سندرم چشم بی‌قرار

احمد آذرسا توضیح می‌دهد که چرا آرزوی بچه‌هایمان از خلبان و پلیس شدن به شاخ مجازی شدن تغییر پیدا کرده‌است؟

سندرم چشم بی‌قرار

احمد آذرسا کارشناس رسانه و از مدیران ساترا که تلاش می‌کند مردم بدانند نت‌وندی هم مثل شهروندی آداب دارد

قدیم‌ترها یعنی دوران دایناسورهای دهه شصتی یعنی زمانی که گوشی‌های موبایل هوشمند هنوز نبودند وقتی از ما می‌پرسیدند دوست داری چه کاره بشوی؟ می‌گفتیم خلبان، پلیس، دکتر، آتش‌نشان، فوتبالیست، بازیگر، خواننده، مهندس، معلم یا دانشمند که البته رشته و حوزه‌اش چندان اهمیتی نداشت. یعنی دانشمند هر چیزی! مثلا دانشمند چشیدن کرم کارامل هم اگر به پوشیدن یک دست کت و شلوار و یک عینک کائوچویی گرد منجر می‌شد و یک منشی و یک عده دانشجو که جلوی ما بلند شوند، برای ما یک شغل ایده‌آل بود. فقط کافی بود شب قبل یک فیلمی دیده باشیم که در آن یک شخصیت ما را جذب خودش کرده باشد. (اگر الان بروید از پاراگراف بعدی شروع کنید چیزی را از دست نخواهید داد) چند روز پیش از پسر دوستم که هنوز مدرسه نرفته است پرسیدم دوست داری چه کاره شوی؟ شما فکر می‌کنید چه جوابی به من داد؟ (انگار نرفتید و دارید همین پارگراف را ادامه می‌دهید). فکر می‌کنید راست راست تو چشم‌های من زل زد و گفت می‌خواهد چه کاره شود؟ بله! گفت می‌خواهد شاخ اینستاگرام بشود. گفت می‌خواهد یک صفحه بزند و کلی فالوئر داشته باشد و لایو بگذارد. خیلی دوست داشت وقتی را که کنار لایو قلب‌ها می‌رقصند و می‌روند بالا. آیا این یک اتفاق ناگوار است و ما باید خودمان را از تیرهای سیمانی چراغ برق آویزان کنیم و فاتحه‌ نسل بعد را بخوانیم؟ پر واضح است که خیر!
بیایید به این فکر کنیم که ما بر اساس چه معیارهایی شغل انتخاب می‌کنیم. کسب درآمد، رفاه، شأن اجتماعی و از همین چیز‌ها اما یک چیز خیلی مهمی وجود دارد که در انتخاب ما مؤثر است و آن کسب شهرت است. ما دوست داریم دیده شویم. دوست داریم خوب دیده شویم. دوست داریم آدم‌ها ما را با انگشت نشان دهند یا در فضای مجازی با انگشت لایک کنند! تا حالا به این فکر کرده‌اید که چرا ما زندگی افراد مشهور را دنبال می‌کنیم؟ یکی از دلایلش این است که ما از سرک کشیدن در زندگی دیگران لذت می‌بریم. این اصلا به زندگی سلبریتی‌ها ربطی ندارد. ما به طور کلی دوست داریم یواشکی خانه‌ همسایه را دید بزنیم! حتی برخی‌ها می‌گویند علت این که ما قصه‌ شنیدن را دوست داریم و رمان می‌خوانیم یا فیلم می‌بینیم این است که از سرک کشیدن در زندگی دیگران بدون این که آنها بدانند لذت می‌بریم اما چرا سعی می‌کنیم مثل سلبریتی‌ها لباس بپوشیم، حرف بزنیم، راه برویم و موهایمان را شبیه آنها درست کنیم حتی اگر خیلی مضحک باشد؟ این یک دلیل مهم دارد که یکی از اصلی‌ترین دلایلی هم است که چرا ما زندگی سلبریتی‌ها را دنبال می‌کنیم، ما میل بسیاری داریم که مشهور شویم.
آلن دو باتن (فیلسوف زندگی)، جایی می‌نویسد که ما زندگی افراد مشهور را دنبال می‌کنیم چون خود ما در باطن دوست داریم مشهور بشویم و فکر می‌کنیم با دنبال کردن زندگی آنها می‌توانیم یاد بگیریم چگونه به شهرت برسیم و این فقط به خاطر این نیست که افراد مشهور پولدار هستند و در رفاهند و هر چه می‌خواهند می‌توانند بخرند، نه! بلکه به خاطر این است که به آدم‌های مشهور احترام ویژه‌ای گذاشته می‌شود و همه‌ ما به دنبال آن احترام ویژه هستیم. یعنی ما خیلی از کارهایی که می‌کنیم به خاطر رسیدن به آن احترام ویژه‌ لعنتی است. راستش را بخواهید تا حدود زیادی این حرف درست است چه در گذشته‌ها که نسل‌های خیلی قبل‌تر دوست داشتند کاره‌ای در دربار شوند و موسیقی و تئاتر، مطربی و مسخرگی بود تا نسل‌های کمی متاخر که می‌خواستند هنرمند فاخری بشوند و پرده‌های آواز را یکی یکی بدرند و موسیقی مطربی و مسخرگی نبود ولی استعدادی می‌خواست و چه حالا که امروزی‌ها و فردایی‌ها نیاز به استعداد ذاتی و پروراندن آن ندارند و خیلی دوست دارند شاخ مجازی شوند. این هم به خاطر این است که در درون‌مان دوست داریم مشهور بشویم چون پولدار می‌شویم، در رفاه هستیم و مورد احترام تعداد زیادی آدم خواهیم بود. (حتی این پاراگراف هم که گفتم بخوانید خیلی مهم نبود.)
احتمالا شما هم تصدیق می‌کنید که این خیلی خوب است که ما به خاطر کسب احترام و توجه دیگران تلاش کنیم و سلبریتی شویم. بله با شما هم عقیده‌ام اما این اتفاق این روزها به شکل دیگری در حال افتادن است. این ماجرا ربطی به ایران و کشورهای جهان سوم و چهارم و پنجم ندارد. این اتفاق در زیست بوم مجازی در حال افتادن است. ما در دنیای واقعی شهروند یا citizen و در دنیای مجازی نیز نِتوند یا netizen هستیم که قاعده‌های خودش را دارد. وقتی نئوسلبریتی‌ها به خاطر سبک زندگی فانتزی و عجیب و غریب یا به صرف داشتن برجستگی‌هایی که از ویژگی‌های بارزشان است! فالوئرهای میلیونی دارند، به این معنی است که برای مشهور شدن، کسب درآمد و در بهترین حالت کسب آن احترام ویژه نیاز نیست که مهارت‌ ویژه‌ای مثل تخصص مغز و اعصاب داشته باشید یا کاهنامه راه شیری را به صورت منظوم نوشته باشید (اگر حوصله‌تان سر رفته می‌توانید به خواندن ادامه ندهید و بروید اینستاگرام چک کنید.) فقط کافی است یک استعداد ساده را مثل تقلید صدا به کار بگیرید، که البته این هنر است و در فیلم هیچکاک به دنبال عباس بوعذار! بگردید و در نهایت اگر دیدید استعداد ویژه‌ای ندارید سعی کنید فقط ویژه‌اش را داشته باشید و یک جوری یک تفاوت بفروشید. موهایتان را قرمز کنید و یک استوری با خروس‌ها بگذارید یا یک پیرهن نازک به تن کنید و در مورد مسائل خاک برسری که آدم‌ها در پستوی خانه‌شان به آن فکر می‌کنند در لایو به صورت زنده و کاملا رنگی صحبت کنید که البته خیلی تکراری شده‌است و از این دست کارها و بعدش نیاز به استاد و صحنه تئاتر و اینها هم نیست. صحنه و تماشاگر کاملا فراهم است. یک گوشی هوشمند کافی است و حالا شما یک نئوسلبرینی بالقوه هستید.
 البته به این راحتی‌ها هم نیست مخاطبان این روزها دیگر به راحتی به هر چیزی پا نمی‌دهند و باید کار ویژه‌تری انجام دهید مخاطب امروز چیز ویژه جدید می‌خواهد انگار او دچار سندرم چشم بی‌قرار شده است همه‌اش به دنبال یک چیز جدید است و مدام انگشتش را از بالای صفحه به پایین می‌کشد تا صفحه تازه شود و چیزی جدید ببیند اما میل ما به شهرت هم بی‌پایان است.