گنجینه
کتابهای مهم را درو کردم!
یک روز در بازار نجف پیرزن تخممرغ فروشی نشسته بود و سر یک کتاب از لای چادر او بیرون زده بود.
پدرم آن کتاب را دید و از او خرید. او مدتها به دنبال آن کتاب میگشت و از پیدا کردنش خوشحال شد. پدر آن زمان پول نداشت و از پیرزن خواهش کرد که با او به مدرسه قوام بیاید تا بتواند از دوستانش پول قرض کند و به او بدهد. آن زمان کاظم (دلال کتابها) پدرم را میبیند و به پیرزن میگوید من به دو برابر قیمت، این کتاب را از تو میخرم ولی پیرزن قبول نمیکند. کاظم پدرم را تهدید میکند و میرود. شب هنگام وقتی پدر درحال خواندن کتاب بود، مأمورانی میآیند و او را به زندان میبرند و به او میگویند اگر کتاب را تحویل ندهد او را در زندان نگه میدارند. پدر میگوید: «به شرطی این کتاب را به شما میدهم که چند روز به من زمان بدهید تا از روی آن نسخهای بردارم.» آنها قبول میکنند. پدر به کمک طلبههای آن جا آن کتاب را نسخهبرداری میکند. پس از نسخهبرداری نزد آقای شیخالشریعه اصفهانی میرود و کتاب را به او میدهد و ماجرای کتاب را به او میگوید. روز بعد، قیام عراقیها علیه انگلیس آغاز میشود. آن پلیسی که پدرم را دستگیر کرده بود در حال تیراندازی از روی پشتبام پایش سُر خورد و افتاد. مردم میگفتند از معجزات آقای مرعشی است! آن کتاب در حال حاضر در این کتابخانه موجود است. آن زمان در ایران مراجع و حوزه مشخص شد؛ مراجع ثلاث اعم از آقایان صدر، خوانساری و حجت در آنجا حضور داشتند. آقای بروجردی در سال 1340 شمسی فوت کردند. در شب فوت ایشان در روزنامهها مراجع رسمی کشور اعلام شد: آقایان گلپایگانی، خمینی و حکیم به مرجعیت میرسند. شاه در آن زمان مراسمی برای آقای بروجردی در مدرسه سپهسالار برگزار کرد. در آن روزگار، پدر به دلیل کهولت سن نمیتوانست به خرید کتاب برود و من این کار را انجام میدادم. فکر میکنم تعداد کتابهایی که پدر جمعآوری کرده بود ،حدود هفت هشت هزار تا بود. قبل از آن هم کتاب جمعآوری میکرد. با احتساب کتابهایی که من جمعآوری کردم تعداد این کتابها به حدود 45 هزار تا رسید که حدود 37 هزارتای آن در زمره مجلدات است. برخی از این مجلدات چند رساله در بیش از یک جلد است که ما اصطلاحا به آن یک نسخه میگوییم. در حقیقت ما در اینجا بیش از 55 هزار جلد کتاب داریم. من به شدت به این کار علاقمند شدم و در تعطیلاتم به جاهای مختلف سفر میکردم و دنبال کتاب میگشتم. پدرم به دلیل ذوق و علاقهای که به کتابها داشت بیدار میماند و منتظر بود تا من از سفر برگردم و کتابها را به او نشان بدهم. حدودا 15 ساله بودم. الان هم این روال ادامه دارد.
در آن زمان یک راننده و یک ماشین جیپ داشتیم که درهای برزنتی داشت. یکی از اقواممان کتابشناس بود و او هم همراه من میآمد. سرما بسیار زیاد بود و داخل ماشین میشد. ما در عقب مینشستیم و روی پایمان پتو میانداختیم و به دنبال کتابها میرفتیم. در آن زمان مردم عنایت چندانی به کتابها نداشتند. آیتا... سیستانی میگویند: «شما در آن زمان همه کتابهای مهم درون کشور را درو کردید!»
کارکنان کتابخانه ملی نامه بلند بالایی نوشته بودند و تقاضا داشتند من سرپرست آنجا شوم ولی نپذیرفتم چون در آن صورت کتابخانه قم را از دست میدادم.
زمانی که کشورهای کمونیستی آزاد شد، به کشور ازبکستان رفتم چون در آنجا کتابهای زیادی وجود دارد. آن کشور بسیار عجیب است و امیدوارم ارتباطات خوبی میان ایران و ازبکستان شکل بگیرد. سمرقند و بخارا و شهرهایی که ابنسینا و دیگران در آن بودند بسیار زیباست. در سمرقند کاشیکاریهای اصفهانی دیده میشود. قبر تیمور در سمرقند است.
وقتی من به آنجا رفتم در حال بازسازی مقبره او بودند، اکثر کارگران اصفهانی بودند و کاشیکاری اصفهانی انجام میدادند. در شهر خیوه که همان خوارزم قدیم است قبر پوریایولی قرار دارد. به آن شهر هزارمناره گفته میشد که البته تعداد زیادی از آنها توسط کمونیستها خراب شده است. حدود 200 مدرسه علمی در این شهر وجود داشت که من به همه آنها سر زدم و در سفرنامهام نوشتم. آثار اسلامی زیادی در این کشور هست.
بسیاری از شهرهای این کشور در گذشته جزو ایران بود. قبر بخاری، نویسنده کتاب صحیح که یکی از بزرگترین کتابهای سنی است، در روستایی اطراف سمرقند به نام خرتنگ قرار دارد. مقبره او بسیار زیباست.
در آن زمان یک راننده و یک ماشین جیپ داشتیم که درهای برزنتی داشت. یکی از اقواممان کتابشناس بود و او هم همراه من میآمد. سرما بسیار زیاد بود و داخل ماشین میشد. ما در عقب مینشستیم و روی پایمان پتو میانداختیم و به دنبال کتابها میرفتیم. در آن زمان مردم عنایت چندانی به کتابها نداشتند. آیتا... سیستانی میگویند: «شما در آن زمان همه کتابهای مهم درون کشور را درو کردید!»
کارکنان کتابخانه ملی نامه بلند بالایی نوشته بودند و تقاضا داشتند من سرپرست آنجا شوم ولی نپذیرفتم چون در آن صورت کتابخانه قم را از دست میدادم.
زمانی که کشورهای کمونیستی آزاد شد، به کشور ازبکستان رفتم چون در آنجا کتابهای زیادی وجود دارد. آن کشور بسیار عجیب است و امیدوارم ارتباطات خوبی میان ایران و ازبکستان شکل بگیرد. سمرقند و بخارا و شهرهایی که ابنسینا و دیگران در آن بودند بسیار زیباست. در سمرقند کاشیکاریهای اصفهانی دیده میشود. قبر تیمور در سمرقند است.
وقتی من به آنجا رفتم در حال بازسازی مقبره او بودند، اکثر کارگران اصفهانی بودند و کاشیکاری اصفهانی انجام میدادند. در شهر خیوه که همان خوارزم قدیم است قبر پوریایولی قرار دارد. به آن شهر هزارمناره گفته میشد که البته تعداد زیادی از آنها توسط کمونیستها خراب شده است. حدود 200 مدرسه علمی در این شهر وجود داشت که من به همه آنها سر زدم و در سفرنامهام نوشتم. آثار اسلامی زیادی در این کشور هست.
بسیاری از شهرهای این کشور در گذشته جزو ایران بود. قبر بخاری، نویسنده کتاب صحیح که یکی از بزرگترین کتابهای سنی است، در روستایی اطراف سمرقند به نام خرتنگ قرار دارد. مقبره او بسیار زیباست.




