راز اشک‌ زیر قبه سیدالشهدا(ع)

سردار حسن پلارک در گفت‌وگو با «جام‌جم» مطرح کرد

راز اشک‌ زیر قبه سیدالشهدا(ع)

با همان آرامش و لهجه کرمانی از حاج‌قاسم برایمان گفت. اما این بار خاطراتی زیبا از نقش فرمانده در بازسازی عتبات عالیات. سال‌‌هایی که آمریکایی‌ها در عراق حضور داشتند حاجی علاوه بر تقویت جبهه مقاومت، انگار این روزها را می‌دید که میلیون‌ها زائر راهی عتبات می‌شوند. پس تشویق به بازسازی حرمین شریفین کرد. حسن پلارک که سال‌ها مسئولیت ستاد بازسازی عتبات عالیات را داشته از نقش سردار سلیمانی در این زمینه برای‌مان می‌گوید.

ورود آقای سلیمانی به قضیه عتبات عالیات از چه سالی شکل گرفت؟ 
یک روز حاج‌قاسم به من گفت وقتی در عراق برای زیارت به حرم‌ها مشرف می‌شوم، متوجه مظلومیت این حرم‌ها شده که غبار از در و دیوار آن می‌بارد. بعد ادامه داد که برخی از مردم ایران هم تمایل دارند تا به بازسازی این حرم‌ها کمک کنند. اگر شما اینها را شناسایی و حمایت کنید و از طرفی به عراق بروید و کارها را پیش‌ببرید خیلی از مشکلات حل می‌شود. من از یک طرف خیلی مشتاق رفتن به کربلا و زیارت بودم و از طرف دیگر هم به خاطر مسائل امنیتی که در عراق وجود داشت، اجازه سفر حتی به افسران جزء هم داده نمی‌شد، حاج‌قاسم چطوری به من می‌گوید که به آن کشور سفر کنم؟ در اولین فرصت اوایل سال 82 به عراق سفر کردم و ابتدا به نجف رفتم. ساعت 4 یا 5 بعدازظهر برای زیارت حرم امیرالمومنین مشرف شدیم. درب حرم بسته بود. دوستانی که سفر ما را مدیریت می‌کردند، گفتند برویم استراحت کنیم و غروب برای زیارت برگردیم. غروب در حرم را باز کرده بودند. از سمت باب‌الطوسی وارد شدیم. یک ربع طول کشید تا در حرم را باز کنند چون در خیلی قدیمی و کهنه بود و به‌سختی باز می‌شد. داخل حرم که شدیم آب از فاضلاب‌های کف صحن بالا زده بود و اوضاع واقعا اسفناکی داشت. سنگ‌های ایوان نجف درآمده بود و مثل منطقه‌ای بود که سال‌های سال رها شده بود. وقتی می‌خواستیم داخل حرم مشرف شویم، سه نفر در را گرفتند تا سقوط نکند. از اطراف دیوارهای رواق حرم هم سنگ‌های قهوه‌ای پاکستانی را وقتی دست می‌زدیم مثل خاک بر زمین می‌ریخت، وجود داشت. با یک‌چنین وضعیتی زیارت کردیم. آن مطالبی که حاج‌قاسم برایم گفته بود، کاملا درست بود. فرداشب به کربلا رفتیم. آنجا هم مانند نجف اوضاع خیلی بدی داشت.  

گزارش این سفر را به حاج‌قاسم دادید؟
بله. هرچه من از اوضاع حرم می‌گفتم، حاج‌قاسم می‌گفت: «می‌دانم. می‌دانم.» گفتم: «شما از کجا می‌دانید؟» گفت: «چون من هم برای زیارت رفته‌ام و به همین خاطر به شما گفتم به عراق بروید.» در همین ستاد کمک‌رسانی به مردم مظلوم عراق، شروع به دعوت از بازاریان و اصناف کردیم. اینها را گروه‌گروه به عراق فرستادیم. متولیان حرم هم استقبال خوبی می‌کردند. یکی صوت حرم را درست کرد. یکی برق و روشنایی‌ حرم را درست کرد و... . یک نفر از سیرجان که کارخانه سنگبری داشت، پیشنهاد تعویض سنگ‌های حرم را داد. بعد از تعویض سنگ ایوان نجف، برای تعمیر وارد رواق‌های حرم هم شدیم. کم‌کم با دادن مجوز به این افراد رفت‌وآمدها به عراق گسترش پیدا کرد. متولیان حرم هم به‌شدت از ما استقبال می‌کردند. در همین روزها بود که دیگر وضع مردم عراق هم سامان گرفته بود و دیگر احتیاج به کمک نداشتند به همین دلیل نام ستاد را تغییر دادیم و اسمش را گذاشتیم ستاد بازسازی عتبات عالیات.

خاطره‌ای زیبا از حاج‌قاسم در این سال ها دارید؟
یک روز حاج‌قاسم وارد جلسه شد و همه اعضا از جای‌شان بلند شدند و صلواتی فرستادند. صندلی من، نزدیک صندلی ایشان بود. حاجی هنوز ایستاده بود که رو کرد به من و با کنایه گفت: «آقای مهندس! حالت چطوره؟» چون ایشان اصرار داشت دوستانی که القاب سرداری را دارند، نباید صفات و عبارات دیگری برای‌شان به کار برد. حاج‌قاسم اعتقاد داشت سرداری بالاترین منصب و لقبی است که توسط مقام معظم رهبری به نظامیان داده می‌شود. آن روز حاج‌قاسم به من گفت: «آقای مهندس! گزارش‌تان را دیشب از تلویزیون دیدیم.» من گفتم: «کدام گزارش؟» حاجی گفت: «همان گزارشی که یک جایی بودی و داشتی زور می‌زدی که گریه کنی و گریه‌ات نمی‌آمد.» یکی از دوستان که کنار من نشسته بود به من گفت: منظور همان گزارشی است که از شما داخل گنبد حضرت سیدالشهدا(ع) تهیه شده است. تازه یادم آمد که این گزارش 20روز پیش تهیه و شب قبل تازه از تلویزیون پخش شده است. تصویربرداری زیر قبه امام‌حسین(ع) انجام شده بود. به حاج‌قاسم با مزاح گفتم: «آن تصاویر که گفتید یادم آمد، آنجا نمی‌خواهد زور بزنید گریه کنید، آنجا باید زور بزنیم که گریه نکنیم.»
حاج‌قاسم نگاهی به من کرد و گفت: «ازحرف من ناراحت شدی؟» گفتم: «نه. فقط من می‌خواهم بگویم که آنجا هرکسی لیاقت ندارد که حضور داشته باشد.» 
حالا نوبت من بود که به حاجی تیکه خودم را بیندازم. حاج‌قاسم گفت: «یعنی می‌گویی من لیاقت ندارم؟» گفتم: «شما که لیاقتتان خیلی بالاتر از این چیزهاست ولی اینجا جای خود دارد، خودتان بروید و بررسی کنید.» بعد از رد و بدل شدن این جملات، جلسه آغاز شد. در طول جلسه حاجی حواسش جای دیگری بود. من می‌فهمیدم، دیگر پس از سال‌ها در کنار هم بودن، اخلاق و رفتار هم را خوب می‌شناختیم. جلسه که تمام شد، حاجی رو به من کرد و گفت: «من حتما آنجایی که گفتی، می‌خواهم بیایم.» گفتیم: «ما در خدمتیم.» یک هفته بعد صبح جمعه در ماه مبارک رمضان بود. آقای پورجعفری با من تماس گرفت و گفت: «حاج‌حسن کجایی؟» گفتم: «چطور مگه؟» گفت:«حاجی گفته ساعت 4 تا 5 بعدازظهر میام همان‌جایی که گریه می‌کنند.» تا این کد را داد، متوجه منظورش شدم که حاج‌قاسم برای بازدید به کربلا می‌آید. من تهران بودم. با فرودگاه تماس گرفتم و الحمدلله پرواز وجود داشت. خودم را به‌سرعت رساندم و به کربلا رفتم. یک ساعت بعد از من، حاج‌قاسم تشریف آوردند. دوستان به استقبالش رفتند و با سلام و صلوات به پشت‌بام حرم امام‌حسین(ع) آمدند و از آنجا با عبور از یک رمپی به جلوی گنبد سیدالشهدا رسیدند. آنجا من منتظرشان بودم. حاجی تا جلوی گنبد رسید مرا دید. به استقبال حاجی رفتم و با تعجب پرسید: «تو چه‌جوری خودت را رساندی؟» با خنده گفتم: «اینجا آمدم تا با هم گریه کنیم.» حاج‌قاسم هم با من خندید. می‌دانستم که حاجی دوست دارد به زیر قبه امام‌حسین(ع) برود. مستقیما داخل قبه بالای سر ضریح مطهر که با تخته‌سه‌‌لایی و برزنت پوشیده بودیم، رفتیم. حاج‌قاسم و آقای ابومهدی المهندس دقیقا بالای ضریح مطهر نشستند و از فاصله کم ضریح را نگاه می‌کردیم. زائران در حال زیارت بودند. آنجا بود که گریه دیگر به حاج‌قاسم امان نداد. بعد از آن تمام کارهایی که انجام داده بودیم را به حاجی گزارش دادیم. آن‌روز حاج‌قاسم خیلی منقلب شده بود. حتی دست کارگرهایی که آنجا مشغول کار بودند را می‌بوسید. باتک‌تک نیروهاودوستان عکس‌یادگاری گرفت.بعدهمان‌جا گفت پس‌فردا برای بازدید ازصحن حضرت‌زهرا(س) به نجف می‌آیم. 
ضمیمه ویژه نامه