باقالی‌پلو با پلنگ

باقالی‌پلو با پلنگ

امید مهدی‌نژاد طنزنویس

در روزگاران دور در سرزمین‌های شرقی مسافری که تنها از شهری به شهر دیگری می‌رفت، خسته از درازی راه و گرمای هوا به درختی بزرگ و سایه‌گستر رسید و تصمیم گرفت زیر آن قدری استراحت کند؛ غافل از آن‌که آن درخت درختی جادویی بود و می‌توانست هرآنچه را که در فکر و دل انسان بود محقق کند و به همین دلیل کسی به آن درخت نزدیک نمی‌شد. مسافر خسته وقتی زیر درخت رسید بقچه‌اش را زیر سرش گذاشت و دراز کشید و به ساقه‌های تنومند و برگ‌های بزرگ درخت خیره شد. در آن لحظه در دلش گذشت کاش آنجا یک تختخواب نرم و راحت به‌همراه یک قوری چای و یک قوری قهوه بود و او می‌توانست روی آن استراحت کند. چند لحظه بعد مسافر خسته خود را روی تختخوابی مجلل با تشک طبی دید که در کنار آن یک قوری چای با استکان و قند و یک قوری قهوه با فنجان و شیر و شکر قرار داشت. مسافر که کپ کرده بود با خود گفت: من که چیزی نگفتم. سپس برای آن‌که سر دربیاورد که چه خبر است در دل آرزو کرد یک پرس باقالی‌پلو با گردن همراه یک سیخ کوبیده و یک سیخ برگ اضافه همراه ماست و سالاد و نوشابه‌سیاه برایش فراهم شود. چند لحظه بعد غذاهایی که در دل آرزو کرده بود در چند سینی بزرگ در کنار تختخواب ظاهر شدند. مرد مسافر با خوشحالی و در حالی که مراقب بود آرزوی نامربوطی نکند از تخت پایین آمد و همه غذاها را خورد و روی آن یک استکان چای و یک فنجان قهوه نیز تناول کرد. سپس احساس کرد چشمانش سنگین شده و به خواب احتیاج دارد. پس روی تختخواب دراز کشید و با خود فکر کرد وقتی بیدار شد چه آرزوهایی بکند که برآورده شود و چه میزان آرزو کند که بتواند آرزوهای برآورده‌شده را با خود ببرد. همان‌طور که مشغول بررسی آرزوها بود از فکرش گذشت نکند اگر اینجا به خواب برود شیری، پلنگی، گرگی به وی حمله و وی را پاره‌پاره کنند. چند لحظه بعد یک شیر و یک پلنگ و یک گرگ از سه‌طرف تختخواب به وی حمله و وی را پاره‌پاره کردند. مرد مسافر در آخرین لحظات قبل از پاره‌پاره‌شدن با خود گفت: هریک از ما درختی داریم که منتظر آرزوهای ماست. باید حواسمان را جمع کنیم؛ چراکه این درخت افکار منفی و ترس‌ها و نگرانی‌های ما را نیز تحقق می‌بخشد. پس چه خوب است که مراقب آنچه در فکر و در دلمان می‌گذرد باشیم. روحش شاد و راهش پررهرو باد.