چرا مهاجرت دائمی اهالی فرهنگ مساوی با مرگ حرفهای آنها است؟
ریشــــهها
احمد رنجبر
عباس كیارستمی در خاطرهها ماند، چون ریشههایش قطع نشد. امیر نادری سقوط كرد، چون ریشههایش قطع شد ... كیارستمی سالهای سال در ایران فیلم نساخت و دوربینش را در كشورهای بیگانه زمین گذاشت. نادری اما به طور كامل از كشورش دل كند و چون با فرهنگ آمریكا بیگانه بود، هر آنچه ساخت شكست خورد.
ذات فرهنگ با مقولههای دیگر متفاوت است. یك شاعر، نویسنده و فیلمساز عموما در كشور خود موفقتر است، چون مواد اولیه كارش را از كسانی میگیرد كه با آنها دغدغه و فرهنگ مشترك دارد. حتی آنچه كیارستمی و امثال او در ایران ساختهاند به وضوح باكیفیتتر از فیلمهای خارجیشان هستند.
از چهرههای شاخصی چون كیارستمی و نادری گفتیم. تكلیف دیگران روشن است؛ آنها كه به امید رقم زدن یك شرایط بهتر، رفتن را ترجیح دادند. كدامیك موقعیتی بهتر از ایران بهدست آوردند؟ جز این است كه همكاری كارگردانها و بازیگران با شبكه تركی و آمریكایی نتیجهای جز شكست داشت؟ حتی سوسن تسلیمی كه در ایران بازیگری شاخص بود و مورد توجه كارگردانهای مطرح، در خارج از كشور دستاوردی ندارد. در حالی كه اگر میماند بازیگری محبوب میبود و همچنان در اوج قرار داشت یا گلشیفته فراهانی بهرغم همكاریهای گاه به گاه با كارگردانهای شناخته شده، نتوانست جایگاهی همپای آنچه در ایران داشت را تصاحب كند.
آنچه مشخص است این كه برای اهل فرهنگ، مهاجرت دائمی از ایران مساوی شده با مرگ حرفهای. مرور سرنوشت چهرههای متعدد سینمایی و تلویزیونی كه از ایران رفتند گویای این اتفاق است. دلیل؟ اولا خیلی از بازیگران و كارگردانها قدرت رقابت با خارجیها را ندارند و طبیعی است جایی برای آنها نباشد. ثانیاً آنها كه مثل امیر نادری صاحب استعداد هستند به دلیل عدم شناخت فرهنگ كشور ثانویه كارشان با مخاطب ارتباط نمیگیرد. نتیجه: شكست و فراموشی.
«هر كسی مختار است برای زندگی خود تصمیم مناسب بگیرد.» این جملهای است كه زیاد درباره رفتن مزدك میرزایی میشنویم. از آن سو هنوز كسی نمیداند چرا این گزارشگر جلای وطن كرد. پس تا اطلاع ثانوی شخصا قضاوت نمیكنم. فقط میماند بازخوانی سرنوشت دیگران؛ آنها كه در ایران صاحب جایگاهی رشكبرانگیز بودند، اما در خارج از كشور ناكام شدند. میرزایی، گزارشگر موفقی بود و توانست مزد اعتماد و سرمایهگذاری تلویزیون را بدهد. حالا اما بیم آن میرود این استعداد هم به سرنوشت دیگران مبتلا شود؛ آنها كه رفتند، ریشهشان قطع شد و فراموش شدند... .
ذات فرهنگ با مقولههای دیگر متفاوت است. یك شاعر، نویسنده و فیلمساز عموما در كشور خود موفقتر است، چون مواد اولیه كارش را از كسانی میگیرد كه با آنها دغدغه و فرهنگ مشترك دارد. حتی آنچه كیارستمی و امثال او در ایران ساختهاند به وضوح باكیفیتتر از فیلمهای خارجیشان هستند.
از چهرههای شاخصی چون كیارستمی و نادری گفتیم. تكلیف دیگران روشن است؛ آنها كه به امید رقم زدن یك شرایط بهتر، رفتن را ترجیح دادند. كدامیك موقعیتی بهتر از ایران بهدست آوردند؟ جز این است كه همكاری كارگردانها و بازیگران با شبكه تركی و آمریكایی نتیجهای جز شكست داشت؟ حتی سوسن تسلیمی كه در ایران بازیگری شاخص بود و مورد توجه كارگردانهای مطرح، در خارج از كشور دستاوردی ندارد. در حالی كه اگر میماند بازیگری محبوب میبود و همچنان در اوج قرار داشت یا گلشیفته فراهانی بهرغم همكاریهای گاه به گاه با كارگردانهای شناخته شده، نتوانست جایگاهی همپای آنچه در ایران داشت را تصاحب كند.
آنچه مشخص است این كه برای اهل فرهنگ، مهاجرت دائمی از ایران مساوی شده با مرگ حرفهای. مرور سرنوشت چهرههای متعدد سینمایی و تلویزیونی كه از ایران رفتند گویای این اتفاق است. دلیل؟ اولا خیلی از بازیگران و كارگردانها قدرت رقابت با خارجیها را ندارند و طبیعی است جایی برای آنها نباشد. ثانیاً آنها كه مثل امیر نادری صاحب استعداد هستند به دلیل عدم شناخت فرهنگ كشور ثانویه كارشان با مخاطب ارتباط نمیگیرد. نتیجه: شكست و فراموشی.
«هر كسی مختار است برای زندگی خود تصمیم مناسب بگیرد.» این جملهای است كه زیاد درباره رفتن مزدك میرزایی میشنویم. از آن سو هنوز كسی نمیداند چرا این گزارشگر جلای وطن كرد. پس تا اطلاع ثانوی شخصا قضاوت نمیكنم. فقط میماند بازخوانی سرنوشت دیگران؛ آنها كه در ایران صاحب جایگاهی رشكبرانگیز بودند، اما در خارج از كشور ناكام شدند. میرزایی، گزارشگر موفقی بود و توانست مزد اعتماد و سرمایهگذاری تلویزیون را بدهد. حالا اما بیم آن میرود این استعداد هم به سرنوشت دیگران مبتلا شود؛ آنها كه رفتند، ریشهشان قطع شد و فراموش شدند... .




