رانندگی پاییزی

چرا آدم‌ها در پاییز به سرشان می‌زند؟! یا پاییز از جان ما چه می‌خواهد؟

رانندگی پاییزی

چند وقت پیش نقاشی‌های کودکی محمدعلی کلی، بوکسور معروف رسانه‌ای شد و در یک حراجی در انگلیس به قیمت‌های عجیب و غریب فروخته شد؛ نقاشی‌هایی که وقتی محمدعلی ۱۰ ساله آنها را می‌کشید هیچ‌وقت با خودش فکر نمی‌کرد سال‌ها بعد قیمت یکی از آنها مساوی چند برابر تمام سرمایه و زندگی خودش و پدر و اجدادش باشد!
نکته جالبی که در این نقاشی‌ها پیداست این است که در بیشتر آنها صحنه یک مسابقه بوکس به تصویر کشیده شده که یکی از بازیکن‌ها، دیگری را شکست داده و دارد فریاد پیروزی سر می‌دهد! البته نشان دادن این‌که واقعا دارد فریاد سر می‌دهد یا نه از توانایی قلم یک پسربچه ۱۰ ساله خارج بوده اما حکما کسی که یک مسابقه بوکس را برده باشد و حریفش را نقش زمین کرده باشد فریاد می‌زند دیگر!
همه رسانه‌ها وقتی این تصاویر منتشر شد به این پرداخته بودند که محمدعلی کلی که همه او را به بوکس و مسابقات معروف و چهره نسبتا خشن‌اش می‌شناختیم در کودکی و نوجوانی علاقه و استعداد زیادی در نقاشی داشته و اگر پدر، معلم یا هر‌کس دیگری او را در این مسیر قرار‌می‌داده احتمالا باز هم امروز نامش بر سر زبان‌ها بوده اما نه به‌عنوان یک بوکسور، بلکه به‌عنوان یک نقاش مطرح جهانی! شاید آن موقع می‌گفتیم محمدعلی کلی نقاش معروف، در نوجوانی‌اش به رشته بوکس هم علاقه داشته اما به‌دلیل مشغله‌اش در رشته‌های هنری، این ورزش را به‌طور حرفه‌ای دنبال نکرده است.
من اما به نکته دیگری در نقاشی‌های کودکی محمدعلی کلی نگاه می‌کردم. این‌که او انگار در همان طرح‌های کودکی‌اش خودش را می‌دیده که دارد حریفانش را یکی پس از دیگری شکست می‌دهد. شاید به همین دلیل هم باشد که روان‌شناس‌های کودک معمولا برای شناخت شخصیت کودکان از آنها می‌خواهند نقاشی بکشند. درباره رویاهایشان، درباره آینده، درباره دنیا و تمام آنچه در دور و اطراف‌شان قرار دارد. بعد از روی همان نقاشی‌ها، علاقه و استعداد و نگاه کودک به دنیا را واکاوی می‌کنند. محمدعلی کلی در نقاشی‌های کودکی‌اش داشته آینده‌اش را پیش‌بینی می‌کرده حتی اگر نمی‌دانسته آن آدمکی که کشیده و دارد حریفش را شکست می‌دهد خودش است در آینده.
این را که دیدم یاد نقاشی‌های کودکی خودم افتادم! تازه فهمیدم آن آدمکی که همیشه می‌کشیدم چه کسی بود. تازه فهمیدم این‌که من همیشه یک خیابان ممتد و مستقیم و باران‌خرده نقاشی می‌کردم هیچ ربطی به این‌که تازه پرسپکتیو را در کلاس طراحی یاد گرفته بودم و این ساده‌ترین روش اجرای آن بود، ندارد.
من همیشه یک خیابان دراز می‌کشیدم که دو طرفش درختان چنار یا شمشاد و بید قرار داشتند و تیرهای چراغ هم لابه‌لای درختان نورهای موضعی روی خیابان انداخته‌اند. خیابان همیشه باران‌خورده بود و از برگ‌های جمع شده کنار خیابان و درختانی که کم‌کم داشت شاخه‌هایشان پیدا می‌شد، معلوم بود که پاییز است و اصلا برای همین هم بود که همیشه در جعبه مدادرنگی‌هایم، مدادهای نارنجی و زرد زودتر از بقیه تمام می‌شدند؛ بس که تا ته جان‌شان را صرف رنگ کردن برگ‌هایی که کنار خیابان و روی سنگ‌فرش آن ریخته بود، می‌کردم. درست برعکس رفتگرانی که از جمع کردن برگ‌ها خسته می‌شوند، من از ریختن و پاشیدن‌شان روی خیابان خیالی‌ام دست‌درد می‌گرفتم. همیشه یک آدمک که پشتش به تصویر بود و معلوم نبود چه کسی است، داشت در امتداد این خیابان قدم می‌زد. همیشه تنها بود و معلوم نبود چرا باید زیر این باران بدون چتر قدم بزند و حتی خودش را به زیر پناه درختان هم نرساند. آدمک انگار تعمد داشت به این‌که زیر باران خیس بشود! و‌الا با هیچ منطقی نمی‌شد فهمید چرا باید چنین کار احمقانه‌ای بکند. البته به شاعرمان، حامد عسکری، برنخورد که در ترانه‌ای گفته بود: «فرقی نداره تو بهار یا پاییز / چتر یه اختراع احمقانه است!»
آدمک نقاشی‌های کودکی من در امتداد خیابانی با درختان نارنجی و سنگ‌فرش نارنجی‌پوش قدم می‌زد و معلوم نبود به چی فکر می‌کرد که اصلا به خودش نمی‌آمد که دارد زیر باران بدون چتر قدم می‌زند، آن هم در خیابانی که انتهایی نداشت و مقصدش معلوم نبود به کجا می‌رسید.
من این صحنه پاییزی که همیشه در کودکی ذهنم را درگیر خودش می‌کرد از یاد برده بودم تا وقتی که نقاشی‌های کودکی محمدعلی کلی را دیدم و به خودم آمدم که داشتم در خیابانی بدون مقصد رانندگی می‌کردم.
محمدعلی کلی رویای کودکی ناخواسته خودش را در بزرگسالی کشیده بود و من به اين فکر افتادم که آن مردم تنهایی که در خیابانی بی‌مقصد در پاییز قدم می‌زد شاید من بودم! خود من که حالا هر سال پاییز که می‌شود، نمی‌فهمم دارم چکار می‌کنم و فقط می‌روم.
شاید با بنزین 3000 تومانی منطقی به‌نظر نیاید که روزهای پاییزی بدون این‌که مقصدی یا کاری داشته باشیم، می‌افتم در خیابان‌ها و یک‌دفعه به خودم می‌آیم که در نقطه‌ای دور خارج از شهرم یا ورودی شهر دیگری به تنهایی من سلام می‌کند! تا به‌حال هم از خودم نپرسیده‌ام که چرا باید این راه بی‌مقصد را در پاییز رفت. همان‌طور که هیچ‌وقت از آن آدمک توی نقاشی‌های کودکی‌ام نپرسیدم. همان‌طور که آن آدمک هم هیچ‌وقت از خودش نمی‌پرسید چرا‌باید در پاییز زیر باران بدون چتر قدم بزند و اصلا انگار حواسش نبود. این قسمت از متن را حالا سر میز صفحه‌آرایی هفتگ جام‌جم اضافه می‌کنم! امروز پشت فرمان یکی از همان رانندگی‌های پاییزی بیش از 10 دقیقه به این فکر کردم که «این هفته سوژه هفتگ جام‌جم چه بود؟!» موضوعی که یک هفته شب و روز با آن سر و کار دارم در رانندگی پاییزی از خاطرم رفته بود و هر چه فکر می‌کردم یادم نمی‌آمد! درست مثل همان آدمک که انگار چیزی را فراموش کرده بود و یک تکه گم شده در وجودش او را به پیاده‌روی پاییزی زیر باران کشانده بود.
موضوع این شماره از هفتگ جام‌جم «نارنجی» است؛ رنگی که نام دیگر پاییز است و پاییز خودش نام دیگر خیلی چیزهایی که معنی‌شان را در این دنیا نمی‌دانیم و به خاطرشان حاضریم بدون مقصد رانندگی کنیم.