نسخه Pdf

شما ببخشید!

یادی از روح‌ا... رجایی، آن هلال قشنگش و همه امدادگرانی که کلمه نداشتند

شما ببخشید!

 احتمالا از جلد و تیتر حدس زده‌اید که این شماره قرار است درباره صلیب‌سرخ و هلال‌احمر حرف بزنیم، از همان لحظه که سوژه را بستیم و حتی قبل از این‌که تاییدش را از مسؤول ضمائم  بگیرم، انگار خودش را انداخت جلو که از من هم بنویس. اول می‌خواستم به یکی از رفقایش سفارش بدهم بعد که بالا و پایین کردم، ترجیح دادم خودم بنویسم. خوب و بدش را آقای سردبیر که هنوز جایت خالی است؛ شما ببخش!
همین هفته پیش (12 اردیبهشت) بود که دوستانت سالروز تولدت را تبریک گفتند، همین شب‌های قدر بود که توی مغزم رژه رفتی و با خودم و یک بار هم به همسرم گفتم که سال قبل همین شب‌ها تقدیر روح‌ا... رجایی را رقم زدند، تا امسال نباشد، کرونا هم نبود بالاخره حتما یک طوری می‌شد تا تو نباشی؛ مگر نگفته در برج‌های مستحکم هم که باشید مرگ شما را در می‌یابد!
طی این قریب به 10 ماه هر وقت به قد و بالای پسرت نگاه کردم یاد تو افتادم و نرگست و تنهایی مادری که باید بی‌تو، بچه‌هایت را تر و خشک کند.
بگذریم برای مرثیه خواندن شما را اینجا جمع نکرده‌ام، راست و حسینی بخواهم بنویسم چیزی که سبب شد از همان لحظه اول روح‌ا... رجایی در ذهنم جا باز کند آن عکسی بود که با کتابفروش اهل سنت سیل‌زده آق‌قلایی از رجایی منتشر شده بود. عکسی که رجایی زیر آن نوشته بود:
«در آق‌قلا وقتی اکثر مغازه‌ها بسته و مردم در کمپ بودند، این کتابفروشی باز بود و صاحبش با سختی کتاب‌ها را جابه‌جا می‌کرد.
هی می‌گفت: وای کتاب‌ها، حیف از کتاب‌ها...
گفتم: خدا بزرگه، درست می‌شه.
گفت: دلم برای کتاب‌ها می‌سوزه... حیفه... می‌ترسم تا آب رو جمع کنن، نم بکشن.
کمی حرف زدیم و موقع خداحافظی از روی عادت گفتم: به حق حضرت زهرا کتاب‌هایت سالم می‌مانند.
بعد یادم آمد اهل سنت است. نگاهش کردم و خواستم چیزی بگویم.
تندی گفت: خوب گفتی، خوب دعایی کردی!... یک عطر هدیه داد و گفت: ممنونم برادر.
برادر اهل سنت من در آق‌قلا، نامش آخوند علی بود.»
اصلا نمی‌دانم چرا اخیرا تصویر امدادگر به‌خصوص هلال‌احمر مساوی با روح‌ا... رجایی شده، هر وقت می‌خواهم به امدادگران هلال‌احمر فکر کنم یاد روح‌ا... و آن خنده از ته دلش می‌افتم.
در هر صورت حالا که روز جهانی صلیب‌سرخ و هلال‌احمر را پشت‌سر گذاشته‌ایم و قرار است در این شماره درباره امدادگران و کتاب‌های مرتبط حرف بزنیم بیراه نیست اگر درباره امدادگرانی که با قلم‌شان از امدادهای امدادگران نوشتند حرف بزنیم، یکی از آنها همین آقا روح‌ا...، روزنامه‌نگاری که لباس هلال پوشیده بود و وسط مردم گرفتار در سیل و زلزله می‌رفت و صدایشان می‌شد. حتی بالاتر از این، صدای امدادگرانی می‌شد که هرجا فریاد کمک‌خواهی بلند شود، آنها هستند ولی در آخر کسی آنها را نمی‌بیند بلکه آن سلبریتی و چهره مشهوری را می‌بینند که برای گرفتن چند عکس یادگاری پا در محل حادثه گذاشته و کاری هم نکرده است.
از امدادگرانی بنویسیم که زخم‌ها را با مرهم مهر و محبت‌شان می‌بستند و التیامی بودند بر دردهای رزمندگانی که برای خدا در جبهه‌ها جنگیدند. نوشتن از این امدادگران که حقیقتا کم از سرباز گمنام ندارند و اگر کسی سراغ‌شان نرفته باشد اسم و رسمی از آنها نیست. امدادگرانی که با عشق به یاری فرد مددجو می‌روند و با عشق او را یاری می‌دهند تا رنجی که به خاطر پیشامدهای مختلف بر دل‌شان نشسته را اندکی کم کنند.
لبخند روح‌ا... رجایی یک تصویر از کارکردی است که امدادگران دارند، در حالی که رجایی با قلمش به داد مددجوها رسید، تصویری که می‌تواند در لحظات سخت بار از روی دل انسان بردارد. امدادگرانی که شاید اگر این کلمات نباشند آنها همیشه گوشه‌نشین بمانند ولی گاهی کلمه و جمله کاری می‌کند که امدادگر به متن می‌آید که باز هم در همان‌جا می‌بینیم امدادگر متواضعانه پس می‌نشیند تا مددجو دیده شود و دردی از روی دردهایش برداشته شود. کلماتی که ای‌کاش بیشتر از امدادهای آنها بگوید، چرا که گاهی این کلمات از کسانی حرف می‌زند که در حکم امدادهای غیبی وارد صحنه می‌شوند و تسکین‌دهنده دل رنج‌دیده‌ای می‌شوند.
باید گفت ما را ببخشید که خوب نتوانستیم از شما بگوییم و شما را آن‌طور که باید معرفی کنیم، کسانی که مقتدایشان حضرت زینب‌(س) است که یاور دل‌های‌داغدیده و بدن‌های زخمی یاران عاشورایی سیدالشهدا(ع) بود، او امدادگری بود که در لحظات سخت به یاری امامش شتافت و امداد رساند!
ما برای نوشتن از شما کم گذاشته‌ایم، ولی شما برای یاری رساندن کم نگذاشته‌اید؛ شما ببخشید!
ضمیمه ویژه نامه