هنر زن بودن
حامد عسکری شاعر و نویسنده
ما توی خانهمان یک تراس داریم. مثل هزاران خانه دیگر در تهران. این تراس دال مرکزی ستون من نیست. من برای این تراس یک پنجره ساختهام و به نوعی مثل خیلی از تراسهای دیگر، جای سیبزمینی و پیازها و چیزهایی است که برای خانه لازم است و خیلی ضرورتی ندارد توی چشم باشند. این هم دال مرکزی ستون من نیست. سرت را از پنجره که بیرون میکنی نیممتر پایینتر از پنجره یک هره باریک سنگی دارد نمای ساختمانمان که فقط به اندازه نشستن چندتا کبوتر جا دارد. چند روز پیش رفتم توی تراس که از توی جعبه ابزار انبردستی بردارم که رادیاتورها را هواگیری کنم که یک چیز تازه دیدم. یک لوله حدودا نیممتری، از همین لولههای پلاستیکی معمولی که سرش یک قیف زدهشده بود؛ یک قیف معمولی صورتی. فکر کردم پسرم توی دنیای جذاب خودش یک چیزی سمبل کرده و برایش کارکردی دارد. یک چیزی مثل دوربین یا شیپور یا چه میدانم وووزلا که توی ورزشگاه گوش عالم را کر میکند. اشتباه من همینجا بود که خروجی آن وسیله اختراع شده را از دهانه قیف دیدم و حال آنکه دهانه تنگ قیف - قسمتی که به لوله ختم میشد - خروجی اختراع بود. همسرم این وسیله ساده را درست کردهبود تا با لوله بلندش حساب شده و مرتب برای پرندهها غذا بریزد. امروز صبح که رفتم از توی تراس جورابهایم را که شستهبودم، بردارم، چشمم افتاد به همان قیف و لوله و اینبار بطری دلستری که تویش ارزن بود. براق شدم لوله را برداشتم. نیمتنهام را از پنجره بیرون کشیدم. لبه لوله را گذاشتم روی هره پنجره آرام بطری دلستر را خم کردم توی دهانه قیف و مراقب و دقیق ارزنها را روی لبه هره پهن کردم. چند دقیقه بعدش هنگامهای کردهبودند کبوترها و صبحانهای میخوردند که بیا و ببین... راستی که زن بودن رسالت سنگینی است. تو باید حواست به پرندههای اطراف خانهات هم باشد... .
تیتر خبرها




