حكایت حكیم كوهی
در نواحی كوهستانی یكی از مناطق دوردست، حكیم خلوتگزیدهای زندگی میكرد كه از مردم گریزان بود و به مریدپروری و برگزاری كلاس و كارگاه تمایلی نداشت و بهخاطر اقامت در كوهستان به او حكیم كوهی میگفتند. روزی دانشجویان رشتههای انسانی و مریدان حكمای سطح شهر تصمیم گرفتند برای ساعتی از خرمن حكمت و علم و دانش حكیم كوهی خوشه برچینند. از آنجا كه حكیم كوهی هركس را كه به اقامتگاهش نزدیك میشد با تیر میزد، دانشجویان و مریدان تصمیم گرفتند در روزی كه حكیم كوهی برای خرید مایحتاج زندگی به شهر آمد، از خرمن او خوشههای لازم را برچینند.
چند روز بعد وقتی حكیم كوهی به شعبه مركزی فروشگاه همیشه تخفیف شهر رفته بود و مشغول مطالعه قیمت اجناس و فحش دادن به باعث و بانیاش بود، جمعی از دانشجویان و مریدان شهر با اتوبوس به فروشگاه رفتند و گرد حكیم حلقه زدند. حكیم وقتی جماعت دانشجویان و مریدان را گرد خود دید، پرسید: «كیستید؟ از من چه میخواهید؟» یكی از دانشجویان گفت: «ما طالبان و مشتاقان حكمتیم و آمدهایم تا تو ما را پندی گویی و حكمتی بیاموزی.» حكیم گفت: «حالا اینموقع؟» دانشجویان یكصدا گفتند: «بلی.»
حكیم گفت: «باشد. خیالی نیست. حالا كه اینطور است به پرسش من پاسخ دهید.» وی افزود: «هركس از شما كه میداند تا پسفردا صبح زنده خواهد بود، قیام كند.» شاگردان گفتند: «ما همه قیام كردهایم، چون ایستادهایم.» حكیم گفت: «پس قعود كنید.» هیچكس قعود نكرد. حكیم گفت: «حال هركس از شما میداند كه تا پسفردا صبح میمیرد، قعود كند.» بار دیگر هیچكس قعود نكرد. حكیم كیسه حاوی ماكارونی و ربگوجه و نخود و لوبیا و كنسرو تن ماهی و دوغ و گوشپاككن را به دست دیگرش داد و گفت: «نه میدانید میمیرید، نه میدانید زنده میمانید. خاك بر سرتان، شما چه میدانید؟» در این هنگام یكی از حكمای شهری كه در میان دانشجویان و مریدان بود، گفت: «ای حكیم، مگر تو خودت میدانی؟» حكیم گفت: «نه.» حكیم شهری گفت: «پس چرا توهین میكنی؟» حكیم كوهی گفت: «زندگی دور از مردم باعث شده است لحنی خشن پیدا كنم.» حكیم شهری سری تكان داد و نچنچی كرد و خریدهای حكیم كوهی را حساب كرد و از فروشگاه خارج شد. دانشجویان و مریدان نیز دریافتند كه بهتر است در انتخاب حكیم ملاحظات جغرافیایی و تناسبات فرهنگی را در نظر بگیرند و حكیم خود را از اقلیم خود انتخاب كنند.
چند روز بعد وقتی حكیم كوهی به شعبه مركزی فروشگاه همیشه تخفیف شهر رفته بود و مشغول مطالعه قیمت اجناس و فحش دادن به باعث و بانیاش بود، جمعی از دانشجویان و مریدان شهر با اتوبوس به فروشگاه رفتند و گرد حكیم حلقه زدند. حكیم وقتی جماعت دانشجویان و مریدان را گرد خود دید، پرسید: «كیستید؟ از من چه میخواهید؟» یكی از دانشجویان گفت: «ما طالبان و مشتاقان حكمتیم و آمدهایم تا تو ما را پندی گویی و حكمتی بیاموزی.» حكیم گفت: «حالا اینموقع؟» دانشجویان یكصدا گفتند: «بلی.»
حكیم گفت: «باشد. خیالی نیست. حالا كه اینطور است به پرسش من پاسخ دهید.» وی افزود: «هركس از شما كه میداند تا پسفردا صبح زنده خواهد بود، قیام كند.» شاگردان گفتند: «ما همه قیام كردهایم، چون ایستادهایم.» حكیم گفت: «پس قعود كنید.» هیچكس قعود نكرد. حكیم گفت: «حال هركس از شما میداند كه تا پسفردا صبح میمیرد، قعود كند.» بار دیگر هیچكس قعود نكرد. حكیم كیسه حاوی ماكارونی و ربگوجه و نخود و لوبیا و كنسرو تن ماهی و دوغ و گوشپاككن را به دست دیگرش داد و گفت: «نه میدانید میمیرید، نه میدانید زنده میمانید. خاك بر سرتان، شما چه میدانید؟» در این هنگام یكی از حكمای شهری كه در میان دانشجویان و مریدان بود، گفت: «ای حكیم، مگر تو خودت میدانی؟» حكیم گفت: «نه.» حكیم شهری گفت: «پس چرا توهین میكنی؟» حكیم كوهی گفت: «زندگی دور از مردم باعث شده است لحنی خشن پیدا كنم.» حكیم شهری سری تكان داد و نچنچی كرد و خریدهای حكیم كوهی را حساب كرد و از فروشگاه خارج شد. دانشجویان و مریدان نیز دریافتند كه بهتر است در انتخاب حكیم ملاحظات جغرافیایی و تناسبات فرهنگی را در نظر بگیرند و حكیم خود را از اقلیم خود انتخاب كنند.




