چه كج رفتاری ای چرخ ...
حامد عسکری
همانطوری كه پرستار گفته بود طبقهها را رفتم بالا و خط سبز شبرنگ روی زمین را دنبال كردم و به اتاقش رسیدم. یك اتاق با رنگی مرده و چرك كه روز و روزگاری، كرم استخوانی بوده. همسرم گفته بود بستری شده و از روزنامه برگشتنی گفتم بروم سری بزنم و دیداری تازه كنم. سالی یكبار میدیدمش آن هم افطاریهایی كه هر سال دعوت میكرد. سفرهدار بود و در تكریم و مهمانداری در فامیل زبانزد. همسرش بالای تختش بود. نشسته بود و قرآن كوچكی لبهایش را به حركت وا میداشت. من را كه دید بلند شد و حال و احوال کردیم. پرسیدم حالشان چطور است؟ و از سوالم خنگمآبانه خودم خجالت كشیدم. گفت میبینید كه! گفتم بله ... مرد بیحال روی تخت افتاده بود و حجم كم رمقی از اكسیژن ریههایش را بالا و پایین میبرد. زن گفت: قطع چهار انگشت جواب نداده باید از زیر زانو قطع كنند. لبم را گزیدم و گفتم خاك به سرم. الهی بمیرم. گفت خدا نكنه. راضیم به رضای اون. من كه عادی شده برام. خودش داره زجر میكشه. بعد ادامه داد. قبل انقلاب علی سه سالش بود. حوری رو باردار بودم. از این بازداشتگاه به اون زندون میرفتم ملاقاتش. انقلاب كه شد، رفت جبهه هشت سال جنگ بود. ابراهیم من 9سال و نیم تو منطقه بود. گفت میمونم رفیقامو پیدا كنم. دل كن نمیشد. توی همین حرف زدنها بود كه مرد تك سرفه خفیفی كرد و بیدار شد. من را دید. پیشانیاش را بوسیدم و خسخس حرف میزد. بعد از حرفهای معمولی دستم را گرفت و گفت روضه بخوان. گفتم من؟ گفت شاعری خب ! گفتم بله، نه روضهخون! گفت محتشم بخون! خوندم ... روزی كه شد به نیزه سر آن بزرگوار ... گوشه چشمهایش اشك شره كرد روی ملافه. اذان گفتند. مرد سنگ مرمر را برداشت و تیمم كرد. قبل از نماز بستنش خداحافظی كردم و تمام مسیر به این فكر میكردم كه: چه كج رفتاری ای چرخ ... یل جنگجوی لشكر 27محمد رسولا... حالا گوشه اتاق یكبیمارستان باید برای نمازش تیمم كند ...




