آرزوهای به قتل رسیده
زهرا قربانی
فرق است بین نوجوانی که هنوز سنش به یک دورقمی معقول نرسیده،پیشپیش ماشین مدل بالا گوشه پارکینگ برایش کنار میگذارند و تمام طول دوران زندگی اش راهم در یک مدرسه خوب و دهن پرکن بوده؛ با نوجوانی که از بچگی در محله ای بزرگ شده که دیوار به دیوارخانهشان هرنوع خلافی بگویی انجام میدهند و هر روز که از کوچه رد میشود لبجوی، بزرگ و کوچک نیمخیز شده و مواد مخدر مصرف و بلکه به او هم تعارف میکنند.
قطعا کسی که بین دود و سلاح سردو گرم و فحشهای رکیک قد میکشد رویا و آرزوهایش کوتاه میماند و دنیایش بین همان آدمها تعریف میشود و وقت نمیکند انقدر فکر کند که آرزویی داشته باشد.
لاجرم جبر روزگار حکم میکند یکی مثل رضا فیوجی، از همان کودکی «آدم بزرگ» شود.
تازه این توصیفات و تفاسیر و کار نامناسب وغیرقانونی، شامل اطرافیان رضا هم میشد و این که دوروبریهایت هم شبیه همین همسایههایتان باشند، درد را صد چندان میکرد. البته ظاهرا فرق رضا با بقیه بچههای کار این بود که درد او در «ماه عسل» رسانهای شد.
آنقدر رضای بعداز ماه عسل برای خیرین مهم شد که برایش در یک محله بهتر خانه خریدند و بالاخره او از آن فضای عجیب و غریب «هجرت» کرد.
اما هجرت آداب دارد. آدم اگر بخواهد حالش را از این رو به آن رو بکند و شرایط نا بسامان احوالش را تغییربدهد، تنها هجرت فیزیکی به کارش نمیآید. وگرنه باید آن طرف آب، حال همه خوب باشد!
برای رضا فیوجی هم همین اتفاق افتاد.او رفت به محله دیگر اما با همان حال و احوال و عملکرد و همان آدم گذشته.
بدون ذره ای تغییرات در جوانب دیگر زندگی وعلت این ماندن در گذشته تلخ ومحله قبلی،فقط خود او نبود.
او رفت به جایی دیگر، اما شغل اطرافیان هنوز هم همان خرید و فروشهای غیرقانونی و دغدغههای گذشته بود. همین شد که اهالی محله جدید از کارهای این ایشان به ستوه آمدند و با پُر کردن یک استشهاد نامه و پیگیری مراجع ذیربط،آنها رابه همان گذشته سیاه دیپورت کردند.
اما حال آن لحظههای رضای۱۸ ساله قطعا باید چیزی شبیه پایان دنیای رویاییاش شده باشد که دست به خودکشی بزند.
رضا فیوجی قطعا آداب هجرت را نمی دانست و نتوانست خوب درک و درست عملیاش کند و با خودم فکر میکنم تک تک ما برای پایان دادن به آرزوهای نداشته و به قتل رسیده او و رضافیوجیهای دیگر این سرزمین مسؤولیم.
قطعا کسی که بین دود و سلاح سردو گرم و فحشهای رکیک قد میکشد رویا و آرزوهایش کوتاه میماند و دنیایش بین همان آدمها تعریف میشود و وقت نمیکند انقدر فکر کند که آرزویی داشته باشد.
لاجرم جبر روزگار حکم میکند یکی مثل رضا فیوجی، از همان کودکی «آدم بزرگ» شود.
تازه این توصیفات و تفاسیر و کار نامناسب وغیرقانونی، شامل اطرافیان رضا هم میشد و این که دوروبریهایت هم شبیه همین همسایههایتان باشند، درد را صد چندان میکرد. البته ظاهرا فرق رضا با بقیه بچههای کار این بود که درد او در «ماه عسل» رسانهای شد.
آنقدر رضای بعداز ماه عسل برای خیرین مهم شد که برایش در یک محله بهتر خانه خریدند و بالاخره او از آن فضای عجیب و غریب «هجرت» کرد.
اما هجرت آداب دارد. آدم اگر بخواهد حالش را از این رو به آن رو بکند و شرایط نا بسامان احوالش را تغییربدهد، تنها هجرت فیزیکی به کارش نمیآید. وگرنه باید آن طرف آب، حال همه خوب باشد!
برای رضا فیوجی هم همین اتفاق افتاد.او رفت به محله دیگر اما با همان حال و احوال و عملکرد و همان آدم گذشته.
بدون ذره ای تغییرات در جوانب دیگر زندگی وعلت این ماندن در گذشته تلخ ومحله قبلی،فقط خود او نبود.
او رفت به جایی دیگر، اما شغل اطرافیان هنوز هم همان خرید و فروشهای غیرقانونی و دغدغههای گذشته بود. همین شد که اهالی محله جدید از کارهای این ایشان به ستوه آمدند و با پُر کردن یک استشهاد نامه و پیگیری مراجع ذیربط،آنها رابه همان گذشته سیاه دیپورت کردند.
اما حال آن لحظههای رضای۱۸ ساله قطعا باید چیزی شبیه پایان دنیای رویاییاش شده باشد که دست به خودکشی بزند.
رضا فیوجی قطعا آداب هجرت را نمی دانست و نتوانست خوب درک و درست عملیاش کند و با خودم فکر میکنم تک تک ما برای پایان دادن به آرزوهای نداشته و به قتل رسیده او و رضافیوجیهای دیگر این سرزمین مسؤولیم.




