نسخه Pdf

جاده‌کوب 

جاده‌کوب 

سمیه سادات حسینی نویسنده


 نامش را که روی پیامی در اینستاگرام دیدم، کاملا شوکه شدم. سال‌ها پیش، خیلی خیلی سال پیش، با دعوایی شدید رابطه دوستانه‌مان را قطع کرده بودیم.
آن زمان خیلی فرق داشتیم.
بیش از هرچیز روش‌مان در برخورد با تفاوت‌هایمان منطبق نبود. از یک خاستگاه و یک مشرب و یک گوشه مشابه از جامعه آمده بودیم.
با هم‌ زندگی‌هایمان پیش رفته بود و هرکدام در امواج متفاوت جامعه، تغییراتی تجربه کرده بودیم.
این مشکل اصلی نبود. مشکل اصلی بر سر این بود که او تغییراتش را فریاد می‌زد و من می‌پوشاندم.
مساله حتی این هم نبود که تغییرات‌مان منفی بود یا مثبت. فقط در نسبت با پس‌زمینه رشدمان، متفاوت بود. من نگران رنجیدگی آن پس‌زمینه کهن و حساس بودم و او در مقام انتقام از آنچه فکر می‌کرد نیازی به تحمیل آن نبوده است.
دوستی بی‌سرانجامی بود. کنار نیامده بودیم. من با فاش‌گویی او و رنجاندن دیگران کنار نمی‌آمدم و او با آنچه تقویت تحمیل بعضی سنت‌های ناکارآمد می‌نامید.
اکنون پس از سال‌ها بی‌خبری محض، پیام داده بود. آن هم در روزی که معمولا هرهفته روایت‌های هفتگی‌ام را برای دوستانم به اشتراک می‌گذاشتم.
پیام را باز کردم. خیلی خلاصه نوشته بود: «هنوز محتاطی.»
لبخند زدم. تمام آن تلاطم دوستانه و رنجش توفانی در یادم زنده شد.
نوشتم: «جدا؟ هنوز به‌همون اندازه؟» 
سریع نوشت: «نه. راستش بی‌پرواتر شدی. البته هنوز نگران رنجاندن دیگرانی، اما بهتر می‌نویسی. چالشی‌تر.» 
نوشتم: «ولی به‌نظر تو هنوز شجاع نیستم. نه؟ هنوز زره دارم؟» 
نوشت: «من هم دیگه اون یاغی خون‌ریز سابق نیستم. منم به قول تو، نگران دل آدم‌هایی شدم که هرچند به‌اشتباه اما با محبت بزرگم کردن. دیگه به‌راحتی اون زمان دنبال شکستن دل آدم‌های زندگی‌‌ام نیستم. الان درد تنهایی رو چشیدم. خیلی وقت‌ها به حرف‌هات فکر می‌کنم. به این‌که هزینه تغییر آدم، گاهی وقت‌ها دورکردن آدم‌های زندگی‌مونه و فاش‌کردنش به این تنهایی نمی‌ارزه.» 
نوشتم: «منم الان مدت‌هاست خیلی به حرف‌هات فکر می‌کنم. به این‌که پس کی و چطور قراره تغییرات مفید اتفاق بیفته، اگر همه تغییراتشونو مخفی کنن؟»
نوشت: «نوشته‌هات رو خوندم. روایت‌های مادر کتاب‌باز. دوست دارم عکس بچه‌هات رو ببینم. عکس دخترک و پسرک که الان با این همه احتیاط و مادرانه، درباره فکر و ذهن و تغییراتش باهاشون صحبت می‌کنی.»
آن سال‌ها هنوز کودکی نداشتم. او حتی ازدواج هم نکرده بود. حالا پس از این همه سال، من مادری چهل‌واندی‌ساله بودم و او زندگی مجردی را برگزیده بود.
انگشت‌هایم روی صفحه کلید ثابت ماند. نسیم رفاقتی وزیده بود که مدت‌ها بود طعم ظریف و عطر دقیقش را نچشیده بودم. دوستی که مرا «می‌شناخت.» رفیقی که مرا خوانده بود. رفیقی که من برایش خوانا بودم. 
نوشتم: «خوش برگشتی رفیق. فکر کنم تو جزو معدود آدم‌هایی باشی که زیرین‌ترین فکرهای منو پشت این نوشته‌ها می‌فهمی و می‌خونی.»
نوشت: «ولی یک چیز رو نفهمیدم. چی شد که از اون همه ملاحظه و احتیاط دست برداشتی؟ دیگه نگران شکستن دل آدم‌هایی نیستی که با تغییرات فکریت موافق نیستن؟ نوشته‌هات، پر از تغییره. پر از چالش‌های فکری. هرچند مخفی و با احتیاط. اما من متوجهش شدم.» 
لحظه‌ای تامل کردم. باید ساده می‌نوشتم و رفیقانه. ساده‌اش چنین چیزی بود: «می‌دونی؟ شدم جاده‌کوب. جاده بچه‌هام رو می‌کوبم. تصویر تو جلوی چشمم بود. هزینه‌های زیادی که برای تغییراتت دادی. تغییراتی که لزوما منفی نبود، اما تو خیلی بابتش اذیت شدی.  
من خودم نیازی به علنی‌کردن خیلی از تغییراتم ندارم. اما اگر بچه‌هام بخوان 
تغییر کنن، می‌خوام بخشی از راه رو من براشون صاف کرده باشم. جاده خاکی و مخروبه تغییر رو براشون می‌کوبم که صاف‌تر و رسمی‌تر بشه. 
من می‌نویسم برای صاف‌کردن این جاده.» 
ضمیمه ویژه نامه