جواهری در  «قصــــر»

گزارش جام جم از جاذبه‌های باغ‌موزه قصر تهران

جواهری در «قصــــر»

موزه‌ها، عجیب‌ترین جای دنیا هستند؛ آن‌قدر عجیب كه حتی اگر اهل موزه‌گردی هم نباشید، می‌توانند شما را شگفت‌زده و بی‌حوصلگی یك غروب كسالت‌بارتان را برطرف كنند. عصر جمعه آن‌قدر بی‌حوصله بودم كه دوربین به‌دست بدون هیچ هدفی از خانه بیرون زدم و قدم زنان رفتم سمت شریعتی و خیابان پلیس. وسط سرخوشی عصرگاهی چشمم به تابلویی افتاد: باغ موزه قصر. هنوز آن‌قدرها به موزه نزدیك نشده بودم و از ترس این‌كه باز قرار است وارد یك چاردیواری با كلی اشیای كسل‌كننده شوم، حتی نگاه دوباره‌ای هم به تابلوی موزه نكردم. اما انگار ضمیر ناخودآگاه دستم را گرفته بود و با خودش كشان‌كشان می‌برد جایی كه از آن فرار می‌كردم. وارد باغی شدم و این‌بار تابلوی زندان سیاسی بیش از هر چیز دیگر توجه‌ام را جلب كرد. در امتداد جهت تابلو ادامه مسیر دادم؛ حال آن‌كه منتظر بودم كسی دست‌هایم را بگیرد و سرم فریاد بكشد كه اینجا جای تو نیست، برگرد.

جلوی زندان ایستادم و به ساختمان سفید و خاكستری با پنجره‌های خاك گرفته‌اش خیره شدم. هنوز شك داشتم بروم داخل یا نه. در ورودی بلند بود و میله‌های آن نشان از پایان آزادی. جلوی درِ زندان تابلوی شرح حال ساختمان روی تابلوی فلزی نوشته شده بود. زندان درست در میانه سال‌های 1329 ساخته شده بود. سرم را بالا بردم و چشمم به دو سرباز سنگی بالای دیوارها افتاد.
این‌بار این فكر در ذهنم نشست كه نگهبانان زندان‌ها از خود زندانیان این ساختمان‌های سیاه و سفید، زندانی‌ترند و تنها تفاوت آنها با زندانیان در آسمان بالای سرشان است و فكری كه اسیر در خود شده است.
از پله‌ها بالا رفتم و از در میله‌ای سبزِ تیره رد شدم. در میان چهاردیواری با دیوارهای بلند كه دو طرفش به راهروهای تاریك می‌رسید، محصور شدم. سرگردان دنبال كسی بودم كه زودتر از این فضا خارجم كند. مردی با موها و محاسن سفید با عینك مربعی از اتاق سمت چپ با لبخند به استقبالم آمد. نمی‌دانستم باید لبخند بزنم و از دیدنش خوشحال باشم یا در همان سردرگمی پا به فرار بگذارم. قبل از این‌كه مغزم دستوری صادر كند باید پاسخگوی این مرد بودم كه چرا اینجا ایستاده‌ام.
تنها در میان سیاسیون
زبانم به حركت درآمد و این‌بار بی‌اختیار گفتم می‌شود از داخل زندان بازدید كرد. خندید و گفت اینجا موزه است. می‌توانی اول به زندان عمومی كمی پایین‌تر از این ساختمان سر بزنی و بعد بیایی اینجا. زندان عمومی را یك‌بار دیده بودم و می‌دانستم موزه‌ای بیش نیست، اما اینجا فرق داشت. گفتم نه می‌خواهم اول زندان سیاسی را ببینم. بلیت را خریدم و با من همراه شد و قبل از ورود به بندها راه را به من نشان داد و به اتاق سمت چپ برگشت.
تنها بازدیدكننده آن ساختمان من بودم. نفسم به شماره افتاده بود. روزهای پرآشوب مشروطه، كودتای ۲۸ مرداد و بعدتر انقلاب اسلامی در میان این دیوارها پر رنگ شدند. تنها یادگاری باقیمانده از آن روزگار، شنیدن نامحسوس نفس‌های انقلابیون زندانی میان این دیوارهای بلند بود. قدم در راهرو گذاشتم. اولین بخش موزه، اتاق ملاقات بود. صداها آرام آرام وارد مغزم می‌شدند. چشم‌هایم را بستم و خودم را در میانه سال ۱۳۵۶ دیدم. مادری با چادری مشكی و اشك در چشم، از پشت پنجره شماره 40 بر سر پسرش فریاد می‌زد: «عماد خواهش می‌كنم كاری نكن كه مثل برادرت دیدارمون به قیامت بیفته» و عماد از پشت پنجره فولادی لبخند به لب، به چشم‌های مادرش خیره شده بود... برمی‌گردم و این‌بار مردی میانسال با فریاد می‌گوید: «رضا را هم گرفتند؟»... از سمتی دیگر صدای زنی جوان كه با صدایی نسبتا آرام به مرد جوان آن سوی پنجره شماره 32 می‌گفت نگران من نباش، همه خوبن و فقط منتظریم زودتر برگردی خونه، به گوشم رسید.
دل كندن برایم سخت شده بود
سرم گیج می رفت و توان تحمل فریادهای
غم انگیز آزادیخواهی از هر دو سوی پنجره‌های اتاق ملاقات برایم سخت شده بود. قدم‌هایم سنگین شد و این‌بار دل كندن از این اتاق كه گویی تنها امید تمام زندانیان در آن خلاصه می‌شد، برایم سخت شده بود. بوی امید در اتاق متروكه میان همهمه‌ها پیچیده بود. چهره‌های خسته و زجركشیده، اما خندان، از پشت دیوارها و پنجره‌های رنگ و رو رفته جداشدنی نبودند.
قبرهایی به نام سلول
به‌سختی وارد راهروی بعدی شدم و این‌بار سلول‌ها به استقبالم آمدند؛ درهای آهنگی و سنگی تنها راه ورودی به سلول‌های سه در سه بودند؛ سلول‌هایی كه در روزگار شلوغ زندان، شش انقلابی را در خود جای می‌دادند. كف زمین داخل هر سلول زیلوی كهنه‌ای پهن بود. به نظر نشستن شش نفر آدم در این سلول به سختی امكانپذیر بود تا چه رسد به دراز كشیدن و خوابیدن.
دستم را روی دیوارها كشیدم و ناگهان روی لكه‌های خون ثابت ماندم. با انگشت لكه‌ها را لمس كردم. ترس یا حسی شبیه گمشدگی میان لكه خون به دست‌هایم منتقل شد.
از سلول خارج شدم و درِ سلول بعدی را باز كردم و واردش شدم. سلول به‌قدری تاریك بود كه نیاز نبود چشم‌هایم را ببندم تا وجود زندانی‌ها را احساس كنم. روی زمین نشستم و دقایقی به دیوارهای بلند و تیره خیره شدم. حالا درك شكنجه در زندان برایم قابل لمس بود؛ اصلا انگار خودم زندانی بودم و درحال شكنجه شدن.
لذتبخش‌ترین هوای تازه دنیا
از سلول خارج شدم و به سمتی دیگر راه افتادم. نور دیدم و به سمت نور حركت كردم. فكر این‌كه در زندان آفتاب را می‌توان دید كمی برایم عجیب بود. قدم در نور گذاشتم و حالا می‌دانستم اینجا محوطه هواخوری زندان است و درواقع زندانی دیگر برای شكنجه زندانیان. فضایی تقریبا 200 تا 300 متری كه با دیوارهای بلند محصور شده بود. تصور این‌كه روزگاری هزاران زندانی دقایقی با هزار بیم و امید به شوق دیدن تكه‌ای از آسمان به اینجا قدم می‌گذاشتند، لبخند به لبم آورد. آسمان اینجا قشنگ‌ترین آسمانی بود كه دیده بودم. آسمانی از جنس آزادی، امید و هوای تازه. در میان محوطه چرخیدم و قدم زدم و درست مانند یك زندانی هوای تازه را با حرص بلعیدم و وارد ریه‌هایم كردم.  چشم از آسمان برنمی‌داشتم. آسمان ابری بود، اما از نظر من آبی‌ترین آسمانی بود كه در تمام عمر دیده بودم. آفتاب از پشت ابرها دیده می‌شد و من می‌اندیشیدم كه آسمان همه جا یك رنگ نیست.
سرای بزرگان
به سمت دری دیگر حركت كردم و وارد بندهای دیگر زندان شدم. بند 6 زندان با سقف بلند و اتاق‌های تاریك كه مشهورترین بند زندان قصر بود. مشهورترین زندانیان سیاسی انقلاب اسلامی اینجا بودند و سلول‌های این بخش به نام زندانیان آنها خوانده می‌شدند. سلول آیت‌ا... طالقانی، سلول آیت‌ا... مطهری، سلول محمدجواد تندگویان، سلول اكبر هاشمی‌رفسنجانی.
از جلوی در آهنی و سنگی سلول‌ها رد می‌شوم و صدای گفتمان‌های انقلابی و آزادیخواهی زندانیان سلول‌ها مغزم را درگیر كرده است. شعار مبارزه برای آزادی حتی از پشت درِ آهنی سلول‌ها هم شنیده می‌شود. آفتاب دورتر از آن بود كه در میان سلول‌ها رخنه كند، اما گرمای وجود زندانیان پرشور، سلول‌ها را از وجود آفتاب بی‌نیاز كرده بود.
سلول مرگ
آخرین بخش، نامش شب آخر بود. صدای زمزمه و مناجات كسی در سرم پیچید. اولین چیزی كه نظرم را جلب كرد سلولی یك در دو متر بود، بدون هیچ پنجره و با دیواری بلند رو به آسمان. اینجا آخرین مكانی بود كه زندانیان در آن نفس می‌كشیدند. دیوارهای این سلول، آخرین لحظه‌های زندگی و آخرین نفس‌های بسیاری از زندانیان سیاسی را به خود دیده بود. تحمل این حجم از غم و اندوه، سنگین‌تر از آن بود كه دیوارها بتوانند در میان خود پنهان كنند.
وارد سلول انفرادی تاریك شدم و چند دقیقه بدون هیچ فكری روی زمین نشستم. چشم‌هایم را بستم. تصور این‌كه اینجا آخرین نفس‌ها، گریه‌ها و حتی شاید خنده‌های هزاران آدم را به خود دیده، حس و حال عجیبی در درونم ریخت و تا به خود آمدم، دیدم بی‌صدا درحال اشك ریختنم. اشك می‌ریختم احتمالا برای همه آن امیدهایی كه در میان گریه‌ها و بغض‌ها و نَفَس‌های آخر در جریان بوده، آرزوهایی كه به بن‌بست دیوار سلول ختم شده بود و خنده‌هایی كه با هر دلیل برای آخرین بار روی لب‌ها نشسته بود. انتهای مسیری كه باید به آزادی می‌رسید، به سلولی تاریك رسیده بود...
 
در سلول‌ها جا ماندم
درهای باز سلول هم نتوانست به من بفهماند همه این اتفاقات سالیان دور در میان این دیوارها درجریان بوده و نه امروز. دست روی دیوار گذاشتم و تلاش كردم روی پاهایم بایستم. اینجا همان جایی است كه آخرین قدم‌ها را به خود دیده و چه حس هولناكی... صدای زندانبان كه زندانی را برای اعدام صدا می‌كند... در سلول باز می‌شود و دستبند به دست‌ها زده می‌شود و تمام... .
از راهروی آخر وارد محوطه‌ای كه اولین لحظه وارد زندان شده بودم، می‌شوم و این‌بار سرم را برمی‌گردانم و بی‌اختیار به امیدهایی كه در میان راهروهای تاریك و نم گرفته این ساختمان كشته شدند، به هق هق گریه و فریادهایی كه شب قبل از اعدام سكوت را می‌شكست و خون‌هایی كه بوی تندشان از در و دیوار و كف زمین هنوز قابل استشمام بود، فكر می‌كنم. این دیوارها داستان‌های هولناكی دارد، اما انتهای داستان آسمان آبی و روشن بود. از میان درِ میله‌ای خارج شدم و نگاهم را به آسمان دوختم؛ آسمان هنوز ابری بود.