یک دختر جوان بهخاطر گمشدن سگش، دوبار دست به خودکشی زده است
حوادث قدیمی برای بسیاری از افراد که هیچ تصویری از آن زمان ندارند و کنجکاو هستند، بسیار جذاب است؛ حوادثی که حتی سبک نگارش و گزارش خبرنگار نیز با آنچه الان میبینیم و میخوانیم، خیلی متفاوت است و خواننده را به دنیای جدیدی میبرد. در این شماره از تپش، یکی از حوادث مربوط به آبان سال1354 را بدون هیچ دخل و تصرف در نوع نوشتن و گزارش میخوانیم.
مردیکه با چسباندن عکس خود به جای عکس دکتر، درمانگاه بازکرده و به طبابت مشغول بود،درگیر یک ماجرای هیجانانگیز عشقی شد.این مرد که یوسف دولتشاهی نام دارد، ماجرای خود که مربوط به اردیبهشت سال 1351 است را چنین شرح داد:زمانی بیکاری بسختی آزارم میداد،در خیابانی یک دیپلم طبابت پیدا کردم. مدتی با آن ور رفتم باین نتیجه رسیدم که بهتر است از موقعیت حداکثر استفاده را بکنم.عکس زیبائی از خودم تهیهکردم و در محل عکس صاحب دیپلم طب که آنراکنده بودم چسباندم.بعد هم از روی آن چند فوتوکپی تهیه کردم و درمانگاهی با تابلوی درمانگاه مریم افتتاحکردم و فوتوکپی دیپلمها را هم در چهار طرف اتاقهای درمانگاه نصبکردم!
همه جور طبابتی میکردم. از درمان دردهای مربوط به دهان و دندان تا چشمپزشکی، داخلی قلب و عروق،مجرای ادرار و سایر بیماریها. البته چند کتاب پزشکی خریدم و خواندم که در جریان کارها در نمانم!
کارم کاملا بر وفق مراد بود تا اینکه دختری بنام (مینا)که بعدها فهمیدم فرزند یک صاحب مقام دولتی است در زندگیم ظهور کرد. مینا برای درمان به درمانگاه ما مراجعهکرده بود. من که یکدل نه صددل عاشقش شده بودم، تصمیمگرفتم با او ازدواج کنم. برای
راضی کردن مینا، اول او را معالجه کردم.ترتیبی دادم که مینا ممنون من شود.همینطور هم شد و مینا به بهانه معاینه و معالجه برای دیدنم بدرمانگاه میامد. یکروز فرصت را مناسب تشخیص دادم و او را به یک رستوران دعوت کردم. پس از صرف نهار خواهشکردم که با هم به سینما برویم و بعد ماجرای عشق شدید خودم را نسبت باو گفتم که میخواهم به خواستگاریش بیایم!....
مینا به پیشنهادم جواب مثبت داد. با سر و صورتی صفا داده بخواستگاری رفتم. او قبلا جریان را به پدر و مادرش اطلاع داده بود. پدر مینا از اینکه میدید یک پزشک سرشناس و جوان عاشق دخترش شده بود، شادمان بود. باری درست در لحظاتیکه صحبت ما گل انداخته بود، ناگهان پشت سر پدر مینا، چشمم به اشیاء عتیقه فوقالعاده گرانبهائی افتاد. من سابقا عتیقهشناس بودم و خرید و فروش عتیقه میکردم.
نیمهشب بسراغ اشیاء عتیقه رفتم و آنهارا دزدیدم، اما از بخت بد من، پدر مینا جریان را به آگاهی اطلاع داد. برای مامورین کارکشته آگاهی همین سر نخ کافی بود که مرا بیابند و با رسیدگی به سوابق کارم به هویت واقعی من پی ببرند.
همه جور طبابتی میکردم. از درمان دردهای مربوط به دهان و دندان تا چشمپزشکی، داخلی قلب و عروق،مجرای ادرار و سایر بیماریها. البته چند کتاب پزشکی خریدم و خواندم که در جریان کارها در نمانم!
کارم کاملا بر وفق مراد بود تا اینکه دختری بنام (مینا)که بعدها فهمیدم فرزند یک صاحب مقام دولتی است در زندگیم ظهور کرد. مینا برای درمان به درمانگاه ما مراجعهکرده بود. من که یکدل نه صددل عاشقش شده بودم، تصمیمگرفتم با او ازدواج کنم. برای
راضی کردن مینا، اول او را معالجه کردم.ترتیبی دادم که مینا ممنون من شود.همینطور هم شد و مینا به بهانه معاینه و معالجه برای دیدنم بدرمانگاه میامد. یکروز فرصت را مناسب تشخیص دادم و او را به یک رستوران دعوت کردم. پس از صرف نهار خواهشکردم که با هم به سینما برویم و بعد ماجرای عشق شدید خودم را نسبت باو گفتم که میخواهم به خواستگاریش بیایم!....
مینا به پیشنهادم جواب مثبت داد. با سر و صورتی صفا داده بخواستگاری رفتم. او قبلا جریان را به پدر و مادرش اطلاع داده بود. پدر مینا از اینکه میدید یک پزشک سرشناس و جوان عاشق دخترش شده بود، شادمان بود. باری درست در لحظاتیکه صحبت ما گل انداخته بود، ناگهان پشت سر پدر مینا، چشمم به اشیاء عتیقه فوقالعاده گرانبهائی افتاد. من سابقا عتیقهشناس بودم و خرید و فروش عتیقه میکردم.
نیمهشب بسراغ اشیاء عتیقه رفتم و آنهارا دزدیدم، اما از بخت بد من، پدر مینا جریان را به آگاهی اطلاع داد. برای مامورین کارکشته آگاهی همین سر نخ کافی بود که مرا بیابند و با رسیدگی به سوابق کارم به هویت واقعی من پی ببرند.




