زنده بمانم، 2 فرزند دیگر و نوههایم را هم میکشم!
زندگی 81ساله شما چطور گذشت ؟
من آدم با خدایی بودم. از 9سالگی نماز و روزهام را شروع کردم تا چندین سال قبل که بیماری سراغم آمد و بهسختی میتوانستم نماز بخوانم و روزه بگیرم. من همیشه با عربها مشکل داشتم و از آنها خوشم نمیآمده و اگر قدرت داشتم همه اعراب را میکشتم. من عاشق بابک خرمدین اسطوره ایرانی بودم که راست کردار بود و با پلیدی برخورد میکرد. من ضدعربم. به دلیل اینکه عربها آن موقع در ایران بودند و ۲۷۰سال بر ما حکومت کردند. نهضت از زمان ابومسلم شروع شد. نهضت ابومسلم پنج سال بود. نهضت بابک ۲۲سال بود. بابک ۲۲سال با اعراب جنگید و این سبب شد توانستیم اعراب را از ایران پاک و مقدس بیرون کنیم. حتی سال 1341 و قبل از ازدواج به دلیل علاقه به این اسطوره، فامیلیام را عوض و به خرمدین تبدیل کردم. البته فرزندانم اخلاق و رفتار درستی نداشتند و آبرویم را برده بودند.
چه کاره بودی ؟
قبلا در یک سازمان نظامی کار میکردم که بازنشسته شدم و تاکسی خریدم و با آن کار میکردم.
شنیدم فرد کتابخوانی هستی ؟
بله، کتابهای زیادی خواندهام. از فلسفه و کتابهای عرفانی گرفته تا کتابهای اسطورههای ایرانی و هر آنچه به عرفان و فلسفه و راستی مربوط بود را میخواندم. 17سال بود مطالعه میکردم.
تا به حال کتاب هم نوشتهای؟
به دلیل علاقه زیادی که به زندگی اسطوره ایرانی بابک خرمدین داشتم، زیاد کتاب درباره زندگی و صداقت و کارهای او و رشادتهایش خواندم و تصمیم گرفتم خودم دست به قلم شوم و با دیدگاه خودم درباره او بنویسم که چند سال است درباره او نوشتهام و آخرهای کتاب بودم. نام آن را سوگنامهای برای بابک گذاشتم. حتی دستنوشتههایم هنوز در خانهمان هست که دستگیر شدم و نشد آن کتاب به چاپ برسد. آنقدر به بابک خرمدین اعتقاد قلبی و فکری داشتم که حتی در وصیتنامهام نوشتم بعد از آنکه فوت شدم، جسدم را بسوزانند و به آرامگاه بابک خرمدین منتقل کنند و در ورودی آرامگاه دفن کنند تا مردمی که به آنجا میروند، قدمشان را روی خاکسترم بگذارند و وارد شوند که بدانند من هم از مریدان باوفای او بودم.
بچههایت مشکلات روحی هم داشتند؟
آنها همیشه من و مادرشان را اذیت میکردند. بهخصوص بابک که از 18سالگی اذیتهایش شروع شد. بچهها را نزد روانکاو بردم که وضعیتشان خوب شد. اما بابک به جلسات روانکاوی نمیآمد. او فرد پرخاشگری بود. حتی سه بار به مادرش در خانه حمله کرد و با صندلی قصد کشتن او را داشت که هر سه بار سر رسیدم و زنم را نجات دادم.
در این 10سال کابوس داشتی؟
هیچوقت. حتی بعداز قتل سوم نیز احساس پشیمانی نکردم و کابوس نمیدیدم و خوشحالم بابت قتلهایی که انجام دادم. هیچگونه احساس گناهی از قتلهایی که انجام دادم، ندارم. آنها فساد اخلاقی داشتند و با کشتن این سه نفر جامعه را از بدی آنها پاک کردم.
چرا از پلیس کمک نگرفتی؟
پس از همفکری با همسرم به این نتیجه رسیدم که برای جلوگیری از آبروریزی خانوادگی با کسی در مورد فساد اخلاقی دو فرزندمان صحبت نکنیم و خودمان اقدام کنیم.
دختر و دامادت را چرا کشتی؟
آرزو بعد از جدایی از همسر اولش با خواهرزادهام فرامرز که قهرمان رشتههای رزمی بود، ازدواج کرد. شش ماه میشد با هم ازدواج کرده بودند که دخترم به من گفت اختلاف و درگیری با هم پیدا کردهاند. شوهرش معتاد شده و مشکلات اخلاقی دارد. آنها فرزندی نداشتند. به دخترم قول دادیم شر شوهرش را از سر او کم کنیم. چند بار با خواهرزادهام حرف زدم اما اخلاق و رفتارش را عوض نکرد. تصمیم به قتل او گرفتیم. آن شب از دخترم خواستم شوهرش را برای شام به خانهمان بیاورد. زرشکپلو بامرغ درست کردیم. دخترم 80تا قرص خوابآور در غذای شوهرش ریخت. دامادم بعد از خوردن غذا بیهوش شد. بعد دخترم به اتاقی دیگر رفت و من با ضربه چاقو فرامرز را کشتم و جسدش را در حمام با تبر و اره تکهتکه کردم. شبانه آن را در نایلون گذاشته و از خانه بیرون بردم و درسطلهای زباله حوالی خانهمان انداختم.
خانواده فرامرز پیگیر سرنوشت او نشدند؟
به دلیل اینکه به خانه ما آمده بود، پیگیر شدند. اما به خواهرم وخانوادهاش گفتم فرامرز ساعاتی مانده و بعد رفته است. علاوه بر آن مدعی شدم چون فرامرز افراد قاچاقچی را به مرز میرساند، این بار هم رفته تا چند قاچاقچی را به اشنویه برساند و باز میگردد. چند ماه بعد به دادگاه خانواده رفتم و طلاق غیابی دخترم را گرفتم. دخترم بعد از طلاق سرکش شده بود. او با دوستان ناباب میگشت و معتاد شده بود. علف، تریاک، ماریجوانا و مشروب مصرف میکرد. او حد و مرز خانواده را گذرانده بود. با مردان غریبه در ارتباط بود وحتی آنها را به خانهمان میآورد. با رفتارش آبرویم را برده بود.
چطور او را کشتی؟
دخترم کلهپاچه دوست داشت. سال 97 بود که یک روز کلهپاچه برای صبحانه خریدم که در آن به کمک همسرم 80عدد قرص بیهوشی حل کردیم. آرزو آن را خورد و وقتی بیهوش شد. با ضربه چاقو او را کشتم و جسد مثلهشدهاش را در سطل زباله انداختم.
کسی متوجه قتل آرزو نشد؟
به همه گفته بودیم او برای ادامه زندگی به ترکیه رفته و باز نمیگردد. اما مدتی بعد بابک متوجه مرگ او شد.
چطور؟
او به سفر خواهرش به خارج از کشور شک کرده بود و مدام میگفت شما بلایی سرش آوردهاید. چون خانهمان دوربین مداربسته نصب بود، فیلمهای آن را بازبینی کرد و چون رابطه خوبی با خواهرش نداشت، موضوع برایش مهم نبود.
بابک را به خاطر افشای این راز نکشتید؟
نه او را به خاطر رفتارش و ارتباطش با دختران کشتیم.
اگر بخشیده شوی؟
بچههایم لیاقت من و همسرم را نداشتند. رفتارهایشان غیراخلاقی بود و باید از بین میرفتند تا جامعه از وجود آنها پاک شود. شاید بابت قتل دامادم بخشیده نشوم. اما اگر بیرون از زندان بودم حتما دختر و پسر دیگرم را همراه دو نوهام به قتل میرساندم تا جامعه با رفتن آنها نیز پاکتر شود.
پشیمانی؟
نه. افتخار میکنم آنها را کشتهام.




