یک ستون تجربه!
هدی برهانی آموزگار
از وقتی که نوجوان بودم دوست داشتم یک روزنامهنگار شوم. یک ستون همیشگی برای خودم داشته باشم و هر روز هفته در آن بنویسم. آرزو میکردم آدمها
زنگ بزنند به دفتر مجله و بگویند شیفته نوشتههای من هستند. حتما خود شما هم در نوجوانی از این رویاها داشتهاید. من یک کیف چرمی قهوهای داشتم که از جوانی مادرم مانده بود. داخلش پر بود از کاغذ چرکنویس و خودکار بیک. بعدازظهرها وقتی مامان
خواب بود، میرفتم زیر میز ناهاخوری، توی نقشم فرو میرفتم و در دفتر خیالی روزنامه شروع میکردم به نوشتن. یادم نیست دقیقا چه چیزی مینوشتم، اما مطمئنم روایت بود. این آرزو سالها با من بود و با من بزرگ شد. حتی وقتی مهندس شدم یا بعدتر، وقتی که معلم شدم. درست بود که دیگر مثل روزهای نوجوانی تب و تابش را نداشتم، اما هنوز هم حسرت یک ستون کوچک در یک روزنامه ساده را میکشیدم.
نیمه آبان بود که شماره اول قفسه کتاب چاپ شد. آقای آبنوس عکس جلدش را استوری کرده بود و من به تکتک کسانی که حتی یک کلمه داخلش نوشته بودند حسودی میکردم! احساس میکردم یک آدم بیعرضه هستم. نه رویش را داشتم که بگویم: «من هم بازی» و نه استعدادش را داشتم که بگویند: «بیا بازی». مثل یک بچه دست و پا چلفتی بودم که هممحلیهایش توی بازی راهش نمیدادند. هفتهها میگذشت و من هر سهشنبه با استوری شدن جلد قفسه کتاب بیشتر حسادت میکردم. تا اینکه نمیدانم چه شد که بالاخره به من گفتند بیا بازی! راستش را بخواهید شاید آنقدر خوشحال شده بودم که به جملات دقت نمیکردم، برای همین هم هیچ چیز یادم نیست. هرچه بود من دعوتنامه را دریافت کرده بودم. یک مقدار شکسته نفسی کردم و بعد بیمعطلی و فوت وقت، تا تنور داغ بود چسباندم و گفتم: «حتما! باعث افتخارمه!!»
کمی طول کشید تا دستم راه بیفتد. بلد نبودم چطور یک اتفاق بلند بالا را در 500 ـ 400 کلمه بگنجانم. تمرین میخواست. پس دوره افتادم و شروع کردم به روایت خواندن و بالاخره مطلبی که فرستاده بودم قبول شد! کل هفته را منتظر ماندم تا سهشنبه برسد. مثل بچهها در شب اردو تا صبح نخوابیدم. از کیوسک نزدیک دفتر
سه تا روزنامه جامجم خریدم، یکی برای خودم، یکی برای مامان، بابا و یکی برای همسرم. روزنامهها را در سرمای هجدهم دی به سینه چسباندم و تا دم در دفتر دویدم. پلهها را دو تا یکی بالا میرفتم و نفسنفس میزدم. هنوز نرسیده روزنامه را باز کردم و بالاخره ستون خودم را پیدا کردم! باورم نمیشد این من هستم که یک ستون برای خودم داشتم. ستونی که حالا قریب به دوسال است سفت چسبیدمش مبادا از دستم برود.
آن روز در اوج بیپولی برای خودم هاتداگ مرگز سفارش دادم. عصر از بهترین شیرینیفروشی که میشناختم شیرینی خریدم و بعد به همه آنهایی که دوستشان داشتم زنگ زدم و گفتم من بالاخره یک ستون برای خودم دارم. یک ستون کوچک، فقط و فقط برای خودم!




