نسخه Pdf

مرد کت‌و‌شلواری‌پوش پشت پنجره

مرد کت‌و‌شلواری‌پوش پشت پنجره

 روی صحبتم با همان مرد کت‌وشلواری‌پوش است که با آن پوسته‌ سفت ومحکمی که داشت و یحتمل هنوز هم دارد، هر روز شور و شوق را در دل‌های کوچک به باد فراموش می‌دهد و گاهی هم ترس را نثار دست‌های کوچک می‌کند. همانی که اگر چای را با طعم مطلوب و زیراستکان مخصوص برایش ببری، جز چشم‌غره‌ای هراس‌انگیزچیزی عایدت نمی‌شود.

 مرد واهمه‌انگیزی که وقتی در محضرش باشی، باید ذهنت را از هرچه جز اوست خالی کنی تا مبادا چیزی از صحبت‌های خشک و گاه بی‌مهرش  را از دست بدهی.این همان کلاس درس است که حس و اسم آن در ذهنم یک شمایل این‌طوری دارد. کلاس درسی که همیشه مرا مجبور می‌کرد تا خود را از رویا و خیال بگیرم و در دامان درس‌ها و اعداد و کتاب‌ها و گچ و میز و صندلی بیندازم و جلوتر که رفتم مرا از شعرهای لطیف و کلمات کتاب ادبیات به چاه دستورزبان خشک و عصا قورت‌داده می‌انداخت و از ساعات ناب انشاء‌نوشتن و خواندن جدا و با اعداد و هندسه و مساحت و محیط همنشین می‌کرد.من این ذهن را به زور از شعر و انشاء‌نوشتن پس می‌گرفتم و به حل مسائل ریاضی مجبور می‌کردم و با این همه بازهم محبوب کلاس و معلم و ... نبودم، چرا؟ چون کلمات را بهتر از اعداد می‌شناختم، چون روح لطیف دستانم با کلمات راحت‌تر انس می‌گرفت تا اعداد بی‌ریخت، سلول‌های تنم از فلسفه و جامعه‌شناسی بود و در برابر فیزیک و شیمی و امثالهم تیم دفاعی تشکیل داده بود.همین هم باعث شد رفته‌رفته بی‌انگیزه‌تر شوم و درخلوت شکوفایی خود را به ظهور وادارم. در سه مقطع مدرسه‌ای که گذراندم شاید اگر فردی به این نقطه‌ جذب درون من پی می‌برد، حالا راه روشن‌تری رو‌به‌رویم بود. خیلی از دوره‌های قبل و بعد از من هم یقینا این خلأ را تجربه کرده‌اند.

ریحانه امین‌زاده - دزفول