تجربه زیسته یک خبرنگار با شهید آیتا... آلهاشم؛
روحت شاد آقای بااخلاق!
بعضی آدمها، خود به مثابه رسانه هستند. گفتار و رفتار آنها مانند کتاب هزار صفحه ناخوانده است که هر ورقش حکمتی در خود نهفته دارد. شاید کارهایی که از آنان سرمیزند، کوچک به نظر برسد نه فیزیک کوآنتوم گفتهاند و از پیوند اعضای انسان میدانند، اما خوراک روح و جان آدمی را به خوبی عرضه میکنند.
آدمهای خوب و کاربلد روزگار ما کم نیستند، باید چشمهایمان را بگشاییم تا آنها را بهتر ببینیم. حاجآقای آلهاشم از همان آدمهای ناب روزگار بود. من او را هرگز ندیدم. اما وصف او را خوانده بودم. از همان روزهای اولی که در قامت امام جمعه تبریز شناخته شده بود در وصف او شنیدم که به نیکی یاد میشد.رفتار وکردارآقاسید، آیتا...عبادی؛ امام جمعه فقید مشهدرا به خاطر میآورد؛ خاکی، مردمی، دغدغهمند و بیتکلف. این ویژگیها را میشد از فیلمها و تصاویری که مردم تبریز و دوستان ساکن آن دیار منتشر میکردند، درک کرد. مثل ایستادنش در صف نانوایی کنار مردم یا سرزدن و تشکر از آقایی که یک بقالی کوچک داشت و کسب و کار حلال او در فضای مجازی پربازدید شده بود. اما اینها همه ماجرای آقای آلهاشم نبود.
آقای احمدی، همکار ما در قم بود و خبرهای آنجا را برای روزنامه مخابره میکرد. روزی که تصمیم گرفت به زادگاهش مهاجرت کند، گفت باز هم با روزنامه همکاری میکنم اما از آذربایجانشرقی. آقای احمدی از خبرنگارانی بود که متوجه حُسن رفتار آیتا... آلهاشم بود. او از تماس تلفنی آیتا... در روز تولدش گفت و تبریک آقای امام جمعه به خبرنگار جوان روزنامه. متعجب شدم از این همه مردمداری آقای امام جمعه. این داستانهای دلچسب در ذهنم بود تا اینکه در ایام تولد امام رضا (ع) بنا شد با چند نفر از علما مصاحبه کنم. یکی از آن افراد آیتا... سیدمحمدعلی آلهاشم بود. گفت: پرسشها را پیامک کنید؛ فرستادم و چند مرتبه تماس گرفتم تا وقت گفتوگوی تلفنی را هماهنگ کنیم. اما پاسخگو نبود. با توجه به وصفی که از آیتا... شنیده بودم، انتظار نداشتم بدقولی کند. توی ذوقم خورده بود. دیوار باورهایم درباره امام جمعه مردمی فرو ریخت. کمی هم از او عصبانی شدم. بیانیه بلندبالایی نوشتم با این مضمون که «الکریم اذا وعد الوفی، شما باور من را نسبت به حضور عالم دینی مردمدار تخریب کردید. من انتظار داشتم به قولی که دادهاید عمل کنید. شما خلف وعده کردید و بر عهد خود نماندید و...».
دو روز از ارسال پیامک من گذشت، گوشی همراه من زنگ خورد و صدای مهربان پیرمردی ترک زبان به گوشم رسید. خودش را معرفی کرد. زبان به سخن گشود: پیام شما را دریافت کردم. ممنونم که به من نهیب زدید و یادآور شدید که بر قول و عهد خود بمانم.
عذرخواهی کرد که نتوانسته پاسخگوی تماس من باشد. گفت: مسأله مهمی در مورد نمازجمعه تبریز بود. آنقدر مشغله داشتم که به تلفن سر نزدم و بنای این مصاحبه را فراموش کردم...
هزاران کیلومتر آن طرفتر از شهر من میزیست و هرگز او را ملاقات نکرده بودم، میتوانست مسئول دفترش زنگ بزند و ماجرا را شرح دهد، شاید به رسم برخی از آقایان تشری هم بزند که چرا... اما آقای آلهاشم، مردمی بود، آقایی کرد و تلاش کرد این ناراحتی را از دل خبرنگاری که در شرقیترین نقطه مملکت زندگی میکند، در بیاورد. روحت شاد آقای بااخلاق!
نازلی مروت | روزنامهنگارآقای احمدی، همکار ما در قم بود و خبرهای آنجا را برای روزنامه مخابره میکرد. روزی که تصمیم گرفت به زادگاهش مهاجرت کند، گفت باز هم با روزنامه همکاری میکنم اما از آذربایجانشرقی. آقای احمدی از خبرنگارانی بود که متوجه حُسن رفتار آیتا... آلهاشم بود. او از تماس تلفنی آیتا... در روز تولدش گفت و تبریک آقای امام جمعه به خبرنگار جوان روزنامه. متعجب شدم از این همه مردمداری آقای امام جمعه. این داستانهای دلچسب در ذهنم بود تا اینکه در ایام تولد امام رضا (ع) بنا شد با چند نفر از علما مصاحبه کنم. یکی از آن افراد آیتا... سیدمحمدعلی آلهاشم بود. گفت: پرسشها را پیامک کنید؛ فرستادم و چند مرتبه تماس گرفتم تا وقت گفتوگوی تلفنی را هماهنگ کنیم. اما پاسخگو نبود. با توجه به وصفی که از آیتا... شنیده بودم، انتظار نداشتم بدقولی کند. توی ذوقم خورده بود. دیوار باورهایم درباره امام جمعه مردمی فرو ریخت. کمی هم از او عصبانی شدم. بیانیه بلندبالایی نوشتم با این مضمون که «الکریم اذا وعد الوفی، شما باور من را نسبت به حضور عالم دینی مردمدار تخریب کردید. من انتظار داشتم به قولی که دادهاید عمل کنید. شما خلف وعده کردید و بر عهد خود نماندید و...».
دو روز از ارسال پیامک من گذشت، گوشی همراه من زنگ خورد و صدای مهربان پیرمردی ترک زبان به گوشم رسید. خودش را معرفی کرد. زبان به سخن گشود: پیام شما را دریافت کردم. ممنونم که به من نهیب زدید و یادآور شدید که بر قول و عهد خود بمانم.
عذرخواهی کرد که نتوانسته پاسخگوی تماس من باشد. گفت: مسأله مهمی در مورد نمازجمعه تبریز بود. آنقدر مشغله داشتم که به تلفن سر نزدم و بنای این مصاحبه را فراموش کردم...
هزاران کیلومتر آن طرفتر از شهر من میزیست و هرگز او را ملاقات نکرده بودم، میتوانست مسئول دفترش زنگ بزند و ماجرا را شرح دهد، شاید به رسم برخی از آقایان تشری هم بزند که چرا... اما آقای آلهاشم، مردمی بود، آقایی کرد و تلاش کرد این ناراحتی را از دل خبرنگاری که در شرقیترین نقطه مملکت زندگی میکند، در بیاورد. روحت شاد آقای بااخلاق!




