سیاهسالی
«گاهی شبها تا صبح مدام کابوس میبینم. بعضی وقتها خوابهایم خیلی زنده و واضح است. آن حیاط قدیمی تا صبح جلوی چشمانم است و صدای آن در زنگزده آهنی که هر چند لحظه یک بار توی سرم بسته میشود. گاهی خوابهایم خاکستری و مبهم است. هنوز جنگ تمام نشده همه جا تاریک است. فقط خطهای روشنی را توی آسمان میبینم که از آنها بمب میریزد پایین و ناگهان ساختمانها همدیگر را هل میدهند. همه چیز له و لورده میشود و من از پنجره پرت میشوم بیرون. توی تاریکی رو به آسمان آن تهتهها گم میشوم.»
اینها بخشی از کتاب سیاهسالی نوشته فاطمه بهرامی است که نشر آفتابکاران آن را منتشر کرده است. اثری که نگاهی به جنگ هشت ساله ایران و عراق از زاویهای ورای اسطورهپردازی و حماسهسرایی دارد. سیاهسالی روایت رنج، خشم، ترس، آوارگی، اندوه و ناامیدی افرادی است که در این کتاب نه به خاطر اَبرانسان و قهرمانبودن که به مثابه افراد عادی یک جامعه قربانی جنگ شدهاند و از طرفی افراد دیگری هم هستند که از همین جنگ نردبانی ساختهاند برای رسیدن به منافع و امیال سیاسی خود، چه در آن زمان و چه سالها پس از آن. شیرین که راوی بخش اول و آخر رمان است، به خاطر گرفتاری با بحرانهای زندگیاش به تنهایی رنج میکشد. قدرت حل مساله و توانایی مقابله با مشکلات را از دست داده و مدام خاطرات گذشته را در ذهن مرور میکند. هنوز تعلقات عاطفی و احساسی از گذشته دارد که نمیتواند از قید و بندش رها شود، به همین دلیل تصمیم میگیرد به زادگاهش بازگردد و زندگیاش را به آن آدمها پیوند بزند و نهایتا در بخش آخر داستان درمییابد که بین واقعیت و تصوری که از گذشته داشته، تفاوت بسیار است.
تیتر خبرها




