌دونفر بی‌هوا كل می‌كشیدند و یكی از خدام سریع خودش را می‌رساند و می‌گفت: «خواهرا كل نكشن دگه. حرمت امام حفظ كنن بی‌زحمت.»
خودش یك جاذبه فرهنگی گردشگری محسوب می‌شد.
فكر كن در كتابی، شهر مشهد و بالاسرحضرت یا شهر تهران و بازار تجریش بشوند مكان كلیدی وقوع یك رمان جذاب. مثل اصفهان و رمان گاوخونی 
در افكار خودم غرق بودم كه دخترك گفت: «آهااا. عَموش. این عُمومیم نیست. در واقع یعنی عَموم‌ایم. یعنی عقد بالاسر حضرت عمویم هستیم. عقد بالاسر یعنی چی. یعنی یكی وای‌میسه بالاسرشون موقع عقد؟ حالا اینا هیچی. چرا به عموش می‌گه حضرتِ عَموم؟!» 
دست خودم نبود. از خنده منفجر شدم و دخترك باید صبر می‌كرد تا خنده‌ام بند بیاید تا جریان را كامل برایش توضیح‌بدهم. 
ضمیمه ویژه نامه
تیتر خبرها