حکایت پادشاه پسران و سایرین
امید مهدینژاد طنزنویس
سعیدشاهسوم،هفتمین پادشاه سلسله کنگرانیان، پادشاهی قاطیطور و دمدمیمزاج بود و تصمیمات عجیب، یهویی و متناقض میگرفت و هرچه اطرافیان تلاش میکردند او را از تصمیمات عجیب خود بیخیال کنند، توفیق نمییافتند. روزی پادشاه پس از آنکه بر سر مسائل خانوادگی با همسر سومش بحث و بگومگو کرد، بر او خشم گرفت و فرزند وی را که فرزندی امین و درستکار بود و امارت یکی از شهرهای مهم را به او سپرده بود،عزل کرد و به مأموران دستور داد به آن شهر رفته و او را دستگیر کنند و بهطور کتبسته به دارالحکومه بیاورند.وقتی وی را به دارالحکومه آوردند، او را شخصاً تفهیم اتهام و محاکمه و به انفصال دائم از مسوولیتهای حکومتی محکوم کرد و فرزندش از همسر نهمش را که با وی بر سر مسائل مالی اختلاف نداشت به امارت آن شهر منصوب کرد.چندی بعد یکروز که پادشاه تصمیم گرفت در معیت همسران اول و سوم-که با یکیک آنها بر سر مسائل مورد اختلاف به توافق رسیده و آشتی کرده بود-برای تفریح و تفرج و پیکنیک به خارج از دارالحکومه بروند، وقتی به دشتهای اطراف رسیدند، کاروان شتری را مشاهده کردند که صندوقهای طلا و جواهرات بر پشت آنها قرار داشت و بهسوی دارالحکومه در حرکت بود. پادشاه، مدیر اجرایی کاروان را احضار کرد و از وی پرسید این بار چیست و به کجا میرود. مدیر اجرایی کاروان گفت: اینها هدایای امیر جدید است که برای پادشاه ارسال کرده است و بهسوی دارالحکومه در حرکت است. در این هنگام پادشاه که خوشحال شده بود، رو به همسر سوم کرد و پرسید: این هدایا در زمانی که پسر تو امیر آنجا بود، کجا بودند؟ همسر سوم گفت: در خانههای مردم، نزد صاحبانشان. پادشاه از این پاسخ خشمگین شد، اما چون پسرش را قبلا عزل کرده بود، دستور داد مدیر اجرایی کاروان را کتک زدند و شترها را با بارشان از وی گرفتند و وی را در بیابان رها کردند و خاموش شدند.




