101 سال از اعدام طالقانی گیلان گذشت

101 سال از اعدام طالقانی گیلان گذشت




در ۲۲ اردیبهشت ۱۰۱ سال پیش یعنی درست سال ۱۲۹۸ به دستور سردار معظم خراسانی  - تيمور تاش حكمران گيلان  - دكتر حشمت يكی از مبارزين جنگلی و یار غار میرزا کوچک، دستگير و به همراه عده‌ای ديگر به دار آويخته شدند. ابراهیم میرفخرایی که خود از آخرین بازماندگان قیام جنگل بود، در کتابش (سردار جنگل) درباره ماجرای اعدام دکتر حشمت این‌گونه می‌نویسد: «مقامات نظامی دولت، به دکتر پیام فرستاده و به استناد اینکه مسلمانند و فرد مسلمان به ریختن خون برادران هم‌کیش راضی نیست، پشت قرآنی را به علامت تأمین مهر کرده سوگند یاد نمودند که در صورت تسلیم، جان و مال او مصون از هر نوع تعرض خواهد بود و به علاوه امکان دارد آینده درخشانی نیز در انتظارش باشد. دکتر حشمت که به مبانی دینی ایمان داشت، سوگند مقامات نظامی را حمل به صحت نمود و یک روشنایی مبهمی از اعتماد و اطمینان به آنچه شنیده و از نظرش گذشت در قلبش تابید و فکر نمود که سخنانی بدین صمیمیت و غلظت، هرگز بیهوده نخواهد بود. لذا با پیش‌بینی و ارزیابی حوادث محتمل‌الوقوع، سرانجام تسلیم شدن به قوای دولت را به عقب‌نشینی بی‌هدف که نتیجه‌ای نامعلوم داشت رجحان داد و با ۲۷۰ نفر از مجاهدین تحت فرماندهی‌اش که باقی مانده بودند تسلیم شد. و همین اتفاق موجب کشته شدن دکتر حشمت شد.»
محمود پاینده لنگرودی در کتاب - یادی از دکتر حشمت جنگلی - صفحه ۱۴۰ از قول عبدالحسین ملک‌زاده؛ مدیر روزنامه سایبان گیلان، از روز به دار آویخته شدن دکتر حشمت چنین یاد می‌کند: «جلاد سیاه‌چهره و بلندقامت پیش آمد. دکترحشمت با کمال تهور ،شنل از دوش برگرفت و آن را به «کاظم‌بلند» جلاد «چهار برارانی» سپرد و بعد عینک طلای خود را به دست راست برداشته سپس به روی چهارپایه کوچک و سفیدی بالا رفت. اشعه پاکدامنی و تقوی از چهره دکترحشمت طالع بود. مردم با حس رأفت و مهربانی نگران بودند. قلوب جمعی از آزادی‌خواهان به‌شدت می‌تپید.
کاظم بلند، جلاد تیره‌گون و سیه‌دل را از مشاهده آن‌همه متانت لرزشی فرا گرفت و در حین انداختن طناب، خود را باخت و نزدیک بود که بر زمین بیفتد؛ دکتر حشمت چون آن حال بدید ریسمان از جلاد برگرفت و به طرفه‌العین طناب را به گردن خود بینداخت و سپس موهای انبوه سر و صورت خود را از زیر حلقه طناب خارج ساخت،  به‌نحوی که ریسمان، اطراف گردن او را فرا گرفت و اشاره به جلاد نمود و او را از دار بیاویختند. صدای شیون از هر طرف بلند شد و زنان وحشت نموده رو به فرار گذاشتند. دکتر حشمت کمی دستان خود را به طرف طناب نزدیک کرد و سپس آن‌ها را فرود آورد و چندین حرکت جانگداز نموده، جان شیرین خود را تسلیم کرد.»