روایتی از شب شهادت مطهری
من با چند نفر از همكلاسیهایم خانهای را در خیابان نواب اجاره كرده بودیم. از همان جوانی خیلی سحرخیز بودم. شب حادثه خبر را دریافت نكردم. صبح زود بیدار شدم و داشتم درس میخواندم كه انگار یك نفر به من گفت: رادیو را روشن كن! رادیو را روشن كردم و دیدم دارد قرآن پخش میكند! آمدم بیرون ، بروم طبقه بالا كه منزل پدر خانمم بود . دیدم راهپلهها پر از اعلامیههای فرقان است! آن موقع بود كه فهمیدم عمویم را به شهادت رساندهاند.
بلافاصله بلند شدم و رفتم به خانهشان وبقیه قضایا پیش آمد. یادم هست موقعی كه داشتند ایشان را دفن میكردند، حالم خیلی بد شد و فكر كردم چطور آدمی با این همه عظمت فكری باید دفن شود و قرار است چه كسی جای ایشان را بگیرد. شاید هم مصلحت بود ایشان در اوج از دنیا بروند.
بلافاصله بلند شدم و رفتم به خانهشان وبقیه قضایا پیش آمد. یادم هست موقعی كه داشتند ایشان را دفن میكردند، حالم خیلی بد شد و فكر كردم چطور آدمی با این همه عظمت فكری باید دفن شود و قرار است چه كسی جای ایشان را بگیرد. شاید هم مصلحت بود ایشان در اوج از دنیا بروند.




