آی یار نارنجی‌جونم

ردپای رنگ نارنجی و فصل پاییز در سینما و تلویزیون

آی یار نارنجی‌جونم

نه این‌که چون الان بحث پاییز و رنگ نارنجی است، بخواهیم هندوانه زیربغل خزان بگذاریم و بگوییم پاییز زیباترین و جذاب‌ترین فصل برای به تصویرکشیدن در سینماست و می‌توان با قاب‌بندی‌های دلپذیر و عاشقانه و اندوهناک، هم حظ بصری در تماشاگران را تقویت کرد و هم آن را به لحاظ تماتیک و مضمونی با مفاهیم موردنظر فیلمساز پیوند زد. اطلاع دقیقی هم از آمار فصل‌ها در فیلم‌ها نداریم و مثلا نمی‌دانیم آیا پاییز در رقابت تنگاتنگ با زمستان و تصاویر به‌همان میزان قاب‌پسند سهم بیشتری دارد و برنده این رقابت سیزنی در سینماست یا بازنده‌ای عاشق و مغموم اما سربلند. ما اینجا صرفا به‌عنوان نمونه، سراغ برخی از فیلم‌ها و سریال‌های منتسب به رنگ نارنجی یا فصل پاییز رفتیم و سعی کردیم زمین و زمان را به‌هم بدوزیم تا خط و ربطشان خیلی هم غیرمنطقی به نظر نرسد. در این تورق سینمایی پاییز، هم «آی یار نارنجی‌جونم» را لحاظ کرده‌ایم و هم آثاری از جنسِ «پاییز اومده پی نامردی» را. «سونات پاییزی» ما البته به گرد پای اثر مشترک اینگمار برگمان و اینگرید برگمن نمی‌رسد اما آنقدرها هم قابل شکسته‌نفسی نیست.

احتمالا وجه‌تسمیه شخصیت نارنجی در مدرسه موش‌ها و بعدا شهر موش‌ها، خط و ربطی به پاییز نداشت و خصلت نازک‌نارنجی‌بودن به آن رنگ لباس و شکل‌گرفتن دخترکی منجر شد که سر کلاس درس با شوخی ترسناک دم‌دراز که صدای «اسمشو نبر»(گربه) را درآورده بود از هوش رفت. این قبیل موش‌مردگی‌ها سرانجام کار خودش را کرد و کار دست کپل داد و آن‌طور که سال‌ها بعد در شهر موشها‌2 دیدیم به ازدواج این دو و تولد فرزندانی به نام‌های کپلک و صورتی انجامید. دلبری‌های سالیان نارنجی که عقل و هوش از موش چاق و پرخور شهر ربود، دست‌کم از منظر رنگ می‌تواند متاثر از عشوه‌گری‌های پاییز و نارنجی‌هایش هم باشد. هرچند بنا به تغییرات زمانه، نارنجی‌خانمِ شهر موش‌ها آن دلبری و سادگی قدیم را با انواع و اقسام عمل‌های جراحی زیبایی معاوضه کرد تا احیانا از قافله
 چشم و هم‌چشمی بعضی از این موش‌های تازه به‌دوران‌رسیده عقب نماند!





چشمتان روز بد نبیند، تقریبا در همان دوره شهر موش‌ها یا کمی بعدتر سریالی از تلویزیون پخش می‌شد به نام «پاییزصحرا». به‌جز اسم کار که اشاره‌ای به فصل خزان دارد، شخصیت برگ‌ریزانی به نام ماهرخ هم داشتیم که با بازی رعب‌آور جمیله شیخی، نقش به‌سزایی در ترسیم شمایل مادرشوهر ترسناک و بدذات در فرهنگ ایرانی و تثبیت این کلیشه ذهنی ایفا کرد. گاهی برای شکنجه عروس بیچاره‌اش صحرا(شهلا میربختیار) نیاز به دیالوگ و کلام تند و تیز هم نبود و یک رخ‌به‌رخ ساده و تشر بصری و کلوزآپ شیخی هم کفایت می‌کرد و به‌نمایندگی از بسیاری از مادرشوهرها، حساب کار دست بسیاری از عروس‌های پای تلویزیون‌ها می‌آمد. غرض اینکه برخلاف وجوه دلبرانه نارنجی در دهه‌60 جنبه‌های زهره‌ترک‌کننده پاییز و نارنجی‌های هالووینی را هم در چنته داشتیم.



در فصل پاییز فیلم «بهار، تابستان، پاییز، زمستان و... بهار»، وقتی آن درِ محصور در آبِ صومعه بودایی باز می‌شود، چشممان به درخت تنومند فصل‌های پیشین می‌افتد که رخساره نارنجی‌کرده و به رنگ پاییز درآمده است. کیم کی‌دوک ضمن توجه به عناصر بصری این فصل و به رخ کشیدن برگ‌های نارنجی در گوشه قاب‌ها، تم این بخش از فیلم را هم به اندوه خزان آغشته می‌کند و قصه شکست زندگی مشترک جوان (مریدِ راهب) و ماجرای قتل همسرش را پیش می‌کشد.



در فیلم «روزهای نارنجی»، رنگ نارنجی و فصل پاییز پیوندی تماتیک و مضمونی پیدا می‌کنند و زمانِ چیدن پرتقال‌ها در باغ مرکبات یعنی آبان ماه با همنامی قهرمان فیلم، آبان(هدیه تهرانی) و نوع حرفه‌اش گره می‌خورد. باوجود تم تلخ و پاییزی فیلم و چالش‌هایی که قهرمان قصه با آنها مواجه می‌شود اما مقاومت  آبان تا حدی آن روی سکه پاییز و شادابی نارنجی را هم  به ما نشان می‌دهد.



بااین‌که «نارنجی‌پوش» اثر داریوش مهرجویی مخالفان سفت و سختی دارد و حتی برخی شیفتگان استاد هم رویشان نمی‌شود پشت شیدایی و تغییر و تحول عجیب و غریب حامد(حامد بهداد) بایستند اما اتفاقا و از منظری، سفارشی‌بودن و شعاری‌بودنش به کار آمده و چیزهایی برای اشاره و تامل دارد و چه‌بسا برای بحث‌های محیط‌زیستی و مبارزه با آشغال‌زایی آن جماعت بی‌فرهنگ و ویرانگر طبیعت چاره‌ای جز این روایت به‌شدت رو و مستقیم نباشد. شاید واقعا ما نیاز به چه‌گواراهای تحصیلکرده و بادانشی داریم که دل به دریای زباله بزنند و با پوشیدن لباس ارزشمند نارنجی، همگام و هم‌جارو و هم‌دلبر با پاکبانان زحمتکش شوند و شهر و طبیعت را از آلودگی‌ها بزدایند؛ همین‌قدر شاعرانه و شعاری و درعین‌حال جسور و عملگرا.




«و تیم راث» در تیتراژ اول فیلم «سگ‌های انباری» به‌خوبی نشانه اهمیتی است که کوئنتین تارانتینو برای مستراورنج/ آقای‌نارنجی قائل می‌شود. این اهمیت زمانی واضح‌تر می‌شود که فریادهای «دارم می‌میرم» او در اواخر عنوان‌بندی و در پس‌زمینه سیاهی که اسم عوامل روی آن نقش می‌بندد به تصویر غرق در خون او در صندلی عقب ماشین کات می‌خورد. اوج اهمیت و غافلگیری این شخصیت اما در پایان اتفاق می‌افتد و این نارنجی است که با زیرکی و بازیگری فریبنده‌ای، هویتش به‌عنوان مامور پلیس لس‌آنجلس را پنهان و به دسته تبهکاران نفوذ می‌کند و جز سرخی خون چاره‌ای برای رنگ‌ها/ گنگسترهای دیگر قصه باقی نمی‌گذارد. 



باز در میانه همان دهه60 سینمای ایران فیلمی ساخته شد که هم عنوان خزان را یدک می‌کشید و هم حال‌وهوایی به‌شدت پاییزی و مغموم داشت و حتی پایان‌بندی خوشبینانه‌اش، مرهمی بر اندوه فضا و قصه نمی‌گذاشت: «پاییزان» ساخته رسول صدرعاملی. تیتراژ اول و آخر فیلم با سروده‌ای همراه بود که با نحوه خواندن خواننده، گریزی از ماتمِ پاییزی‌اش نبود: پاییزان پاییزان/ شوق عبور یاران/ تا شهر مهرورزان/ پاییزان!  یکی از پاییزی‌ترین سکانس‌های فیلم هم آنجایی است که چهره غریبه زخمی(داریوش ارجمند) به انبوه درختان باران‌خورده و نارنجی بی‌پایان جنگل گیلان دیزالو می‌شود تا تاکیدی تصویری بر موقعیت دردناک او باشد که چیزی به زمستان و پایان راهش نمانده است.


ضمیمه ویژه نامه