دل خوش سیری چند؟

هفتگ جام‌جم پای درد دل نارنجی‌پوشانی که سروکارشان با پاییز است

دل خوش سیری چند؟

در مسیر همیشگی‌ام به سمت دانشگاه، یکی از نارنجی‌پوش‌های شهر را دیدم. خیابانی که آکنده از درختان بلندقامت است و همواره باهم بگومگو دارند. برگ‌هایشان هم همیشه خدا، خیابان را غرق در رنگ سبز و نارنجی و زرد می‌کند. خیابان قدس را می‌گویم، خیابان کنار دانشگاه تهران که در میان تقاطع وصال و 16آذر قرار دارد که انتهای آن به بلوار کشاورز ختم می‌شود.
درحالی که نزدیک او می‌شدم تا گفت‌وگویی باهم داشته باشیم، صدای خش‌خش برگ‌هایی که جارو می‌کرد نیز بیشتر می‌شد.
 فصل پاییز است و سوژه این هفته هفتگ جام‌جم هم نارنجی و پاییزی. به دنبال سوژه‌ای بودم که درباره پاییز بنویسم. در پیچ‌وخم‌های پیدا کردن ایده هم، ذهنم به سمت نارنجی‌پوش‌های همیشه حاضر در شهر کشیده شد. حقیقتا چه کسی بهتر از آنها برای شنیدن داستان‌شان اما باید همین ابتدا اعتراف کنم چیزی را که انتظار داشتم ، نشنیدم.

اصغر آقا، خلبانی که صبح به صبح کوچه را جارو می‌کند
اسمش اصغر آقا بود. می‌گفت کارش خستگی زیاد دارد. پاهایش وقتی به خانه می‌رسد به‌شدت درد می‌کند و ظرفیت دارد که سال‌ها بخوابد. کتف دستانش را همیشه باید نرمش دهد که برای روزهای بعد جان داشته باشند. فصل زمستان را هم سخت‌ترین فصل کاری‌شان می‌دانست و می‌گفت بااین‌که لباس زیادی می‌پوشد و زیر چکمه جوراب‌های ضخیم به پا دارد، اما آن‌قدر کوچه و خیابان را می‌رود که سرما به استخوان‌هایش نفوذ می‌کند. سنش را نپرسیدم اما فکر کنم اصغر آقا چهل‌وچند سالش می‌شد. از او خواستم به‌اختصار از سال‌هایی که جارو به دست داشته، بگوید. اگر خاطره‌ای داشته تعریف کند اما گویا همه‌چیز برایش خاکستری و خنثی بود. می‌گفت کار است دیگر! عادت کرده است و نظر خاصی درباره کارش ندارد، خاطره‌ای هم اگر در ذهن داشت در روزمرگی کارش فراموش کرده بود و فقط به همین روزمرگی فکر می‌کرد. می‌گفت مجبور شده به سمت این کار بیاید. دوست داشت خلبان شود اما روزگار به‌گونه‌ای برایش چرخیده بود که مجالی نداشت تحصیل کند.

آدم‌ها چیزی را که به آن عادت نکرده باشند، دوست دارند
از گفت‌وگوی مختصرمان که بگذریم، سر صحبت را از پاییز باز کردم. گفتم که خیلی از مردم، این فصل را بسیار دوست دارند. این‌که هوا مه‌آلود و گرفته باشد و آسمان هوس باریدن کند تا ما هم بهانه‌ای داشته باشیم که بیرون برویم و پیاده‌روی کنیم. این‌که دوست داریم ناگهان باران ببارد و زیر باران قدم بزنیم، یک‌گوشه بایستیم و سقوط برگ‌ها را تماشا کنیم، بعد هم‌روی برگ‌ها قدم بگذاریم و صدای خش‌خش‌شان را بشنویم.
خوب هم می‌شود اگر باد سردی بوزد و کاپشن‌مان را به دورمان بپیچیم و تنگ‌تر کنیم. ناگفته نماند در حین این‌که سعی می‌کردم به اصغر آقا توضیح دهم خیلی‌ها چه احساسی به این فصل دارند، یک خنده ریزی کنار لبش داشت و یک نگاه عاقل اندر سفیه که انگار می‌گفت: شما در این دنیا چه دیده‌اید!
خلاصه گفتم و گفتم و توضیحاتم را با این جمله به پایان رساندم که این احساس خوشایند از پاییز توأمان با گرفتگی و غم است. این‌طور که عموما فصل پاییز را فصل عاشقان می‌دانند. اینها را که گفتم و تمام شد، پرسیدم پاییز برای او و همکارهایش چه شکلی است؟ آنها‌ این فصل را چگونه می‌بینند؟
اصغر آقا دست‌به‌جیب لباس‌کارش کرد و پاکت سیگارش را درآورد و یک نخ برداشت و آتش زد. کامی گرفت و بعدش تازه سفره دلش باز شد.
گفت: ببین پسر جان! برای من این فصل با فصل‌های دیگر فرقی ندارد، بلکه بیشتر هم زحمت دارد. حتی می‌توانم به جرأت بگویم از این فصل بدم هم می‌آید.
 این‌که برعکس فصل‌های دیگر، یک عالمه برگ هست که باید از گوشه و کنار خیابان‌ها، از داخل جوی‌ها جمع‌شان کنی و همه‌جا را تمیز کنی. جان کلام اصغر آقا این بود که در این فصل مجبور است بیشتر به کتفش سختی بدهد و جارو را عقب و جلو کند و شب‌ها بیشتر بدنش کوفته باشد. تنها عایدی فصل پاییز برای اصغر آقا همین است.
گفت: «چیزهایی برای آدم جذاب به نظر می‌رسند که برای‌شان تکراری نیست. کسی را تصور کن که جلوی خانه‌اش یک درخت بزرگ دارد و هی برگ‌هایش می‌ریزد و او سال‌ها جلوی در خانه خود را تمیز می‌کند و هی برگ‌ها را کنار می‌کشد.
 به نظرت همان آدم مثلا 25ساله، وقتی‌که 60سالش شد و آن کارش را هی تکرار کرد، در آن سن برای او ریختن برگ‌های رنگارنگ جذابیتی خواهد داشت؟! یا با گلایه جلوی در خانه خود را تمیز خواهد کرد؟ شاید همان لحظه که آن آدم 60ساله در حالی که زیر لب خود غر می‌زند و به درخت لعنت می‌فرستد و جلوی در خانه خود را تی می‌کشد، همان لحظه یک زن و شوهر جوان از زیر آن درخت بگذرند و با شور و شوق به برگ‌هایی که رنگارنگ شده‌اند، نگاه کنند و بگویند چقدر زیباست!»
 جوابی به او ندادم و فقط سرم را به حالت تایید تکان دادم ولی فکر می‌کنم آن انسان گرامی تا قبل از 50سالگی درخت جلوی خانه‌اش را ببرد!
اصغر آقا همین‌طوری سفره دلش باز شده بود و صحبت می‌کرد. می‌گفت نه احساس عاشقی به او دست می‌دهد، نه ریختن برگ‌ها و خش‌خش آنها برایش لذتی دارد. تازه از این هم متنفر است که هوا سردتر شود و باران بگیرد اما باز من می‌دیدم که ته دلش می‌گفت اگر کارش با این کار گره نخورده بود و مجبور نبود هرساله این‌کار را انجام ندهد، برایش فصل قشنگی به نظر می‌آمد.
نزدیک به یک ساعت باهم صحبت کردیم و در همین حین نگاهم خیلی نسبت به نگرش انسان‌ها تغییر کرد. این‌که نگرش ما چقدر تحت تأثیر محیطی است که در آن قرار داریم.
 این‌که لذت‌ها و تنفرهایمان همگی تحت‌الشعاع فضایی است که در آن قرار داریم. این‌که اگر از چیزی لذت می‌بریم، شاید برای این است که زیاد تکرار نشده است. شاید برای این است که نیاز نیست به‌خاطر حقوق ماهانه‌مان 1000برگ را جارو کنیم. یا این‌قدر با برگ‌ها سروکار نداشته‌ایم که خسته‌مان کند.